وقتی اون تو رو به سرپرستی میگیره و... p5
وقتی اون تو رو به سرپرستی میگیره و... p5
ساعت ۷ صبح
یکی از بچه ها: مین دا ..مکث.. مین دا پاشو خانم سونگ کارت داره "
پاشدم و نگاش کردم
همون بچه هه : مین دا تو میخوای بری؟ ..ناراحت..
ات. هوم میخوام برم چیه دلت واسم تنگ میشه
+ اره خیلی .. مکث .. میشه بمونی ؟ اخه وقتی بری من خیلی تنها میشم
ات. نه تو تنها نیستی شاید من پیشت نباشم اما دوستات که هستند یه چند روز دیگه هم یه مامان بابا میان تو رو میبرن
+ واقعا ؟
ات. اره
خب من برم پیش خانم سونگ
سلام خانم سونگ کارم داشتین
خ .س امروز میاد دنبالت
ات. باورم نمیشه دارم جایی که از بچگی اونو خونه صداش میزدمو ترک کنم .. ناراحت ..
+ میدونم درکت میکنم امید وارم پدر خوبی واست باشه
ات. هوم مرسی که مراقب بودید
آقای لی ( دسیار هیونجین ) < د .لی مخفف>
: خانم هوانگ ( فامیل واقعیم سو عه ) دم در منتظر شماییم
ات. اومدم
ات.خانم سونگ خداحافظ بهتون سر میزنم باشه
اومدم بیرون درو برام باز کردن و رفتم تو ماشین نشستم کسی تو ماشین نبود راننده شخصی هیونجین( همون د.لی )
آقای هوانگ بهم گفتن توی شهر دورتون بدنم تا چیز های لازمه بخرید اینم کارت آقای لی
کارتو ازش گرفتم یه بلک کارت بود تشکر کردم راه افتاد
توی شهرگشتیم منم چند تا لباس و خوراکی و بقیه چیز میز هارو گرفتم
پرش زمانی به ساعت ۱۲
د . لی . آقای هوانگ بهم گفتن ببرمتون رستوران و هرچی خواستید سفارش بدید
ات.باشه من یه رستوران میسناسم که غذاهاش خوشمزس بیا بریم اونجا. یه نیم ساعتی تو راه بودیم وقتی رسیدیم اونجا از ماشین پیاده شدم رفته بودم مغازه بابای لین هیون ( همون دوست بچگی ات) ات.سلام شما باید بابای لین هیون باشید درسته .ببخشید من یکی از دوست های پرورشگاه شم
ب .ل .ه ( بابای لینهوان ) سلام درسته خوش اومدی بشین
منو رو جلوم گذاشت منم ازش پرسیدم لینهیون کجایه و اونم گفت بیرون
هالا خلاصه غذا سفارش دادمو
غذا خردم و پولو حساب کردم وقتی داشتم بیرون لین هوانو دیدم باهم نشستیم و حرف میزدیم و ... (ساعت ۳)
د .لی .خانم هوانگ اقای هیونجین ازم خاسته که شما رو ببرم پیشش
ات. باشه بریم از لین هوان خدافضی کردم و سوار ماشین شدم
بعد تقریبا ۱ ساعت رسیدیم هوا بارونی بود و باریک میبارید ( س ۸)
رسیدیم جلوی یه هتل
هیونجین جلوی هتل منتظر بود اومد جلو و چتر رو گرفت روم تا خیس نشم بعدم گفت قراره امشب اینجا میمونیم فردا حرکت میکنیم و...
ساعت ۷ صبح
یکی از بچه ها: مین دا ..مکث.. مین دا پاشو خانم سونگ کارت داره "
پاشدم و نگاش کردم
همون بچه هه : مین دا تو میخوای بری؟ ..ناراحت..
ات. هوم میخوام برم چیه دلت واسم تنگ میشه
+ اره خیلی .. مکث .. میشه بمونی ؟ اخه وقتی بری من خیلی تنها میشم
ات. نه تو تنها نیستی شاید من پیشت نباشم اما دوستات که هستند یه چند روز دیگه هم یه مامان بابا میان تو رو میبرن
+ واقعا ؟
ات. اره
خب من برم پیش خانم سونگ
سلام خانم سونگ کارم داشتین
خ .س امروز میاد دنبالت
ات. باورم نمیشه دارم جایی که از بچگی اونو خونه صداش میزدمو ترک کنم .. ناراحت ..
+ میدونم درکت میکنم امید وارم پدر خوبی واست باشه
ات. هوم مرسی که مراقب بودید
آقای لی ( دسیار هیونجین ) < د .لی مخفف>
: خانم هوانگ ( فامیل واقعیم سو عه ) دم در منتظر شماییم
ات. اومدم
ات.خانم سونگ خداحافظ بهتون سر میزنم باشه
اومدم بیرون درو برام باز کردن و رفتم تو ماشین نشستم کسی تو ماشین نبود راننده شخصی هیونجین( همون د.لی )
آقای هوانگ بهم گفتن توی شهر دورتون بدنم تا چیز های لازمه بخرید اینم کارت آقای لی
کارتو ازش گرفتم یه بلک کارت بود تشکر کردم راه افتاد
توی شهرگشتیم منم چند تا لباس و خوراکی و بقیه چیز میز هارو گرفتم
پرش زمانی به ساعت ۱۲
د . لی . آقای هوانگ بهم گفتن ببرمتون رستوران و هرچی خواستید سفارش بدید
ات.باشه من یه رستوران میسناسم که غذاهاش خوشمزس بیا بریم اونجا. یه نیم ساعتی تو راه بودیم وقتی رسیدیم اونجا از ماشین پیاده شدم رفته بودم مغازه بابای لین هیون ( همون دوست بچگی ات) ات.سلام شما باید بابای لین هیون باشید درسته .ببخشید من یکی از دوست های پرورشگاه شم
ب .ل .ه ( بابای لینهوان ) سلام درسته خوش اومدی بشین
منو رو جلوم گذاشت منم ازش پرسیدم لینهیون کجایه و اونم گفت بیرون
هالا خلاصه غذا سفارش دادمو
غذا خردم و پولو حساب کردم وقتی داشتم بیرون لین هوانو دیدم باهم نشستیم و حرف میزدیم و ... (ساعت ۳)
د .لی .خانم هوانگ اقای هیونجین ازم خاسته که شما رو ببرم پیشش
ات. باشه بریم از لین هوان خدافضی کردم و سوار ماشین شدم
بعد تقریبا ۱ ساعت رسیدیم هوا بارونی بود و باریک میبارید ( س ۸)
رسیدیم جلوی یه هتل
هیونجین جلوی هتل منتظر بود اومد جلو و چتر رو گرفت روم تا خیس نشم بعدم گفت قراره امشب اینجا میمونیم فردا حرکت میکنیم و...
- ۱۱.۵k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط