#دختر_قمار_باز
#دختر_قمار_باز
Season : ¹
Part : ⁹
ویو اِلا___
صدای عاقد دوباره پیچید تو فضا…
همون لحن یکنواخت…
همون حرفهای بیمعنی…
اما این بار—
هیچکس مثل قبل نبود.
همه دیده بودن.
همه فهمیده بودن اینجا قراره چی بشه.
نگاهم از جمعیت گذشت…
از نگاههای سنگین…
از لبخندهای نصفهنیمه…
از مردهایی که منتظر خون بودن.
و بعد—
برگشتم سمتش.
جونکوک.
همونطور صاف ایستاده بود.
انگار نه انگار چند ثانیه پیش اسلحه روی قلبش بود.
انگار نه انگار من هنوز آمادهام گلوی این بازیو ببرم.
عاقد: آیا شما—
نفس عمیق کشیدم.
قلبم آروم شد.
بیش از حد آروم.
اون آرامشی که قبل طوفانه.
نگاهم قفل شد تو نگاهش.
این بار—
نه از روی عصبانیت…
از روی تصمیم.
الا (آروم): باشه.
چشمهاش یه لحظه ریز شد.
الا: بازی کنیم.
یه سکوت کوتاه…
بعد—
یه لبخند خیلی خیلی کمرنگ روی لبش نشست.
همون لبخند خطرناک.
جونکوک (آروم): بالاخره.
برگشتم سمت عاقد.
همه منتظر بودن.
همه نفسها حبس شده.
عاقد: آیا شما این ازدواج را—
قبل از اینکه جملهش کامل بشه—
الا: بله.
سکوت.
یه سکوت سنگین و شوکهکننده.
چند نفر حتی نفسشونو بلند کشیدن.
اما من—
فقط داشتم نگاهش میکردم.
جونکوک.
که برای اولین بار…
برای یه لحظه خیلی کوتاه—
غافلگیر شد.
اما سریع جمعش کرد.
جونکوک: بله.
زمزمهها بلند شد.
دست زدنهای آهسته…
لبخندهای مشکوک…
اما هیچکدوم مهم نبود.
چون—
بازی عوض شده بود.
چند دقیقه بعد…
همه داشتن حرف میزدن.
موسیقی آروم پخش شده بود.
فضا از اون سکوت مرگبار تبدیل شده بود به یه جشن…
اما زیرش—
همهچی هنوز سمی بود.
کنار میز ایستاده بودم.
دستم روی لیوان…
ولی ذهنم جای دیگه بود.
الا (تو ذهن): حالا نوبت منه…
صدای قدمهاش نزدیک شد.
بدون اینکه نگاه کنم، فهمیدم خودشه.
جونکوک: تصمیم جالبی گرفتی.
لبخند کمرنگی زدم.
الا: گفتم که… بازی کنیم.
چند ثانیه سکوت…
بعد نزدیکتر شد.
جونکوک: نقشهت چیه؟
آروم برگشتم سمتش.
نگاهم مستقیم تو چشمهاش.
الا: اگه بگم… دیگه نقشه نیست..
یه لحظه نگام کرد…
بعد خیلی آروم خندید.
جونکوک: خطرناکی.
سرمو کمی کج کردم.
الا: تازه فهمیدی؟
سکوت…
اما این سکوت فرق داشت.
نه از جنس تهدید—
از جنس رقابت.
یه جنگ بیصدا.
جونکوک (آروم): یه چیزی رو یادت باشه…
خم شد نزدیکم.
خیلی نزدیک.
جونکوک: هرکی وارد دنیای من میشه…
نفسش خورد به پوستم.
.
جونکوک: یا میمونه…
مکث کوتاه…
جونکوک: یا از بین میره.
چشم ازش برنداشتم.
الا: پس دعا کن من از اونایی نباشم که دنیاتو نابود میکنن.
چند ثانیه…
فقط نگام کرد.
عمیق.
سرد.
اما این بار—
یه چیز دیگه هم بود.
کنجکاوی.
جونکوک: ببینیم.
و همون لحظه—
یه صدای بلند از بیرون عمارت اومد.
یه انفجار کوچک…
یا شلیک؟
همه ساکت شدن.
چند نفر سریع سمت در دویدن.
بادیگارد: رئیس—!
نگاه جونکوک جدی شد.
کاملاً.
جونکوک: شروع شد…
اخم کردم.
الا: چی شروع شد؟
نگاهش رفت سمت در ورودی.
چشمهاش تیرهتر از قبل شد.
جونکوک: جنگ.
ادامه دارد.....
نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیدددددددد🔪🔪🔪🔪🎀🎀🎀🎀🎀
Season : ¹
Part : ⁹
ویو اِلا___
صدای عاقد دوباره پیچید تو فضا…
همون لحن یکنواخت…
همون حرفهای بیمعنی…
اما این بار—
هیچکس مثل قبل نبود.
همه دیده بودن.
همه فهمیده بودن اینجا قراره چی بشه.
نگاهم از جمعیت گذشت…
از نگاههای سنگین…
از لبخندهای نصفهنیمه…
از مردهایی که منتظر خون بودن.
و بعد—
برگشتم سمتش.
جونکوک.
همونطور صاف ایستاده بود.
انگار نه انگار چند ثانیه پیش اسلحه روی قلبش بود.
انگار نه انگار من هنوز آمادهام گلوی این بازیو ببرم.
عاقد: آیا شما—
نفس عمیق کشیدم.
قلبم آروم شد.
بیش از حد آروم.
اون آرامشی که قبل طوفانه.
نگاهم قفل شد تو نگاهش.
این بار—
نه از روی عصبانیت…
از روی تصمیم.
الا (آروم): باشه.
چشمهاش یه لحظه ریز شد.
الا: بازی کنیم.
یه سکوت کوتاه…
بعد—
یه لبخند خیلی خیلی کمرنگ روی لبش نشست.
همون لبخند خطرناک.
جونکوک (آروم): بالاخره.
برگشتم سمت عاقد.
همه منتظر بودن.
همه نفسها حبس شده.
عاقد: آیا شما این ازدواج را—
قبل از اینکه جملهش کامل بشه—
الا: بله.
سکوت.
یه سکوت سنگین و شوکهکننده.
چند نفر حتی نفسشونو بلند کشیدن.
اما من—
فقط داشتم نگاهش میکردم.
جونکوک.
که برای اولین بار…
برای یه لحظه خیلی کوتاه—
غافلگیر شد.
اما سریع جمعش کرد.
جونکوک: بله.
زمزمهها بلند شد.
دست زدنهای آهسته…
لبخندهای مشکوک…
اما هیچکدوم مهم نبود.
چون—
بازی عوض شده بود.
چند دقیقه بعد…
همه داشتن حرف میزدن.
موسیقی آروم پخش شده بود.
فضا از اون سکوت مرگبار تبدیل شده بود به یه جشن…
اما زیرش—
همهچی هنوز سمی بود.
کنار میز ایستاده بودم.
دستم روی لیوان…
ولی ذهنم جای دیگه بود.
الا (تو ذهن): حالا نوبت منه…
صدای قدمهاش نزدیک شد.
بدون اینکه نگاه کنم، فهمیدم خودشه.
جونکوک: تصمیم جالبی گرفتی.
لبخند کمرنگی زدم.
الا: گفتم که… بازی کنیم.
چند ثانیه سکوت…
بعد نزدیکتر شد.
جونکوک: نقشهت چیه؟
آروم برگشتم سمتش.
نگاهم مستقیم تو چشمهاش.
الا: اگه بگم… دیگه نقشه نیست..
یه لحظه نگام کرد…
بعد خیلی آروم خندید.
جونکوک: خطرناکی.
سرمو کمی کج کردم.
الا: تازه فهمیدی؟
سکوت…
اما این سکوت فرق داشت.
نه از جنس تهدید—
از جنس رقابت.
یه جنگ بیصدا.
جونکوک (آروم): یه چیزی رو یادت باشه…
خم شد نزدیکم.
خیلی نزدیک.
جونکوک: هرکی وارد دنیای من میشه…
نفسش خورد به پوستم.
.
جونکوک: یا میمونه…
مکث کوتاه…
جونکوک: یا از بین میره.
چشم ازش برنداشتم.
الا: پس دعا کن من از اونایی نباشم که دنیاتو نابود میکنن.
چند ثانیه…
فقط نگام کرد.
عمیق.
سرد.
اما این بار—
یه چیز دیگه هم بود.
کنجکاوی.
جونکوک: ببینیم.
و همون لحظه—
یه صدای بلند از بیرون عمارت اومد.
یه انفجار کوچک…
یا شلیک؟
همه ساکت شدن.
چند نفر سریع سمت در دویدن.
بادیگارد: رئیس—!
نگاه جونکوک جدی شد.
کاملاً.
جونکوک: شروع شد…
اخم کردم.
الا: چی شروع شد؟
نگاهش رفت سمت در ورودی.
چشمهاش تیرهتر از قبل شد.
جونکوک: جنگ.
ادامه دارد.....
نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیدددددددد🔪🔪🔪🔪🎀🎀🎀🎀🎀
- ۵۹۷
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط