عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۸
ساعت دقیقاً هشت شب بود.
ماشین قرمز هانا مقابل ساختمان شیشهای شرکت JK Motors توقف کرد.
نورهای ساختمان از دور چشم هر رهگذری را خیره میکرد.
هانا برای چند ثانیه فقط به آن خیره ماند.
نگهبان با دیدن او جلو آمد.
«خانم پارک هانا؟»
هانا با تعجب سرش را تکان داد.
انگار از قبل منتظرش بودند.
درهای بزرگ شرکت بهآرامی باز شدند.
کارمندها با لباسهای رسمی از کنارش عبور میکردند.
همه با احترام سلام میدادند.
اما نگاهشان روی هانا مکث میکرد.
هانا زیر لب گفت:
«فکر کنم آدرس رو اشتباه اومدم...»
نگهبان لبخند زد.
«آقای جئون منتظر شما هستند.»
آسانسور اختصاصی در آخرین طبقه ایستاد.
در که باز شد، سکوت عجیبی همهجا را گرفته بود.
فقط صدای قدمهای هانا شنیده میشد.
قلبش کمی تندتر از همیشه میزد.
منشی با احترام گفت:
«بفرمایید داخل.»
هانا نفس عمیقی کشید.
بعد درِ اتاق مدیرعامل را باز کرد.
جونگ کوک کنار پنجره ایستاده بود.
چراغهای شهر زیر پایش دیده میشدند.
بدون اینکه برگردد، گفت:
«فکر نمیکردم بیای.»
هانا دست به سینه ایستاد.
«زیاد ذوق نکن.»
«فقط اومدم جواب چند تا سؤال رو بگیرم.»
لحنش مثل همیشه محکم بود.
جونگ کوک بالاخره به سمتش برگشت.
پوشهای مشکی روی میز گذاشت.
«اول اینو ببین.»
هانا با تردید پوشه را باز کرد.
داخل پوشه چند عکس و گزارش قرار داشت.
عکسهایی از ماشین هانا قبل از مسابقه...
و مردی که نیمهشب کنار آن ایستاده بود.
چهرهاش مشخص نبود.
هانا با ناباوری گفت:
«این... یعنی واقعاً یکی ماشینمو دستکاری کرده؟»
جونگ کوک آرام پاسخ داد:
«و این فقط شروع ماجراست.»
او پوشه دیگری را روی میز گذاشت.
«اگر بخوای حقیقت رو بفهمی، باید با من همکاری کنی.»
هانا هنوز نمیدانست منظورش از همکاری چیست...
اما حس میکرد جواب این پیشنهاد، زندگیاش را زیر و رو خواهد کرد.
«جونگ کوک لبش را باز کرد و پیشنهادی داد که هانا حتی در عجیبترین تصورش هم انتظار شنیدنش را نداشت...»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۸
ساعت دقیقاً هشت شب بود.
ماشین قرمز هانا مقابل ساختمان شیشهای شرکت JK Motors توقف کرد.
نورهای ساختمان از دور چشم هر رهگذری را خیره میکرد.
هانا برای چند ثانیه فقط به آن خیره ماند.
نگهبان با دیدن او جلو آمد.
«خانم پارک هانا؟»
هانا با تعجب سرش را تکان داد.
انگار از قبل منتظرش بودند.
درهای بزرگ شرکت بهآرامی باز شدند.
کارمندها با لباسهای رسمی از کنارش عبور میکردند.
همه با احترام سلام میدادند.
اما نگاهشان روی هانا مکث میکرد.
هانا زیر لب گفت:
«فکر کنم آدرس رو اشتباه اومدم...»
نگهبان لبخند زد.
«آقای جئون منتظر شما هستند.»
آسانسور اختصاصی در آخرین طبقه ایستاد.
در که باز شد، سکوت عجیبی همهجا را گرفته بود.
فقط صدای قدمهای هانا شنیده میشد.
قلبش کمی تندتر از همیشه میزد.
منشی با احترام گفت:
«بفرمایید داخل.»
هانا نفس عمیقی کشید.
بعد درِ اتاق مدیرعامل را باز کرد.
جونگ کوک کنار پنجره ایستاده بود.
چراغهای شهر زیر پایش دیده میشدند.
بدون اینکه برگردد، گفت:
«فکر نمیکردم بیای.»
هانا دست به سینه ایستاد.
«زیاد ذوق نکن.»
«فقط اومدم جواب چند تا سؤال رو بگیرم.»
لحنش مثل همیشه محکم بود.
جونگ کوک بالاخره به سمتش برگشت.
پوشهای مشکی روی میز گذاشت.
«اول اینو ببین.»
هانا با تردید پوشه را باز کرد.
داخل پوشه چند عکس و گزارش قرار داشت.
عکسهایی از ماشین هانا قبل از مسابقه...
و مردی که نیمهشب کنار آن ایستاده بود.
چهرهاش مشخص نبود.
هانا با ناباوری گفت:
«این... یعنی واقعاً یکی ماشینمو دستکاری کرده؟»
جونگ کوک آرام پاسخ داد:
«و این فقط شروع ماجراست.»
او پوشه دیگری را روی میز گذاشت.
«اگر بخوای حقیقت رو بفهمی، باید با من همکاری کنی.»
هانا هنوز نمیدانست منظورش از همکاری چیست...
اما حس میکرد جواب این پیشنهاد، زندگیاش را زیر و رو خواهد کرد.
«جونگ کوک لبش را باز کرد و پیشنهادی داد که هانا حتی در عجیبترین تصورش هم انتظار شنیدنش را نداشت...»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱.۵k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط