آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود . محمد غرق در اندیشه بود ک
آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود . محمد غرق در اندیشه بود که ناگهان صدایی گیرا
و گرم درغار پیچید :بخوان,بخوان به نام پروردگارت که بیافرید ، آدمی را از لخته
خونی آفرید ، بخوان که پروردگار تو ارجمندترین است ، همو که با قلم آموخت ، و به آدمی
آنچه را
که نمی دانست بیاموخت . . . عید مبعث مبارک باد
صبحتان بخیر ...
ایام به کامتان شیرین باشد. صلوات
اللهم صل علی محمدوآل محمدوعجل فرجهم
و گرم درغار پیچید :بخوان,بخوان به نام پروردگارت که بیافرید ، آدمی را از لخته
خونی آفرید ، بخوان که پروردگار تو ارجمندترین است ، همو که با قلم آموخت ، و به آدمی
آنچه را
که نمی دانست بیاموخت . . . عید مبعث مبارک باد
صبحتان بخیر ...
ایام به کامتان شیرین باشد. صلوات
اللهم صل علی محمدوآل محمدوعجل فرجهم
- ۴۲۹
- ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط