او مرا دیگر نمی خواهد خدا..

او مرا دیگر نمی خواهد خدا..
بی سبب مجنوڹ و بیمارش منم..

او به فکرم نیست می دانم ولی..
من کماکان باز درجا می زنم..
دیدگاه ها (۱)

رفته ای در سفر و آمدنت دیر شده!.. نکند چشم تو از دیدن ما سی...

می دانی چرا دم غروب دلت می گیرد؟! غروب بود که به اسیری گرفت...

لبخند اگرچه از لبم طرد شده... از عمر نصیب من فقط درد شده... ...

چوب هم باشی و وقفش نشوی باخته ای... هیزم است آنچه به درد تن...

خسته ام از خود گریزانم.... نمی دانم چرا!.......3

این منم ...!پرگاری که می چرخد به گرداگرد زمین !بی خود و بی ج...

الان که نتا وصل شده ملت می رن تو یوتیوب چیزایی که دوست دارن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط