𝒫𝒶𝓇𝓉 10

𝒫𝒶𝓇𝓉 10
عقد با رئیس مافیا
ساعت از دو نیمه‌شب گذشته بود.
بعد از حمله، پزشک زخم گلوله‌ی سطحی روی شانه‌ی تهیونگ را بخیه زده بود، اما او حتی یک دقیقه هم استراحت نکرده بود.
در اتاق کارش، نقشه‌های سئول روی میز پخش بودند.
کانگ جون گفت: «رئیس، بهتره امشب استراحت کنید.»
تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند، جواب داد: «وقتی دشمن تا این حد به ما نزدیک شده، خوابیدن یعنی باخت.»
همان لحظه در اتاق باز شد.
ات با یک جعبه کمک‌های اولیه وارد شد.
«همه بیرون.»
افراد با تعجب به هم نگاه کردند.
تهیونگ آرام گفت: «برید بیرون.»
وقتی در بسته شد، ات دست‌هایش را روی سینه گره زد.
«تو حتی اجازه ندادی زخمت درست پانسمان بشه.»
تهیونگ بی‌تفاوت گفت: «چیز مهمی نیست.»
ات جلو رفت و بدون اجازه کت او را از روی شانه کنار زد.
«آخ...»
برای اولین بار، تهیونگ از درد اخم کرد.
ات با لبخند پیروزمندانه گفت: «دیدی؟ پس درد داره.»
در حالی که آرام زخمش را ضدعفونی می‌کرد، زیر لب گفت: «همیشه نقش آدم شکست‌ناپذیر رو بازی نکن...»
تهیونگ به چهره‌ی او خیره شد.
دست‌های ات می‌لرزید.
از ترس...
یا شاید از نگرانی.
آرام پرسید: «چرا این‌قدر نگرانمی؟»
ات برای چند ثانیه سکوت کرد.
بعد نگاهش را از زخم برداشت.
«چون...»
اما جمله‌اش ناتمام ماند.
صدای زنگ تلفن اضطراری عمارت بلند شد.
کانگ جون با عجله وارد شد.
«رئیس!»
تهیونگ فوراً ایستاد.
«چی شده؟»
«یه نفر اصرار داره فقط خود شما رو ببینه.»
«کیه؟»
کانگ جون مکث کرد.
«می‌گه اسمش... هاناست.»
ات اخم کرد.
«هانا؟»
چند لحظه بعد، زنی قدبلند با کت سفید وارد سالن شد.
چهره‌ای زیبا و اعتمادبه‌نفس عجیبی داشت.
به محض دیدن تهیونگ، لبخند زد.
«خیلی وقته ندیدمت، تهیونگ.»
قبل از اینکه کسی چیزی بگوید، او جلو رفت...
و تهیونگ را در آغوش گرفت.
ات همان‌جا خشک شد.
احساس عجیبی در دلش پیچید.
تهیونگ آرام زن را کنار زد و گفت: «هانا... چرا برگشتی؟»
زن لبخندش را حفظ کرد.
«برای اینکه این بار، نمی‌خوام دوباره از دستت بدم.»
ات بی‌اختیار مشتش را گره کرد.
نمی‌دانست این زن کیست...
اما از نگاهش معلوم بود که گذشته‌ای مشترک با تهیونگ دارد.
و این آغاز دردسر تازه‌ای بود...
ادامه دارد... 🖤🔥
#تهیونگ
#فیک
#رمان
#مافیایی
#عاشقانه
#ازدواج_اجباری
دیدگاه ها (۳)

𝒫𝒶𝓇𝓉 9عقد با رئیس مافیا تهیونگ بدون حتی یک لحظه فکر، او را د...

خوشکلمون فالوشه ✨️💜@989998_8847

پارت اول نیمه سوم Broken Wings

نامجون دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و با خنده‌ای آمیخته به حس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط