قتلی که بهونهای برای عشق بود
قتلی که بهونهای برای عشق بود
part1:
یه روز خیلی عادی البته فقط برای ا/ت دختر ناز پروده و اشرافزاده عادی بود ولی برای چان روزی پر ماجرایی بود یه قتل....یه دختری که میدونست چه خبره....کاراگاه عاشق.....هیچیز سر جاش نبود.....جوری که انگار دنیا عوض شده بود....
چان:
کلافه شده بودم توی گرمای تابستون قتل اتفاق افتاده از اینور برو به اونور خسته شدم دیگه توی راه دختریو دیدم که شبیه فرشته ها بود توی جنگل قدم میزد و آواز میخوند یه فرشتهی واقعی بود
ا/ت:
توی جنگل راه میرفتم که شنیدم در مورد قتلی که اتفاق افتاده صحبت میکردن رفتم پشت درخت قایم شدم و به حرفاشون گوش دادم
راوی:
چان چشمش به ا/ت میافته و در یک نگاه عاشقش میشه همه ا/ت رو خوشگلترین دختر جهان میدونستن و حالا چان به اون دختر نزدیک بود.....ا/ت به چان چشمک زد که باعث قند تو دل چان آب بشه....بقیه هم چشمشون به ا/ت خورد ولی نتونستن درست ببیننش چون سریع پشت درخت قایم شد...
ا/ت:
پشت درخت داشتم نفس نفس میزدم و به این فکر میکردم چقدر چان جذابه......اسمش رو میدونستم چون به معروف ترین کاراگاه بود.....تمام فکرم پیش چان بود که چان رو روبه روی خودم دیدم
چان: خانوم کوچولو میدونستی بیش از حد خوشگلی؟ چان کنار ا/ت میشینه
ا/ت: و تو هم حق نداری اینقدر جذاب باشی! ا/ت به بازوی چان میزنه
چان: خب ا/ت (اسمت هرچی که دوست داری هستش) تو درمورد قتل میدونی چه اتفاقی افتاده؟
ا/ت: نه ولی.....مامانم یه بار گفت که قتل بخاطر عشق بوده
ادامه دارد......
part1:
یه روز خیلی عادی البته فقط برای ا/ت دختر ناز پروده و اشرافزاده عادی بود ولی برای چان روزی پر ماجرایی بود یه قتل....یه دختری که میدونست چه خبره....کاراگاه عاشق.....هیچیز سر جاش نبود.....جوری که انگار دنیا عوض شده بود....
چان:
کلافه شده بودم توی گرمای تابستون قتل اتفاق افتاده از اینور برو به اونور خسته شدم دیگه توی راه دختریو دیدم که شبیه فرشته ها بود توی جنگل قدم میزد و آواز میخوند یه فرشتهی واقعی بود
ا/ت:
توی جنگل راه میرفتم که شنیدم در مورد قتلی که اتفاق افتاده صحبت میکردن رفتم پشت درخت قایم شدم و به حرفاشون گوش دادم
راوی:
چان چشمش به ا/ت میافته و در یک نگاه عاشقش میشه همه ا/ت رو خوشگلترین دختر جهان میدونستن و حالا چان به اون دختر نزدیک بود.....ا/ت به چان چشمک زد که باعث قند تو دل چان آب بشه....بقیه هم چشمشون به ا/ت خورد ولی نتونستن درست ببیننش چون سریع پشت درخت قایم شد...
ا/ت:
پشت درخت داشتم نفس نفس میزدم و به این فکر میکردم چقدر چان جذابه......اسمش رو میدونستم چون به معروف ترین کاراگاه بود.....تمام فکرم پیش چان بود که چان رو روبه روی خودم دیدم
چان: خانوم کوچولو میدونستی بیش از حد خوشگلی؟ چان کنار ا/ت میشینه
ا/ت: و تو هم حق نداری اینقدر جذاب باشی! ا/ت به بازوی چان میزنه
چان: خب ا/ت (اسمت هرچی که دوست داری هستش) تو درمورد قتل میدونی چه اتفاقی افتاده؟
ا/ت: نه ولی.....مامانم یه بار گفت که قتل بخاطر عشق بوده
ادامه دارد......
- ۵.۱k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط