خورشید هنوز بالا نیامده بود که بیدار شدم. صدای خوبِ خوب ب
خورشید هنوز بالا نیامده بود که بیدار شدم. صدای خوبِ خوب باران، صدای قطرههای آب در ناودان، صدای پرندهای در دور دست ها مرا به خود میخواند. پشتِ پنجره پائیز غوغا کرده بود. هر طرف نگاه میکردم برگ بود و رنگ بود و صدها خاطره. چشمها را بستم. نفسی عمیق کشیدم. زخمهایم را فراموش کردم. جراحاتِ روحِ خستهام را فراموش کردم. دردهای همیشگی که در سرم و در دستهایم میپیچید را فراموش کردم. دل سپردم به نور. به تولدِ روشنایی از پشتِ درختها و خانههای آن سوی خیابان. دل سپردم به بال زدنهای کلاغی خیس. به صدای دویدن کودکِ همسایه. دل سپردم به صدای پای آرامشی ژرف که پس از سالهای تلخ دوری و از پسِ دلتنگی انباشته شده ی قرنها فاصله، حالا بزرگوارانه دربِ خانهام را میزند، با متانت از پلهها بالا میآید، با مهر مرا در آغوش میگیرد و میگوید:
آرام بخواب فرزندم ! آمدهام در دلت خانه کنم و هرگز نروم ....
چشمها را گشودم و آرزو کردم کاش در این صبح پاییزی، همه ی آدمها زخمهایشان را فراموش کنند. دل به نور، به خوشبختیهای کوچک بسپارند. کاش به خانه برگردند، سر بر شانههای عزیزشان بگذارند، از پس فاصله ها آرام بگیرند ... آرام بخوابند ...
آرام بخواب فرزندم ! آمدهام در دلت خانه کنم و هرگز نروم ....
چشمها را گشودم و آرزو کردم کاش در این صبح پاییزی، همه ی آدمها زخمهایشان را فراموش کنند. دل به نور، به خوشبختیهای کوچک بسپارند. کاش به خانه برگردند، سر بر شانههای عزیزشان بگذارند، از پس فاصله ها آرام بگیرند ... آرام بخوابند ...
- ۴۳۹
- ۱۴ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط