قیامت میڪند چشمی ڪه می بندد دهانم را

قیامت میڪند چشمی ڪه می بندد دهانم را
شرار عاشقی میسوزد آخر آشیانم را
غزل بیهوده مینالد ؛ قلم بیهوده می ڪوبد
چرا دیگر نمی بیند بهارے در خزانم را
قفسهاے جدایی شد ڪتاب شعر و دیوانم
چه میداند ڪه میلرزد دو دنیا و جهانم را
به باران گفته میبارم همین چشمان بیمارم
ڪه میدانم ڪه میداند غم درد و فغانم را
گناه ڪردهِ میدانی تمام عشق و مستی را
بزن شلاق نادانی ؛ ببر نام و نشانم را
بدان عاشق نه بیمار و نه در بند شیاطین ست
بیا بنشین ؛ بیا بشنو ؛ صداے آن اذانم را
دیدگاه ها (۱۰)

غروب از ترس تنهایی شدم هم صحبت دریا نه دریا درد من...

گاهی برایم اخم کن؛ این قدر خوش روئی بد استاین خطِ نستعلیقِ ر...

نامه ای با اشک چشمانم نوشتم ، خوانده ای؟من هنوزم یاد تو هستم...

گریه هایم همه از عشق حکایت داردیعنی این دل به چشمان تو عادت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط