اهوی من

اهوی من
پارت ۵۷

(پارسا)
همنطور ک میدونید شیطان فرشته نمتونن یکجا باشن برای همین یکم ما سر این موضوع داشتیم انرژی هامون کم میشد

(اهو)
خودمو تو جنگل دیدم جنگلی بزرگ و ترسناک هرچی اراد صدا میزدم جواب نمداد همنطور راه میرفتم ک دیدم خانومی ک بال هایی از جنس طلا داشت به سمتم امد اون انا بود مادرم
انا:دخترم اهو خودتی؟
نمدونم همون لحظه حس مادر دختری بینمون بود پریدم بغلش
اهو:مامان منم اهو
انا:تو اینجا چیکار میکنی اینجا ترسناکه تو میترسی
اهو:یکی ک نمدونم چی هست یک شب منو طلسم کرد و منو حامله کرد من ۱هفته طلسم شدم از اون شبی ک ارکان بهم ت.جاوز کرد مامان میخوام برم خونه پیش اراد من این بچه رو نمخوام
انا:اهو من ترو برمیگردونم دنیایی خودت باید تمرکز کنی و به قدرت هات دست پیدا کنی من برات ارتش تو ک قبلا باهات بودن رو صدا میزنم فقط تو باید تمرکز کنی و دست پیدا کنی به قدرت هات
اهو:مگه من قدرت دارم؟
انا:قشنگ من تو قدرت هایی زیادی داره باید ازشون استفاده کنی فقط اینو بدون تو قبلا فرمانده مردگان خدایان و زمینی ها بودی پس اگه اونا امدن نترس

و بعد انا دستمو گرفت منو برد به لبه ی گودال
انا:از طرف من باباتو ببوس بهش بگو خودشو سرزنش نکنه من بخاطر اون نبود ک مردم بهش بگو میتونی با غزل ازدواج کنه مراقب بابات باش قشنگم اون بهترین بابایی روی زمین
و بعد اهو اونو بغل کرد
و انا اونو پرت کرد تو گودال
اهو:مامان نه میخوام پیش تو باشم
(سر این تیک خدا شاهده کلی گریه کردم)

(اهو)
امدم تو جسمم بخاطر قدرت زیادم اون شیطان از جسمم بیرون امد و دوتایی باهام دیگ روبرو شدیم بلند شدم رفتم تو حیاط ک اونم امد وقتی رسیدیم تو حیاط بال هام از پشتم درامد

(اراد)
اهو امد تو جسمش اینقدر قدرتش زیاد بود ک اون شیطان از تنش در اورد رفتن تو حیاط از پشت اهو بال هایی در امد از جنس کریستال و طلا بدن اهو با روکش طلا پوشیده شد چشام هایی اصلی اهو ک ابی بود نمایان شد موهایی گندمی اهو ک تا کمرش بود همه محو زیبایی اهو شده بودن نصف اهو از اتیش بود یعنی قرمز نصف دیگش سفید بود فرشته........
دیدگاه ها (۷)

پارت ۵ | غریبه‌ی آشناآراد آرام از پله‌ها بالا رفت.هلیا پشت س...

رمان تو خود منی

پارت دو

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ویکم 𓆪 🖤🥀دختر لبخندش را از دست داد.ـ «یون...

جنگل نفرین شده پارت ۲۱

the end-part 2

نـفـرتــ#𝑯𝒂𝒕𝒆#𝑷𝒂𝒓𝒕:⁶م.ک نگاه مشکوکی به جونگکوک‌ انداخت.م.ک: ...

Part "74"☆ویو هانا☆ساعت ۳ صبح بود. عمارت توی سکوتی سنگین و خ...

در نیمه های شب پارت سیزدهم (فلش بک به زندگی زاندر)

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط