رمان عشق جاودان

رمان عشق جاودان
پارت ۲۴

ویو دازای
چویا اصرار داشت که بره مدرسه اخرم رفت
دازای:کی بهش زد
ناشناس: دشمن تون
دازای:اه باز سرکله این بشر پیدا شد
ناشناس:اقا بنظرم چند وقت برید یجای دیگه
ایده خوبی بود
دازای:ماشینمو اماده کن
چشمی کرد. ماشین رو آورد که بهش گفتم
دازای: خودم تنها میرم
ناشناس: ولی ممکنه اتفاقی براتون بیوفته
دازای: مشکلی پیش نمیاد فقط می‌خوام برم دنبال چویا و همونجا هم به موری خبر بدم که نیستم.
ناشناس: پس از دور حواسم بهتون هست
دازای: باشه
سوار ماشین شدم و به سمت مدرسه چویا حرکت کردم. وقتی رسیدم پیاده شدم و رفتم به دفتر آقای هونگ ، در زدم و وارد شدم
دازای:سلام آقای هونگ
هونگ: سلام دازای سان چیشده اومدید؟
دازای: یک مشکلی پیش اومده برای اومدم چویا رو ببرم ، مشکلی نیست؟
هونگ: نه مشکلی نیست
دازای: ممنون
از دفتر زدن بیرون و رفتم به سمت کلاس چویا
پشت در کلاسش سعی کردم لبخند بزنم تا به چیزی شک نکنه و بعدا همه چیز رو بهش بگم . در زدم و وقتی معلمش اجازه داد،وارد کلاس شدم که دیدم معلم چویا اومد سمتم
معلم: سلام با کی کار دارین
دازای: سلام اومدم چویا رو ببرم
معلم: از مدیر اجازه گرفتین؟
دازای: بله گفتن مشکلی نیست
معلم : باشه
دیدگاه ها (۲)

رمان: عشق جاودانپارت : ۲۵به چویا نگاه کردم که متعجب داشت به ...

رمان عشق جاودانپارت ۲۶ موری: سلام دازای چیشده اومدی ؟دازای: ...

رمان: عشق جاودانپارت ۲۳بعداز صبحانه از خونه رفتیم بیرون. داز...

عشق جاودانپارت ۲۲دازای: پس یعنی من الان خانواده توام؟چویا: آ...

قهوه تلخ پارت ۵۹گوشی رو قطع کردم و رفتم توی اتاق. آماده شدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط