𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
part:40
همانطور که مرد از اتاق بیرون رفت جئون رفتن او را تماشا کرد... قلبش خیلی تند میزد...
به آینه رو به رویش نگاه کرد و انعکاس خودش را در آینه تماشا کرد...
دستش را روی قلبش گذاشت..
-من... چم شده...
نفس عمیقی کشید...
-نمیخوام... نمیخوام عاشق اون عوضی باشم..
*دینگ*
پیامی برای پسر آمد.
سمت گوشی اش رفت و آن را برای چک کردن برداشت.
(امشب شاید نتونیم بیاییم خونه..داخل شرکت کار ها خیلی زیاده و سرمون شلوغه)
و یک پیام کوتاه دیگر.
(مراقب خودت باش کوکی)
پیام از طرف جیمین بود..
پسر هوفی کشید، گوشی را قفل کرد و دوباره روی تخت انداخت.
از اتاق بیرون رفت و با شنیدن موزیکی ضعیف که از اتاق آنا می آمد... توجه اش جلب شد.
سمت اتاق دختر رفت و از لای در نیمه باز نگاه کرد..
دختر با بالا نته ای لخت درحال تکان دادن کمرش همراه با ریتم آهنگ بود، ولی پشت به جئون.
پسر ابرویی بالا انداخت... شاید هرکس دیگری بود تا الان داخل اتاق میشد و آن بدن را لمس میکرد.
اما جونگکوک علاقه ای به این کار نداشت..
خواست برگردد و برود، که دختر صدایش کرد.
~نمیای داخل،جئون؟
پسر ایستاد... ولی برنگشت.
~قبلا با دیدنم تو این وضعیت حتی لحظه ای رو تلف نمیکردی برای لمس کردنم...
~اما انگار اون بچ خیلی خوب جای منو گرفته...
جئون با خنده ای آرام که بیشتر از سر عصبی بودن بود تا خوشحالی... برگشت.
-از اینکه بشنوی دیگه نمی خوامت خوشت میاد؟
~با هر رفتار سردت نابود میشم..
پسر وارد اتاق شد... و از پشت به آنا نزدیک تر شد.
-پس ولم کن...
~نمیتونم...
جئون نزدیک تر شد... طوری که حالا... بدن نیمه برهنه دخترک درست در نزدیکی بدنش قرار داشت.
آنا دستی بر روی شکم تختش گذاشت.
~اگه ولت کنم... پس این چی میشه...
برای لحظه ای تمام دنیای جونگکوک بر روی سرش خراب شد.
-چ... چی گفتی....
~نمیتونم پدر بچه تو شکممو ول کنم،کوکی...
part:40
همانطور که مرد از اتاق بیرون رفت جئون رفتن او را تماشا کرد... قلبش خیلی تند میزد...
به آینه رو به رویش نگاه کرد و انعکاس خودش را در آینه تماشا کرد...
دستش را روی قلبش گذاشت..
-من... چم شده...
نفس عمیقی کشید...
-نمیخوام... نمیخوام عاشق اون عوضی باشم..
*دینگ*
پیامی برای پسر آمد.
سمت گوشی اش رفت و آن را برای چک کردن برداشت.
(امشب شاید نتونیم بیاییم خونه..داخل شرکت کار ها خیلی زیاده و سرمون شلوغه)
و یک پیام کوتاه دیگر.
(مراقب خودت باش کوکی)
پیام از طرف جیمین بود..
پسر هوفی کشید، گوشی را قفل کرد و دوباره روی تخت انداخت.
از اتاق بیرون رفت و با شنیدن موزیکی ضعیف که از اتاق آنا می آمد... توجه اش جلب شد.
سمت اتاق دختر رفت و از لای در نیمه باز نگاه کرد..
دختر با بالا نته ای لخت درحال تکان دادن کمرش همراه با ریتم آهنگ بود، ولی پشت به جئون.
پسر ابرویی بالا انداخت... شاید هرکس دیگری بود تا الان داخل اتاق میشد و آن بدن را لمس میکرد.
اما جونگکوک علاقه ای به این کار نداشت..
خواست برگردد و برود، که دختر صدایش کرد.
~نمیای داخل،جئون؟
پسر ایستاد... ولی برنگشت.
~قبلا با دیدنم تو این وضعیت حتی لحظه ای رو تلف نمیکردی برای لمس کردنم...
~اما انگار اون بچ خیلی خوب جای منو گرفته...
جئون با خنده ای آرام که بیشتر از سر عصبی بودن بود تا خوشحالی... برگشت.
-از اینکه بشنوی دیگه نمی خوامت خوشت میاد؟
~با هر رفتار سردت نابود میشم..
پسر وارد اتاق شد... و از پشت به آنا نزدیک تر شد.
-پس ولم کن...
~نمیتونم...
جئون نزدیک تر شد... طوری که حالا... بدن نیمه برهنه دخترک درست در نزدیکی بدنش قرار داشت.
آنا دستی بر روی شکم تختش گذاشت.
~اگه ولت کنم... پس این چی میشه...
برای لحظه ای تمام دنیای جونگکوک بر روی سرش خراب شد.
-چ... چی گفتی....
~نمیتونم پدر بچه تو شکممو ول کنم،کوکی...
- ۳.۶k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط