حس میکنم چون چند وقته ننوشتم یادم رفته 😑اخه خیلی چرت و پر

حس میکنم چون چند وقته ننوشتم یادم رفته 😑اخه خیلی چرت و پرت شدددددد

تک پارتی لیوای

(ـــ ا.ت)(~لیوای)
ــ لیوای
~...
ــ لیواییی
~....
ــ لیییواااایییییی
~ چته ا.تتتت کر نیستم که میشنوم
ــ خوب چرا هر چی باهات حرف میزنم جوتب نمیدی؟
~اگه ببینی سرم شلوغه
ــ خوب به درک
~ 😐😐😐
ــ الان این نگاهت یعنی چی؟
~هوففففف
ــ مگه چی...
لیوای ا. ت رو انداخت رو مبل و روش خیمه زد
~ مگه نمیگم بزار به کارم برسم؟
ــ *سرخ*
~هوم؟ الان من چیکار کنم دست از سذم برمیداری؟
ــ.....
لیوای لباشو با لبای ا.ت نزدیک کرد و همین که خواست ببوسش هانجی مثل گاو اومد تو *قصد توهین ندارم*
هانجی: هیییی لیواااا..... ببخشید مثل اینکه بدموقع اومدم
هانجی از اتاق رفت بیرون اما ا.ت به گوجه تبدیل شده بود
~خوب؟ کجا بودیم؟
ــ لیوای بیشعوووررررر مگه نمیدونی انکان داذه یکی بیاددددد
~خوب بیاد حالا که چی؟
ــ هییییییی
~حالا چرا اینقدر قرمز شدی؟
ــ هیییییییییی لیوای بس کننننن
~اگه نکنم؟
ــ باهات کات میکنم 😝
لیوای مهکم ا.ت بوسیدنش و لباشو کبود کرد بعد چند دقه ا.ت نفس کم اورد و به شون لیوای ضربه میزد اما لیوای اهمیتی نمیداد و با کارش ادامه میداد تا ا.ت مهکم در توی چیز لیوای لیوای هم از ا.ت جدا شد
~ببینم مگه مرض داری ا.ت؟
ــ نفس نفس*دیگه... چجوری... باید... بهت... بکم که.... نفس کم... اوردم وقتی.. اهمیت نمیدی؟
~خوب حالا اگه میتونی کات کن
ــ..... خودت میدونی که نمیتونم*اروم*
~هه 😏
ــ زهرمارررر
لیوای رفت و نشستن پشت میز کارش و ادامه کار هایی که داشت و انجام داد
که یهو یکی در زد
ارن: کاپیتان میتونم بیام تو؟
~نه
ارن: کاپیتان لیوای خیلی واجبه
ــ رفت درو باز کرد ارننن بیا تو لیوای مغزش تاب داره
ارن: عاااا باشه
~: ها؟
ارن: تایتان ها به شهر حمله کردن (چنقدر راحت😂)
ــ چی؟
~خوب منتظر چی هستین هااا؟
همه طریع لباساشونو پوشیدن و رفتن تو میدون جنگ و با تایتانا مبارزه کردن ا.ت چشمش به یه دختر بچه افتاد که داره از دست یه تایتان فرار میکنه ا.ت سریع رفت سمت اون بچه تا نجاتش بده
~هی ا.ت وایسااااا
ا.ت رفت و که یهو همون تایتان دستشو اورد تا اون بچه رو بگیره اما وقتی دختربچه چشماشو که ار ترس بسته بود باز کرد یکی دیگه توی دستای تایتان بود
~ا.تتتتتتتت
لیوای سمت تایتان رفت و همین که اون تایتان مواست ا.ت رو بخوره لیوای گردنشو زد و تایتان مرد ا.ت هم وقتی از اون ارتفاق افتاد پایین ضربهشدیدی به سرش خورد و بیهوش شد
~هی ا.ت ا.تتت ن نمیخوای بلند شی؟ این یه شوخیه اره؟
ها؟ داره نفس میگشه
لیوای سریع ا.ت رو برد بیمارستان بقیه هم تایتانارو شکست دادن لیوای یک هفته بالا سر ا.ت نشسته بود منتظر بچد که بهوش بیاد
~ا.ت... میدونی... الان تنها چیزی که دلم میخواد اینه که بیدار شی همین حداقل یکم تکون بخور دختره ی دردسر ساز مگه نه صدبار بهت گفتم مراقب خودت باش ها؟ مگه نه... مگه نه بهت گفتم قبل از اینکه بخوای قهرمان بازی در بیاری بگو تا حداقل یکی باهات بیاد؟ مگه نه همه ی اینارو بهت گفتم؟ پس چرا...چرا به حرفم گوش ندادی لعنتی ها؟ چرا همه ی حرفامو نادیده گرفتی؟ اگه... اگه به حرفام گوش میدادی ـ... اینجوری نمیشد چرا... چرا اینقدر دردسر ساری؟ میدونی این یه هفته چجوری بزنم گذشته؟
لعنت بهت دختره ی روانی *و توجه داشته باشید همش رو با بغض گفت*
لیوای مهکم ا.ت رو بغل کرد و سعی کرد گرریه نکنه
~دختره دیوونه روانی سادیسمی
ــ هی چرا هی اینارو بهم میگی؟ خودت روانیه سادیسمی اصلا عه *اخم*
لیوای یه لحظه دنیا برات متوقف شد نمیدونست که وه اتفاقی داره میوفته و این صدا...
سرشو از روی سینه ات بالا اورد و به ا.ت نگاه کرد
~ ا ا.ت؟
ــ لبخند*به خدا اگه یهبار دیگه ایمجوری باهام حرف بزنی خودت میدونی
لیوای مهکم ا.ترو بعل کرد و اروم اشک ریخت و زهرمار دختره ی دیوونه هق چرا.. چرا اینجوری کردی ها؟ هق چرا به حرفم گوش ندادی؟ هق چرا اینقدر هق بی فکری احمق هق
ــ هی لیوای نگو داری گریه میکنی.... ا.ت اروم سرشو ناز کرد و بوسید*
ــ اروم باش لیوای گریه نکن...
~....
ــ منو نگاه کن لیوای
~ *نگاه کردن بهش*
ا.ت سریع لیوای و بوسید لیوای اولش شکه شد ولی بعدش همراهی کرد بعد چند دقه ا.ت ازش جداشد و گفت *دوست دارم لیوای*
و.... فردا هم ا.تتتت حامله شددددد🤣
دیدگاه ها (۸)

کرم ریزی روی میکا🤣🤣🤣

دیرین دیریننن

تک پارتی اتک انچه در گپ هنگ اکتشاف میگذردلیوای : کی میخواد ب...

پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط