آوای شب
آوای شب
پارت ۳۱
ویو نویسنده
ساعت : ۳:۰۰
طبیب : بانو حالشان خوبه وقت باید کمی استراحت کند تا بهتر شود
بکی : اخی خوب شد که این حرف رو میشنوم
دامیان : جیوز سریع کالسکه رو آماده کن
جیوز : چشم ارباب
دامیان انیا را در آغوش گرفت و به طرف کالسکه راه افتاده بود، وقتی که رسیدند دامیان انیا را روی تخت بگذاشت
و دامیان ۶ ساعت بیدار موند ( بدون غذا ) تا اینکه خوابش گرفت .
ساعت: ۱۱:۰۰
دامیان انقدر خسته بود که از خستگی خوابش برد ، انیا کم کم بیدار شد
انیا : هو ( تعجب )... ا..ر..باب
(دامیان روی پای انیا خوابیده بود)
انیا آروم آروم سر ارباب رو دست میکشید و لبخندی رو لباش می نشست
دامیان چشماش نیمه باز بود ... انیا که فهمید دامیان داره بیدار میشه لالایی می خونه تا خوابش ببره
انیا: بخواب ... بخواب گلم تا فردا ... که امیدی به زندگی باز شود ... امید ... وارم ... برات ... برات که انقدر خوبی ... ستاره درخشان من....س...تاره...درخشان...م..ن
دامیان خوابش برد
و انیا هم همچنان در حال نوازش کردن بود و خوشحال
...تق...تق
جیوز : اربا-
انیا : هیسسس بفرما داخل
جیوز : آوه ارباب ... بانو ... من... از شما معذرت میخوام( آروم )
انیا : اشکالی نداره میتونی کولش کنی؟(آروم )
جیوز: بله (آروم )
جیوز دامیان کول کرد و روی تختی که انیا خوابیده بود گذاشت (انیا بلند شده بود)
جیوز : بانو شام آمده است لطفا بفرمائید بخورید
انیا : باشه ممنون دیگه مرخصی ☺
جیوز رفت
انیا به صورت زیبای دامیان خیره شده بود و چشم بر نمی داشت تا اینکه دامیان بیدار میشه
دامیان: انقدر جذابم که بهم زل میزنی؟
انیا 🍅: ... چیز .. ام... ( روش و پشت به دامیان کرد )....
....
💘💔
پارت ۳۱
ویو نویسنده
ساعت : ۳:۰۰
طبیب : بانو حالشان خوبه وقت باید کمی استراحت کند تا بهتر شود
بکی : اخی خوب شد که این حرف رو میشنوم
دامیان : جیوز سریع کالسکه رو آماده کن
جیوز : چشم ارباب
دامیان انیا را در آغوش گرفت و به طرف کالسکه راه افتاده بود، وقتی که رسیدند دامیان انیا را روی تخت بگذاشت
و دامیان ۶ ساعت بیدار موند ( بدون غذا ) تا اینکه خوابش گرفت .
ساعت: ۱۱:۰۰
دامیان انقدر خسته بود که از خستگی خوابش برد ، انیا کم کم بیدار شد
انیا : هو ( تعجب )... ا..ر..باب
(دامیان روی پای انیا خوابیده بود)
انیا آروم آروم سر ارباب رو دست میکشید و لبخندی رو لباش می نشست
دامیان چشماش نیمه باز بود ... انیا که فهمید دامیان داره بیدار میشه لالایی می خونه تا خوابش ببره
انیا: بخواب ... بخواب گلم تا فردا ... که امیدی به زندگی باز شود ... امید ... وارم ... برات ... برات که انقدر خوبی ... ستاره درخشان من....س...تاره...درخشان...م..ن
دامیان خوابش برد
و انیا هم همچنان در حال نوازش کردن بود و خوشحال
...تق...تق
جیوز : اربا-
انیا : هیسسس بفرما داخل
جیوز : آوه ارباب ... بانو ... من... از شما معذرت میخوام( آروم )
انیا : اشکالی نداره میتونی کولش کنی؟(آروم )
جیوز: بله (آروم )
جیوز دامیان کول کرد و روی تختی که انیا خوابیده بود گذاشت (انیا بلند شده بود)
جیوز : بانو شام آمده است لطفا بفرمائید بخورید
انیا : باشه ممنون دیگه مرخصی ☺
جیوز رفت
انیا به صورت زیبای دامیان خیره شده بود و چشم بر نمی داشت تا اینکه دامیان بیدار میشه
دامیان: انقدر جذابم که بهم زل میزنی؟
انیا 🍅: ... چیز .. ام... ( روش و پشت به دامیان کرد )....
....
💘💔
- ۴۴۰
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط