[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے³⁷
آلیس یه هودیِ اورسایزِ مشکی با یه شلوارِ کارگوی تیرهرنگ پوشید. موهای مشکی و بسیار بلندش رو بالای سرش گوجهای و محکم بست تا دور و برش نریزه. کتونیهای مشکیش رو پا کرد و با قدمهای آروم همراه نینا رفتن سمت انتهای راهروی طبقه پایین.
پشت یه درِ چوبیِ سنگین، پلههای سنگیِ تاریکی بود که میرسید به اتاقِ جلساتِ امنیتیِ زیرزمین. وقتی درِ چوبی و ضخیمِ زیرزمین باز شد، بوی آهن، باروت و چرمِ صندلیها پیچید توی دماغشون.
یه میزِ بزرگِ شیشهای وسط اتاق بود که روش نقشههای بندر جنوبی پخش بود. جینوو بالای میز ایستاده بود و تهیونگ هم کنارش داشت با چند تا تبلتِ نظامی ور میرفت.
جونکوک همونطرف، تکیه داده بود به لبهی میز. یه پیراهنِ مشکیِ جذب تنش بود و آستینهاش رو تا آرنج بالا زده بود. اسلحه کمریش توی جلدِ چرمیِ زیر بغلش جا خوش کرده بود و خطِ فکش بدجور جدی به نظر میرسید.
آلیس وارد اتاق شد، اما تمام سحریِ اون بوسهی ناگهانیِ توی اتاق هنوز روی لبهاش میسوخت. برای همین تمام تلمبارِ تلاشش رو کرد تا اصلاً نگاهش به سمت جونکوک نیفته. زل زد به سقف، به نقشهی روی میز، به تهیونگ... به هر چیزی جز اون جونکوکِ کوه یخ!
آلیس رفت کنار نینا ایستاد، دستهاش رو کرد توی جیبِ هودیِ مشکیش و با لحنِ آرومی رو کرد به جینوو:
«چی شده آقای جئون؟ نینا گفت کارِ مهمی دارید.»
جینوو پیپش رو جابهجا کرد و با لحنِ جدی گفت:
«آلیس... هانِ شین یکی از انبارهای مرزیِ ما رو توی بندر زیر نظر گرفته. سه تا محمولهی سنگین اونجاست. جونکوک قراره با تیمش بره اونجا تا اوضاع رو کنترل کنه.»
آلیس کلاً ۱۷ سالش بود و از این برنامههای پیچیده و خشنِ مافیایی و نقشههای جنگی هیچ سررشتهای نداشت. حس میکرد این دنیا زیادی برای سن و سالش تاریک و خطرناکه، اما نمیخواست ذرهای ترس از خودش بروز بده.
جونکوک خونسرد و با همون صدای بمش رو کرد به جینوو:
«تیمِ تک تیرانداز رو میفرستم روی سقف. خودم از درِ پشتی میرم تو. کلاً ده دقیقه طول میکشه تا پاکسازی بشه.»
تهیونگ سرش رو از روی تبلت آورد بالا:
«قبوله جونکوک، فقط حواست باشه سیگنالهای اون منطقه جمر داره، نباید از تیم جدا بشی.»
جینوو رو کرد به آلیس و با لحنِ پدرانهتری گفت:
«آلیس، تو و نینا همینجا توی عمارت میمونید. امنیتِ اینجا کامل تأمین شده.»
آلیس یه نفسِ راحت تهِ دلش کشید. اصلاً دلش نمیخواست پا توی اون انبارِ پر از تیراندازی بگذاره. فقط زیرچشمی دید که جونکوک اسلحهاش رو از جلد بیرون کشید، خشابش رو با یه صدای تِکِ محکم چک کرد و زد جا.
جونکوک راه افتاد سمت در خروجی. موقع رد شدن از کنار آلیس، برای چند ثانیه ایستاد. نگاهِ تیره و عمیقش رفت روی چهرهی آلیس که عمداً داشت جای دیگهای رو نگاه میکرد تا چشمش بهش نیفته.
جونکوک خم شد، با همون صدای بم، خشدار و رو اعصابش زیر گوش آلیس زمزمه کرد:
«چرا نگام نمیکنی بچه؟ هنوزم لبت داره میسوزه یا داری توی ذهنت نقشهی تلافی میکشی؟»
آلیس حس کرد تمام بدنش داغ شد! سریع سرش رو چرخوند، با چشمهای خاکستریِ پر از خط و نشان زل زد توی چشمان مشکی جونکوک و با پوزخند لجبازانهاش گفت:
«نگاهت کنم که چی بشه آقای کوه یخ؟ مگه دیدن داری؟! زودتر برو به جنگت برس تا دیرت نشده!»
جونکوک پوزخندِ محوش برگشت گوشه لبش. دستش رو خیلی سریع کشید روی موهای گوجهای آلیس، به همشون ریخت و همونطور که میرفت بیرون گفت:
«مواظب خودت باش بچه... زنده بمون تا برگردم و لجبازیات رو جمع کنم.»
آلیس حرصی موهاش رو صاف کرد و زیر لب غرید: «پسرهی مغرور پررو...!»
ادامه دارد...
[ ویدیو اسلاید بعدی به درخواست یکی از شما ها پست شد ]
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے³⁷
آلیس یه هودیِ اورسایزِ مشکی با یه شلوارِ کارگوی تیرهرنگ پوشید. موهای مشکی و بسیار بلندش رو بالای سرش گوجهای و محکم بست تا دور و برش نریزه. کتونیهای مشکیش رو پا کرد و با قدمهای آروم همراه نینا رفتن سمت انتهای راهروی طبقه پایین.
پشت یه درِ چوبیِ سنگین، پلههای سنگیِ تاریکی بود که میرسید به اتاقِ جلساتِ امنیتیِ زیرزمین. وقتی درِ چوبی و ضخیمِ زیرزمین باز شد، بوی آهن، باروت و چرمِ صندلیها پیچید توی دماغشون.
یه میزِ بزرگِ شیشهای وسط اتاق بود که روش نقشههای بندر جنوبی پخش بود. جینوو بالای میز ایستاده بود و تهیونگ هم کنارش داشت با چند تا تبلتِ نظامی ور میرفت.
جونکوک همونطرف، تکیه داده بود به لبهی میز. یه پیراهنِ مشکیِ جذب تنش بود و آستینهاش رو تا آرنج بالا زده بود. اسلحه کمریش توی جلدِ چرمیِ زیر بغلش جا خوش کرده بود و خطِ فکش بدجور جدی به نظر میرسید.
آلیس وارد اتاق شد، اما تمام سحریِ اون بوسهی ناگهانیِ توی اتاق هنوز روی لبهاش میسوخت. برای همین تمام تلمبارِ تلاشش رو کرد تا اصلاً نگاهش به سمت جونکوک نیفته. زل زد به سقف، به نقشهی روی میز، به تهیونگ... به هر چیزی جز اون جونکوکِ کوه یخ!
آلیس رفت کنار نینا ایستاد، دستهاش رو کرد توی جیبِ هودیِ مشکیش و با لحنِ آرومی رو کرد به جینوو:
«چی شده آقای جئون؟ نینا گفت کارِ مهمی دارید.»
جینوو پیپش رو جابهجا کرد و با لحنِ جدی گفت:
«آلیس... هانِ شین یکی از انبارهای مرزیِ ما رو توی بندر زیر نظر گرفته. سه تا محمولهی سنگین اونجاست. جونکوک قراره با تیمش بره اونجا تا اوضاع رو کنترل کنه.»
آلیس کلاً ۱۷ سالش بود و از این برنامههای پیچیده و خشنِ مافیایی و نقشههای جنگی هیچ سررشتهای نداشت. حس میکرد این دنیا زیادی برای سن و سالش تاریک و خطرناکه، اما نمیخواست ذرهای ترس از خودش بروز بده.
جونکوک خونسرد و با همون صدای بمش رو کرد به جینوو:
«تیمِ تک تیرانداز رو میفرستم روی سقف. خودم از درِ پشتی میرم تو. کلاً ده دقیقه طول میکشه تا پاکسازی بشه.»
تهیونگ سرش رو از روی تبلت آورد بالا:
«قبوله جونکوک، فقط حواست باشه سیگنالهای اون منطقه جمر داره، نباید از تیم جدا بشی.»
جینوو رو کرد به آلیس و با لحنِ پدرانهتری گفت:
«آلیس، تو و نینا همینجا توی عمارت میمونید. امنیتِ اینجا کامل تأمین شده.»
آلیس یه نفسِ راحت تهِ دلش کشید. اصلاً دلش نمیخواست پا توی اون انبارِ پر از تیراندازی بگذاره. فقط زیرچشمی دید که جونکوک اسلحهاش رو از جلد بیرون کشید، خشابش رو با یه صدای تِکِ محکم چک کرد و زد جا.
جونکوک راه افتاد سمت در خروجی. موقع رد شدن از کنار آلیس، برای چند ثانیه ایستاد. نگاهِ تیره و عمیقش رفت روی چهرهی آلیس که عمداً داشت جای دیگهای رو نگاه میکرد تا چشمش بهش نیفته.
جونکوک خم شد، با همون صدای بم، خشدار و رو اعصابش زیر گوش آلیس زمزمه کرد:
«چرا نگام نمیکنی بچه؟ هنوزم لبت داره میسوزه یا داری توی ذهنت نقشهی تلافی میکشی؟»
آلیس حس کرد تمام بدنش داغ شد! سریع سرش رو چرخوند، با چشمهای خاکستریِ پر از خط و نشان زل زد توی چشمان مشکی جونکوک و با پوزخند لجبازانهاش گفت:
«نگاهت کنم که چی بشه آقای کوه یخ؟ مگه دیدن داری؟! زودتر برو به جنگت برس تا دیرت نشده!»
جونکوک پوزخندِ محوش برگشت گوشه لبش. دستش رو خیلی سریع کشید روی موهای گوجهای آلیس، به همشون ریخت و همونطور که میرفت بیرون گفت:
«مواظب خودت باش بچه... زنده بمون تا برگردم و لجبازیات رو جمع کنم.»
آلیس حرصی موهاش رو صاف کرد و زیر لب غرید: «پسرهی مغرور پررو...!»
ادامه دارد...
[ ویدیو اسلاید بعدی به درخواست یکی از شما ها پست شد ]
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
- ۲.۶k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط