ستاره ای در میان تاریکی فصل۱ پارت۵🌌
ستاره ای در میان تاریکی فصل۱ پارت۵🌌
در کلاس باز شد نه با هیجان نه با شکوه نه با انرژی فقط… باز شد
همه برگشتن سمت در.
آیزاوا شوتا با موهای ژولیده وارد شد.
آیزاوا: «ساکت باشید.
این همه سر و صدا برای ساعت هشت صبح واقعاً آزاردهندهست.»
نویسنده:
همه ساکت شدن
حتی باکوگو
آیزاوا بدون عجله اومد داخل، کیسه خوابش رو نصفه از تنش کشید، و با همون لحن بیحال ادامه داد:
«من معلم کلاستونم. آیزاوا شوتا.
خوشوقتم. احتمالا»
ایمی * ایزاوا شوتا... اشناس اها این پاک کننده ی معروفه تازشم همون معلممس که روز ازمون میخواست پرتم کنه بیرون... *
بعد ایزاوا یه پاکت فرم ورزشی درآورد و گفت:
«وقت نداریم.
اینارو بپوشید و برید زمین تمرین. آزمون توانایی داریم.»
چند نفر با تعجب گفتن:
«هااا؟ روز اول؟»
یه نفر دیگه:
«مراسم معارفه چی؟»
آیزاوا با همون صورت خسته گفت:
«یوای مهدکودک نیست.
اگه میخواید قهرمان بشید، وقت تلف کردن نداریم.»
نویسنده:
کلاس برای چند ثانیه مات موند.
ایمی تو ذهنش:
*بهبه از همون اول فهمیدم این مدرسه با روان آدم دشمنی شخصی داره 🙂*
آیزاوا نگاه کوتاهی به کلاس انداخت.
«کسی که توی آزمون ورودی، بیشترین امتیاز رو گرفته، توپ رو میگیره و پرتاب میکنه.
بیرون.»
نویسنده:
همه چشم چرخوندن سمت باکوگو.
باکوگو پوزخند زد.
«هَه. بالاخره یه چیز درست.»
ایمی خیلی آروم توی ذهنش گفت:
*اوه، پس این همون رتبهاولیه. همون کسی که من رتبم بعدشه *
ن
ویسنده:
چند دقیقه بعد، همه لباس ورزشی پوشیده بودن و توی زمین تمرین جمع شده بودن.
هوا خنک بود،
ولی استرس و هیجان بچهها قشنگ حس میشد.
ایمی هم لباس ورزشی یوای رو پوشیده بود، با همون ماسک و چشمبند و پوشش مخصوص خودش.
چند نفر هنوز یواشکی نگاهش میکردن.
آیزاوا انگار که از قبل این نگاهها رو پیشبینی کرده باشه، خیلی کوتاه گفت:
«کسی قراره دربارهی ظاهر همکلاسیش نظر کارشناسی بده؟
یا ترجیح میدید انرژیتون رو برای آزمون نگه دارید؟»
نویسنده:
همه فوراً ساکت شدن.
ایمی توی ذهنش:
*...خب این یکی رو انتظار نداشتم. ولی داره خوب پیش میره*
باکوگو اومد جلو.
توپ رو از آیزاوا گرفت.
آیزاوا:
«از کوئرکت استفاده کن.
فقط از محدوده بیرون نرو.»
باکوگو لبخند زد، توپ رو گرفت و با انفجار پرتابش کرد.
عدد بالا رفت.
**705.2 متر**
چند نفر با شوک:
«وای!!»
«دیگه چه خبره!»
«این واقعیه؟!»
آیزاوا خیلی بیحوصله گفت:
«هر کسی که آخر بشه، اخراج میشه.»
نویسنده:
سکوت کامل بعد همه با وحشت:
«هااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟!»
دکو:
«ا-اخراج؟! روز اول؟!»
آیزاوا:
«آزادی معلم یعنی همین.
مشکلیه؟»
ایمی توی ذهنش: *...نه واقعاً. اصلاً.
خیلی هم روان و نرماله 😐*
اما با وجود اون شوک اولیه، ته دلش یه چیز دیگه هم بود هیجان چون بالاخره رسیده بود به جایی که باید واقعاً خودش رو ثابت میکرد.
نویسنده:
آزمونها یکییکی شروع شدن.
دو سرعت پرش طول توپ پرتابی نشست و برخاست دوام بدنی قدرت گرفتن
و هرکدوم یه جور فشار جدید.ایمی از همون اول تصمیم گرفته بود:
نه زیادی بدرخشه، نه ضعیف به نظر بیاد
پس کاری که همیشه بلد بود رو انجام داد محاسبه کنترل حداقل نمایش، حداکثر نتیجه
در دو سرعت، با استفادهی خیلی جزئی از کوئرکش و چابکی خودش زمان فوقالعادهای ثبت کرد، ولی نه اونقدر که همه شاخ دربیارن
در پرش، با یه فشار کنترلشده روی زمین، خودش رو با کوسش بالا کشید
در تست انعطاف و تعادل بدون دردسر عالی بود.
در گرفتن قدرتی هم امتیازش بالا شد.
چند نفر کمکم داشتن بیشتر بهش دقت میکردن.
یکی از بچهها زیرلب گفت:
«اون خیلی خوبه...»
اون یکی:
«ولی اصلاً زور نمیزنه...»
ایمی تو ذهنش:
*خوبه یعنی دارم درست عمل میکنم.*خم
از اون طرف، دکو خیلی تحت فشار بود.
قشنگ معلوم بود هم استرس داره، هم ذهنش بدجور درگیره.
ایمی چند بار از دور نگاهش کرد
نه خیلی واضح ولی کافی بود که بفهمه اوضاعش خرابه.
تو ذهنش:
*این همونیه که ربات صفر امتیازی رو زد؟چرا اینجوریه پس...؟*
بعد سریع نگاهش رو دزدید.
* نه به من ربطی نداره حواستو به کار خودت بده.*
تموم لایک کامنت اجباریه اگه بخونید کامنت نزارید ایشالله معلم صفر بده بهتون
در کلاس باز شد نه با هیجان نه با شکوه نه با انرژی فقط… باز شد
همه برگشتن سمت در.
آیزاوا شوتا با موهای ژولیده وارد شد.
آیزاوا: «ساکت باشید.
این همه سر و صدا برای ساعت هشت صبح واقعاً آزاردهندهست.»
نویسنده:
همه ساکت شدن
حتی باکوگو
آیزاوا بدون عجله اومد داخل، کیسه خوابش رو نصفه از تنش کشید، و با همون لحن بیحال ادامه داد:
«من معلم کلاستونم. آیزاوا شوتا.
خوشوقتم. احتمالا»
ایمی * ایزاوا شوتا... اشناس اها این پاک کننده ی معروفه تازشم همون معلممس که روز ازمون میخواست پرتم کنه بیرون... *
بعد ایزاوا یه پاکت فرم ورزشی درآورد و گفت:
«وقت نداریم.
اینارو بپوشید و برید زمین تمرین. آزمون توانایی داریم.»
چند نفر با تعجب گفتن:
«هااا؟ روز اول؟»
یه نفر دیگه:
«مراسم معارفه چی؟»
آیزاوا با همون صورت خسته گفت:
«یوای مهدکودک نیست.
اگه میخواید قهرمان بشید، وقت تلف کردن نداریم.»
نویسنده:
کلاس برای چند ثانیه مات موند.
ایمی تو ذهنش:
*بهبه از همون اول فهمیدم این مدرسه با روان آدم دشمنی شخصی داره 🙂*
آیزاوا نگاه کوتاهی به کلاس انداخت.
«کسی که توی آزمون ورودی، بیشترین امتیاز رو گرفته، توپ رو میگیره و پرتاب میکنه.
بیرون.»
نویسنده:
همه چشم چرخوندن سمت باکوگو.
باکوگو پوزخند زد.
«هَه. بالاخره یه چیز درست.»
ایمی خیلی آروم توی ذهنش گفت:
*اوه، پس این همون رتبهاولیه. همون کسی که من رتبم بعدشه *
ن
ویسنده:
چند دقیقه بعد، همه لباس ورزشی پوشیده بودن و توی زمین تمرین جمع شده بودن.
هوا خنک بود،
ولی استرس و هیجان بچهها قشنگ حس میشد.
ایمی هم لباس ورزشی یوای رو پوشیده بود، با همون ماسک و چشمبند و پوشش مخصوص خودش.
چند نفر هنوز یواشکی نگاهش میکردن.
آیزاوا انگار که از قبل این نگاهها رو پیشبینی کرده باشه، خیلی کوتاه گفت:
«کسی قراره دربارهی ظاهر همکلاسیش نظر کارشناسی بده؟
یا ترجیح میدید انرژیتون رو برای آزمون نگه دارید؟»
نویسنده:
همه فوراً ساکت شدن.
ایمی توی ذهنش:
*...خب این یکی رو انتظار نداشتم. ولی داره خوب پیش میره*
باکوگو اومد جلو.
توپ رو از آیزاوا گرفت.
آیزاوا:
«از کوئرکت استفاده کن.
فقط از محدوده بیرون نرو.»
باکوگو لبخند زد، توپ رو گرفت و با انفجار پرتابش کرد.
عدد بالا رفت.
**705.2 متر**
چند نفر با شوک:
«وای!!»
«دیگه چه خبره!»
«این واقعیه؟!»
آیزاوا خیلی بیحوصله گفت:
«هر کسی که آخر بشه، اخراج میشه.»
نویسنده:
سکوت کامل بعد همه با وحشت:
«هااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟!»
دکو:
«ا-اخراج؟! روز اول؟!»
آیزاوا:
«آزادی معلم یعنی همین.
مشکلیه؟»
ایمی توی ذهنش: *...نه واقعاً. اصلاً.
خیلی هم روان و نرماله 😐*
اما با وجود اون شوک اولیه، ته دلش یه چیز دیگه هم بود هیجان چون بالاخره رسیده بود به جایی که باید واقعاً خودش رو ثابت میکرد.
نویسنده:
آزمونها یکییکی شروع شدن.
دو سرعت پرش طول توپ پرتابی نشست و برخاست دوام بدنی قدرت گرفتن
و هرکدوم یه جور فشار جدید.ایمی از همون اول تصمیم گرفته بود:
نه زیادی بدرخشه، نه ضعیف به نظر بیاد
پس کاری که همیشه بلد بود رو انجام داد محاسبه کنترل حداقل نمایش، حداکثر نتیجه
در دو سرعت، با استفادهی خیلی جزئی از کوئرکش و چابکی خودش زمان فوقالعادهای ثبت کرد، ولی نه اونقدر که همه شاخ دربیارن
در پرش، با یه فشار کنترلشده روی زمین، خودش رو با کوسش بالا کشید
در تست انعطاف و تعادل بدون دردسر عالی بود.
در گرفتن قدرتی هم امتیازش بالا شد.
چند نفر کمکم داشتن بیشتر بهش دقت میکردن.
یکی از بچهها زیرلب گفت:
«اون خیلی خوبه...»
اون یکی:
«ولی اصلاً زور نمیزنه...»
ایمی تو ذهنش:
*خوبه یعنی دارم درست عمل میکنم.*خم
از اون طرف، دکو خیلی تحت فشار بود.
قشنگ معلوم بود هم استرس داره، هم ذهنش بدجور درگیره.
ایمی چند بار از دور نگاهش کرد
نه خیلی واضح ولی کافی بود که بفهمه اوضاعش خرابه.
تو ذهنش:
*این همونیه که ربات صفر امتیازی رو زد؟چرا اینجوریه پس...؟*
بعد سریع نگاهش رو دزدید.
* نه به من ربطی نداره حواستو به کار خودت بده.*
تموم لایک کامنت اجباریه اگه بخونید کامنت نزارید ایشالله معلم صفر بده بهتون
- ۶۴۱
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط