Lost Down
Lost Down
Part Seven :The Village:
.
.
درد توی تمام بدنم پیچیده بود... اما باید تحمل میکردم...
.
.
.
وقتی روستا رو دید، گل از گلش شکفت، انقدر خوشحال بود که انگار دنیا رو بهش دادن، اما اگر همونجا میموند از خستگی غش میکرد، چشماش به یه طویله خورد انگار جای گرم و نرمی بود
به سمت اونجا حرکت کرد، در رو که باز کرد، انگار خبری از حیوانی نبود، خالی خالی بود، فقط پر از کاه بود، خیالش راحت شد، بالاخره میتونست یه شب آروم داشته باشه
وسایل هاش رو گذاشت گوشهٔ اتاقک همین که یه جای نرم پیدا کرد، در با صدای محکمی باز شد
«جیغغغغغغغغ»
«جیغغغغغغغ»
یه دختر جوون با یه بیل وارد اتاق شد
«آهای، دختر، تو توی ملک من چی غلطی میکنی؟ »
«ام، سلام، ببخشید که مزاحم شدم، من کیم آتریا هستم»
یهو یادش اومد، که باید هویتش و مخفی میکرد، توی دلش به خودش لعنت فرستاد
«تو، تو دختر پادشاه سونگمین هستی؟ »
«آ... آره»
دخترک سریع خم شد و دست آتریا رو بوسید
«بانوی من! ببخشید که بهتون بی احترامی کردم، من نمیدونس»
«نه نه عزیزم، مشکلی نیست، منم بودم اگر کسی سر شب میومد توی طویله خونم اینجوری باهاش برخورد میکردم! »
دختر با خجالت گفت
«حیحی»
«راستی اسمت چیه؟ »
«بانوی من، من جیا هستم، سونگ جیا»
«خوشبختم جیا! »
«بانوی من چیزی میل دارید؟ »
«لطفا یه آب، و اینکه انقدر رسمی حرف نزن، و من رو آتریا صدا کن»
«باشه آتریا»
«خب الان تا یجای خوب برای خوابیدن پیدا میکنی، منم برای خودمون یه مقدار غذا و آب میارم»
«باشه مرسی»
دخترک خوشحال بود که بالاخره سرپناهی پیدا کرده و فعلا میتونه اونجا بمونه...
جیا کمی بعد با کلی غذا و آب وارد اتاق شد
«بانوی من، نه نه ببخشید، آتریا، ببخشید دیر شد»
«مشکلی نیست جیا»
ناگهان سوالی به ذهنش رسید
«راستی جیا»
«بله؟ »
«چرا تو تنها زندگی میکنی؟ »
بعد از کمی مکث گفت
«خب راستش پادشاه مغول در سفری که به کره داشت، وقتی داشتن رد میشدن، اومدن توی روستای ما، اونا میخواستن از ما دزدی کنن، برای همین مرد های روستا و زن ها جلوی اونا رو گرفتن، برای همین اونا تمام خانواده ها رو آتیش زدن، و ما بچه ها موندیم و تعداد انگشت شماری، زن و مرد، من اونموقع ۲ سالم بود»
نفسی گرفت و ادامه داد
«بعد از اون سانحه ، تنها بزرگان روستا تصمیم گرفتن که جوان ها برن و پناهگاهی برای تمام افراد روستا بسازن، بعدشم کلی آذوقه و تغذیه انبار کردیم و آب از چاه آوردیم واونجا گذاشتیم، کلیییی سل. اح ساختیم، ولی یه مشکلی داریم... »
آتریا که از اون اتفاق ها دهنش باز مونده بود، کم مونده بود غش کنه
«چه مشکلی؟ »
«جوان های روستا، فنون رزمی و جنگ رو بلد نیستن»
جرقه ای در ذهن دختر زد، با ذوق گفت
«خب من بهشون یاد میدم! »
«مگه... مگه تو بلدی؟ »
«یااااا جیا، من بهترین جنگجوی دختر هستم، من از بچگی با استاد وو آموزش رزمی و جنگ دیدم»
«استاد وو؟ واییییییی خدای من!، باورم نمیشههههه»
«آره دیگه! »(با خنده)
«یعنی اگر بیشتر ادامه بدید تبدیل به اولین سامورایی زن میشید؟ ») با ذوق)
«آرهههههه»
«آخجوننننن بالاخره میتونیم از حقمون دفاع کنیم»
«ههههه»
«خب پس فردا میتونم به بزرگ روستا بگم و شما رو معرفی کنم؟ »
«البتههههه»
جیا با بغض گفت
«من خیلی خوشحالم که شما اینجایید! میشه از این یه بعد پیش من بمونید؟ »
آره»«
«هوراااااا»
و شروع کردن به غذا خوردن، سپس کنار هم تشک انداختن و خوابیدن و...
.
.
.
شرط پارت بعدی؛ ۵ تا لایک، ۳ تا کامنت
خب لطفا حمایت کنیننن، دوستون دارم تنکیو بایییییی...
#تهیونگ#آتریا#جیمین#جین#جونگکوک#رزی#جیسو#لیسا#فن_فیک#فن_ساین#کیپاپ#بلک_پینک#بی_تی_اس#گرل_گروپ#بوی_گروپ#وایجی#بیگ#هیت
Part Seven :The Village:
.
.
درد توی تمام بدنم پیچیده بود... اما باید تحمل میکردم...
.
.
.
وقتی روستا رو دید، گل از گلش شکفت، انقدر خوشحال بود که انگار دنیا رو بهش دادن، اما اگر همونجا میموند از خستگی غش میکرد، چشماش به یه طویله خورد انگار جای گرم و نرمی بود
به سمت اونجا حرکت کرد، در رو که باز کرد، انگار خبری از حیوانی نبود، خالی خالی بود، فقط پر از کاه بود، خیالش راحت شد، بالاخره میتونست یه شب آروم داشته باشه
وسایل هاش رو گذاشت گوشهٔ اتاقک همین که یه جای نرم پیدا کرد، در با صدای محکمی باز شد
«جیغغغغغغغغ»
«جیغغغغغغغ»
یه دختر جوون با یه بیل وارد اتاق شد
«آهای، دختر، تو توی ملک من چی غلطی میکنی؟ »
«ام، سلام، ببخشید که مزاحم شدم، من کیم آتریا هستم»
یهو یادش اومد، که باید هویتش و مخفی میکرد، توی دلش به خودش لعنت فرستاد
«تو، تو دختر پادشاه سونگمین هستی؟ »
«آ... آره»
دخترک سریع خم شد و دست آتریا رو بوسید
«بانوی من! ببخشید که بهتون بی احترامی کردم، من نمیدونس»
«نه نه عزیزم، مشکلی نیست، منم بودم اگر کسی سر شب میومد توی طویله خونم اینجوری باهاش برخورد میکردم! »
دختر با خجالت گفت
«حیحی»
«راستی اسمت چیه؟ »
«بانوی من، من جیا هستم، سونگ جیا»
«خوشبختم جیا! »
«بانوی من چیزی میل دارید؟ »
«لطفا یه آب، و اینکه انقدر رسمی حرف نزن، و من رو آتریا صدا کن»
«باشه آتریا»
«خب الان تا یجای خوب برای خوابیدن پیدا میکنی، منم برای خودمون یه مقدار غذا و آب میارم»
«باشه مرسی»
دخترک خوشحال بود که بالاخره سرپناهی پیدا کرده و فعلا میتونه اونجا بمونه...
جیا کمی بعد با کلی غذا و آب وارد اتاق شد
«بانوی من، نه نه ببخشید، آتریا، ببخشید دیر شد»
«مشکلی نیست جیا»
ناگهان سوالی به ذهنش رسید
«راستی جیا»
«بله؟ »
«چرا تو تنها زندگی میکنی؟ »
بعد از کمی مکث گفت
«خب راستش پادشاه مغول در سفری که به کره داشت، وقتی داشتن رد میشدن، اومدن توی روستای ما، اونا میخواستن از ما دزدی کنن، برای همین مرد های روستا و زن ها جلوی اونا رو گرفتن، برای همین اونا تمام خانواده ها رو آتیش زدن، و ما بچه ها موندیم و تعداد انگشت شماری، زن و مرد، من اونموقع ۲ سالم بود»
نفسی گرفت و ادامه داد
«بعد از اون سانحه ، تنها بزرگان روستا تصمیم گرفتن که جوان ها برن و پناهگاهی برای تمام افراد روستا بسازن، بعدشم کلی آذوقه و تغذیه انبار کردیم و آب از چاه آوردیم واونجا گذاشتیم، کلیییی سل. اح ساختیم، ولی یه مشکلی داریم... »
آتریا که از اون اتفاق ها دهنش باز مونده بود، کم مونده بود غش کنه
«چه مشکلی؟ »
«جوان های روستا، فنون رزمی و جنگ رو بلد نیستن»
جرقه ای در ذهن دختر زد، با ذوق گفت
«خب من بهشون یاد میدم! »
«مگه... مگه تو بلدی؟ »
«یااااا جیا، من بهترین جنگجوی دختر هستم، من از بچگی با استاد وو آموزش رزمی و جنگ دیدم»
«استاد وو؟ واییییییی خدای من!، باورم نمیشههههه»
«آره دیگه! »(با خنده)
«یعنی اگر بیشتر ادامه بدید تبدیل به اولین سامورایی زن میشید؟ ») با ذوق)
«آرهههههه»
«آخجوننننن بالاخره میتونیم از حقمون دفاع کنیم»
«ههههه»
«خب پس فردا میتونم به بزرگ روستا بگم و شما رو معرفی کنم؟ »
«البتههههه»
جیا با بغض گفت
«من خیلی خوشحالم که شما اینجایید! میشه از این یه بعد پیش من بمونید؟ »
آره»«
«هوراااااا»
و شروع کردن به غذا خوردن، سپس کنار هم تشک انداختن و خوابیدن و...
.
.
.
شرط پارت بعدی؛ ۵ تا لایک، ۳ تا کامنت
خب لطفا حمایت کنیننن، دوستون دارم تنکیو بایییییی...
#تهیونگ#آتریا#جیمین#جین#جونگکوک#رزی#جیسو#لیسا#فن_فیک#فن_ساین#کیپاپ#بلک_پینک#بی_تی_اس#گرل_گروپ#بوی_گروپ#وایجی#بیگ#هیت
- ۳.۴k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط