#نفرتی_عاشقانه

#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟖

وقتی رسیدم پایین جونگکوک رو دیدم که ایرپاد تو گوشش بود و با پیشبند داشت مثل این برق گرفته ها میرقصید، از خنده داشتم منفجر میشدم، اروم رفتم سمتش پشتش بهم بود و حضورم و اصلا متوجه نمیشد همینطور که می‌رقصید پشتش بهم خورد و برگشت سمتم .
خنده ای کرد و ایرپادو از گوشش در اورد .

جونگکوک:بیدار شدی هیونگ(خنده)
تهیونگ:اره، به نظر میاد امروز سحر خیز شدی(خنده)
جونگکوک:اره فقط بخاطر تو

منظورشو نفهمیدم که یهو از دستم گرفت و منو کشوند سمت میز غذاخوری و منو رو صندلی نشوند.

جونگکوک:عزیزم امروز خیلی زحمت کشیدم فقط واسه تو، تو بشین تا چند دقیقه ی دیگه صبحونه برات میارم.

خنده ای کردم و سری تکون دادم که جیرینگی رفت.
یعنی این بچه چی صبحونه درست کرده.

چند دقیقه گذشت که دیدم جونگکوک داره با بشقاب های تو دستش و خنده ی خرگوشی میاد سمتم.

کم کم همه ی بشقاب هارو اورد و وقتی نگاه کلی به میز انداختم دلم برای خوردن اون چیز میزا لک میزد.

جونگکوک:ببین من توی اشپزی خیلی ماهرم مطمئنم انگشتاتم میخوری.
تهیونگ:بخوریم و تعریف کنیم.

شروع کردم به خوردن از حق نگذریم خیلی عالی و خوشمزه بود، پنکیک درست کرده بود با نون تست و خیلی چیزای دیگه.
همینطور که داشتم میخوردم سرمو اوردم بالا و از پایین نگاش کردم خودش داشت با نگاهش منو میخورد.

تهیونگ:پیشت خودت نمیخوری

انگار که توی فکر فرو رفته باشه یهو به خودش اومد و نشست کنارم.

جونگکوک:باشه میخورم.

هردومون نشستیم به خوردن که یهو صدای دینگ اومد، انگار که صدای فر باشه، یهو دیدم که جونگکوک تند از جاش بلند شد و با دهن پر گفت

جونگکوک:اها اماده شده، تو بشین من الان میام.

خنده ای کردم که به سه نرسیده دیدم جونگکوک با دوتا بشقاب تو دستش میاد سمتم اومد یک بشقاب رو جلو من گزاشت یکی دیگش برا خودش.
نگاهی به بشقاب انداختم که چشمام کیک توت فرنگی رو دید، یهو همه ی خاطراتم با مامانم از جلوی چشمام رد شدن، اینکه چطور باهم میرقصیدیم چطوری اشپزی میکردیم اینکه وقتی از مدرسه میومدم میومد بغلم میکرد و میب.وسیدم.

جونگکوک:هیونگ حالت خوبه، اگه نمیخای ببرمش.

با صدای جونگکوک از افکارم بیرون اومدم و به قیافه نگرانش نگاه کردم، از جام بلند شدم و رو به روش ایستادم، تو یک حرکت دستامو انداختم دور کمرش و محکم اونو به خودم چسبوندم و دم عمیقی ازش گرفتم.
میتونستم قیافه گیجش رو ببینم ولی در کمال ناباوری اونم دستاشو انداخت دور گردنم و بغلم کرد.

تهیونگ:خیلی ازت ممنونم کوکی.
جونگکوک:بابت چی.
تهیونگ:همه چی، ازت ممنونم که به حرفام گوش دادی، و همینطور برام کیک درست کردی، خیلی وقت بود کیک نخوردم.

ویو راوی
جونگکوک اروم با دستش موهای پشتش رو نوازش کرد.

جونگکوک:اشکال نداره ببرِ من، من همیشه کنارتم و هروقت خواستی برات کیک میپزم(لبخند)

تهیونگ بیشتر اونو تو بغلش فشرد.

تهیونگ:ممنونم کوکی.
جونگکوک:باشه باشه حالا ولم کن بیا کیک و بخوریم دیگه وگرنه مزش میپره.

تهیونگ از کوک جدا شد و بهش جونگکوک خیره شد که داشت با خنده ی خرگوشی نگاش میکرد.
خیلی یهویی لپ کوک رو بو.سید و سر جاش نشست.

جونگکوک مات و گیج موند الان تهیونگ چیکار کرد.
چندتا پلک مکرر و گیج زد و زود گونه هاش رنگ گرفت، قلبش ضربان گرفت ولی با صدای تهیونگ به خودش اومد.

تهیونگ:بیا بشین دیگه.
جونگکوک:با.باشه.

تهیونگ چنگال و گرفت و کمی از کیکش رو خورد، یکم مزش کرد و طعم کیک هایی که مادرش تو بچگی براش درست میکرد و تو دهنش حس میشد.
لبخندی زد و روبه کوک که داشت با نگرانی نگاش میکرد .

تهیونگ:خیلی خوشمزه شده مزه ی کیکای مامانمو میده(لبخند)
جونگکوک:واقعا خوشمزه شده، ببین اگه بد شده جمعش کنم.
تهیونگ:نه خیلی خوب شده خودت امتحان کن.

جونگکوک تند یکم کیک خورد و مطمئن شد و خندید.

جونگکوک:واقعا خوب شده به خودم افتخار میکنم(خنده)
تهیونگ:افرین، میشه بازم برام درست کنی.
جونگکوک:اره حتما هروقت خواستی بگو باهم درست میکنیم.
تهیونگ:ممنونم.
دیدگاه ها (۵)

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟗حالا صبحونه تموم شده بود و بعد از جمع ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟕تهیونگ:وقتی بچه بودم مامانم همیشه منو ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟕تهیونگ:وقتی بچه بودم مامانم همیشه منو ...

#بے_صبرانـہ_منتظرتمپارت : 8 اونا به سمت عمارت مشترکشون راهی ...

رمان: ببر من p11ویو_ بعد از ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط