گرچه هرشب استکان بر استکانت می زنند

گرچه هرشب استکان بر استکانت می زنند
هرچه تنهاتر شوی آتش به جانت می زنند

تا بریزی دردهایت را درونِ دایره
جای همدردی فقط زخم زبانت می زنند

عده ای که از شرف بویی نبردند و فقط
نیش هاشان را به مغزِ استخوانت می زنند!

زندگی را خشک-مثل زنده رودت-می کنند
با تبر بر ریشه ی نصف جهانت می زنند

چون براشان جای استکبار را پُر کرده ای 
با تمسخر مشتِ محکم بر دهانت می زنند!

پیش ترها مخفیانه بر زمینت می زدند
تازگی ها آشکارا آسمانت می زنند!

آه! قدری فرق دارد زخم خنجرهایشان
دوستانت پا به پای دشمنانت می زنند
دیدگاه ها (۲)

تو را دارم ای گل، جهان با من است.تو تا با منی، جان جان با من...

آسمان دست از دلم بردار دلگیرم هنوزحال قلبم خوب نیست ..... غم...

یڪ لحظہ نخور «حسرت» آن را ڪہ ندارےراضے بہ همین چند قلم «مال»...

ﻏﻤﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﺩﻟﻢ ﺷﺮﺣﺶ ﻓﻘﻂ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺶ ﻫﻢ ﮔﺮﯾﻪ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط