my snow ❄
my snow ❄
#my_snow
PT 11
ویو ات:
سه روز گذشته بود.سه روزی که برف حتی یک لحظه هم بند نیومده بود.شاخههای کاج زیر سنگینی برف خم شده بودن و باد، آروم به دیوارهای چوبی کلبه میکوبید.کوک خیلی بهتر شده بود.هنوز موقع بلند کردن دست چپش، صورتش از درد جمع میشد؛ اما دیگه لازم نبود هر چند قدم یک بار به دیوار تکیه بده.
حتی غر زدنهاش هم بیشتر شده بود.که خب...فکر کنم نشونه خوبی بود یا بد... نمیدونم.
شب، مثل همیشه، شومینه تنها نور کلبه بود.
یوکی جلوی آتیش کز کرده بود و هر از گاهی دمش تکون میخورد.
من روی یه سمت کاناپه نشسته بودم.یه فنجون هات چاکلت بین دستامون بود.کوک، کنارم روی کاناپه نشسته بود و به شومینه زل زده بود و هات چاکلتشو اروم میخورد.سکوت همه جا بود از اون سکوتهایی که اصلاً آزاردهنده نبود.برعکس...آدم دلش میخواست بیشتر طول بکشه.یه جرعه از شکلات داغم خوردم.
بعد آروم گفتم:
= کوک...
بدون اینکه نگاهم کنه، جواب داد:
_هوم؟
چند ثانیه مردد موندم.
نمیدونستم باید بپرسم یا نه.ولی بالاخره...
= اون شب...همون شبی که پیدات کردم...واقعاً چی شده بود؟
ویو کوک:
سؤالش...بالاخره رسید.نگاهم از آتیش جدا نشد.فقط فکم سفت شد.چند ثانیه سکوت کردم.ات انگار فهمید حالم عوض شده.آروم گفت:
= لازم نیست جواب بدی.
نفس عمیقی کشیدم.
_نه...بالاخره باید توضیح بدم.اسمش چویه.
همین یه اسم...برای اینکه ضربان قلبم تندتر بشه کافی بود.
_سالهاست دشمنمه.نمیدونم چند نفر رو فرستاد دنبالم.هر بار فکر میکردم تموم شده...دوباره پیداش میشد.
نگاهم روی شعلههای آتیش ثابت موند.
_اون شب...داشت تعقیبم میکرد.هوا بدتر از چیزی بود که فکر میکردم.تمام جاده یخ زده بود.حتی تابلوهای «تردد ممنوع جاده یخ زده» هم همه جا نصب شده بود.ولی...وقتی داری فرار میکنی...دیگه به تابلوها نگاه نمیکنی درسته؟
چند لحظه سکوت کردم.انگار تصاویر اون شب، دوباره جلوی چشمم زنده شده بودن.
_بعد...ماشینم کنترلش رو از دست داد.همین.
ات چیزی نگفت.نه سؤال پرسید.نه اصرار کرد.فقط آروم سرش رو تکون داد.انگار فهمیده بود ادامه اون شب...هنوز برای گفتن زیادی سنگینه.
ویو ات:
دلم میخواست هزار تا سؤال دیگه بپرسم.چوی کیه؟
چرا دنبالت بوده؟تو واقعاً کی هستی؟اما...برای اولین بار، حس کردم سکوت بیشتر از سؤال پرسیدن بهش کمک میکنه.لبخند کوچیکی زدم.
= خب...هر وقت خواستی بقیهش رو هم تعریف کنی، من هستم.
کوک جواب نداد.فقط خیلی آروم گفت:
_هوم.
صدای سوختن هیزمها توی کلبه پیچیده بود.باد، پشت پنجره زوزه میکشید.کمکم پلکهای کوک سنگین شد.
سرش یه لحظه افتاد...دوباره خودش رو جمع کرد.
با خنده آرومی گفتم:
= بخواب.
_خوابم...نمیاــ..
هنوز جملهش تموم نشده بود...که چند ثانیه بعد...
سرش آروم روی شونهم افتاد.خشکم زد.بهش نگاه کردم.چشمهاش بسته شده بود.نفسهاش آروم و منظم شده بودن.خوابش برده بود.یه لبخند بیاختیار روی لبم نشست.آروم پتوی کنار کاناپه رو برداشتم.روی شونههامون کشیدم.یوکی یه نگاه بهمون کرد.انگار مطمئن شد همه چیز آرومه.بعد دوباره سرش رو روی پنجههاش گذاشت.نگاهم روی صورت کوک موند.
این اولین باری بود که چهرهش، بدون اون اخم همیشگی، انقدر آروم به نظر میرسید.زیر لب، اونقدر آروم که فقط خودم شنیدم، گفتم:
= شب بخیر.آقای لجباز.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم از پارت بعد همه با هم سو دیس ایز لاو اوهو اوهومم🎵😂
از هویجای جدید انتظار دارمااااا🙂🔪
اگه زود شرطارو برسونید روزی دوتا پارت میتونید بخونید😌✨
شرایط: 🦭
کامنت: 45
بازنشر: 5
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#my_snow
PT 11
ویو ات:
سه روز گذشته بود.سه روزی که برف حتی یک لحظه هم بند نیومده بود.شاخههای کاج زیر سنگینی برف خم شده بودن و باد، آروم به دیوارهای چوبی کلبه میکوبید.کوک خیلی بهتر شده بود.هنوز موقع بلند کردن دست چپش، صورتش از درد جمع میشد؛ اما دیگه لازم نبود هر چند قدم یک بار به دیوار تکیه بده.
حتی غر زدنهاش هم بیشتر شده بود.که خب...فکر کنم نشونه خوبی بود یا بد... نمیدونم.
شب، مثل همیشه، شومینه تنها نور کلبه بود.
یوکی جلوی آتیش کز کرده بود و هر از گاهی دمش تکون میخورد.
من روی یه سمت کاناپه نشسته بودم.یه فنجون هات چاکلت بین دستامون بود.کوک، کنارم روی کاناپه نشسته بود و به شومینه زل زده بود و هات چاکلتشو اروم میخورد.سکوت همه جا بود از اون سکوتهایی که اصلاً آزاردهنده نبود.برعکس...آدم دلش میخواست بیشتر طول بکشه.یه جرعه از شکلات داغم خوردم.
بعد آروم گفتم:
= کوک...
بدون اینکه نگاهم کنه، جواب داد:
_هوم؟
چند ثانیه مردد موندم.
نمیدونستم باید بپرسم یا نه.ولی بالاخره...
= اون شب...همون شبی که پیدات کردم...واقعاً چی شده بود؟
ویو کوک:
سؤالش...بالاخره رسید.نگاهم از آتیش جدا نشد.فقط فکم سفت شد.چند ثانیه سکوت کردم.ات انگار فهمید حالم عوض شده.آروم گفت:
= لازم نیست جواب بدی.
نفس عمیقی کشیدم.
_نه...بالاخره باید توضیح بدم.اسمش چویه.
همین یه اسم...برای اینکه ضربان قلبم تندتر بشه کافی بود.
_سالهاست دشمنمه.نمیدونم چند نفر رو فرستاد دنبالم.هر بار فکر میکردم تموم شده...دوباره پیداش میشد.
نگاهم روی شعلههای آتیش ثابت موند.
_اون شب...داشت تعقیبم میکرد.هوا بدتر از چیزی بود که فکر میکردم.تمام جاده یخ زده بود.حتی تابلوهای «تردد ممنوع جاده یخ زده» هم همه جا نصب شده بود.ولی...وقتی داری فرار میکنی...دیگه به تابلوها نگاه نمیکنی درسته؟
چند لحظه سکوت کردم.انگار تصاویر اون شب، دوباره جلوی چشمم زنده شده بودن.
_بعد...ماشینم کنترلش رو از دست داد.همین.
ات چیزی نگفت.نه سؤال پرسید.نه اصرار کرد.فقط آروم سرش رو تکون داد.انگار فهمیده بود ادامه اون شب...هنوز برای گفتن زیادی سنگینه.
ویو ات:
دلم میخواست هزار تا سؤال دیگه بپرسم.چوی کیه؟
چرا دنبالت بوده؟تو واقعاً کی هستی؟اما...برای اولین بار، حس کردم سکوت بیشتر از سؤال پرسیدن بهش کمک میکنه.لبخند کوچیکی زدم.
= خب...هر وقت خواستی بقیهش رو هم تعریف کنی، من هستم.
کوک جواب نداد.فقط خیلی آروم گفت:
_هوم.
صدای سوختن هیزمها توی کلبه پیچیده بود.باد، پشت پنجره زوزه میکشید.کمکم پلکهای کوک سنگین شد.
سرش یه لحظه افتاد...دوباره خودش رو جمع کرد.
با خنده آرومی گفتم:
= بخواب.
_خوابم...نمیاــ..
هنوز جملهش تموم نشده بود...که چند ثانیه بعد...
سرش آروم روی شونهم افتاد.خشکم زد.بهش نگاه کردم.چشمهاش بسته شده بود.نفسهاش آروم و منظم شده بودن.خوابش برده بود.یه لبخند بیاختیار روی لبم نشست.آروم پتوی کنار کاناپه رو برداشتم.روی شونههامون کشیدم.یوکی یه نگاه بهمون کرد.انگار مطمئن شد همه چیز آرومه.بعد دوباره سرش رو روی پنجههاش گذاشت.نگاهم روی صورت کوک موند.
این اولین باری بود که چهرهش، بدون اون اخم همیشگی، انقدر آروم به نظر میرسید.زیر لب، اونقدر آروم که فقط خودم شنیدم، گفتم:
= شب بخیر.آقای لجباز.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم از پارت بعد همه با هم سو دیس ایز لاو اوهو اوهومم🎵😂
از هویجای جدید انتظار دارمااااا🙂🔪
اگه زود شرطارو برسونید روزی دوتا پارت میتونید بخونید😌✨
شرایط: 🦭
کامنت: 45
بازنشر: 5
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
- ۲.۰k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط