پارت ۵۹

پارت ۵۹
ماشین جلوی خانه‌ی پدر جونگ‌کوک متوقف شد.
خانه از بیرون کاملاً تاریک بود.
جین به ساختمان نگاه کرد.
ـ پلیس گفته مدیر همین‌جا پیدا شده؟
تهیونگ سر تکان داد.
ـ آره.
جونگ‌کوک پیاده شد.
آریانا هم دنبالش رفت.
ـ صبر کن.
جونگ‌کوک برگشت.
ـ چی؟
ـ اینجا حس خوبی نمی‌ده.
جونگ‌کوک لبخند کمرنگی زد.
ـ پس کنارم بمون.
آریانا چیزی نگفت.
فقط کنار او ایستاد.
در خانه باز بود.
همه وارد شدند.
صدای قدم‌هایشان در سالن خالی می‌پیچید.
جین گفت:
ـ مدیر کجاست؟
از طبقه‌ی بالا صدایی آمد.
تق... تق...
همه سرشان را بالا گرفتند.
جونگ‌کوک آرام گفت:
ـ اون بالاست.
آن‌ها از پله‌ها بالا رفتند.
در انتهای راهرو، درِ اتاق قدیمی پدر جونگ‌کوک نیمه‌باز بود.
جونگ‌کوک مکث کرد.
ـ این اتاق همیشه قفل بود.
تهیونگ گفت:
ـ پس امشب دلیل خوبی برای باز بودنش داریم.
جونگ‌کوک در را باز کرد.
داخل اتاق پر از پرونده و کاغذ بود.
آریانا به یکی از میزها نزدیک شد.
روی میز...
یک عکس قدیمی قرار داشت.
عکس دو کودک.
آریانا و جونگ‌کوک.
آریانا آرام عکس را برداشت.
ـ این عکس...
جونگ‌کوک کنارش آمد.
ـ پس واقعاً همدیگه رو می‌شناختیم.
پشت عکس نوشته شده بود:
«قبل از اینکه همه‌چیز شروع شود.»
ناگهان صدایی از پشت سرشان آمد.
ـ بالاخره پیداش کردید.
همه برگشتند.
مدیر کنار در ایستاده بود.
جین فوراً جلو رفت.
ـ تو اینجا چی کار می‌کنی؟
مدیر لبخند زد.
ـ منتظر شما بودم.
جونگ‌کوک با عصبانیت گفت:
ـ چرا؟
ـ چون وقتشه حقیقت رو بشنوید.
آریانا پرسید:
ـ درباره‌ی چی؟
مدیر به عکس اشاره کرد.
ـ درباره‌ی شما دو نفر.
جونگ‌کوک گفت:
ـ ما از بچگی همدیگه رو می‌شناختیم.
ـ بیشتر از این.
مدیر آرام جلو آمد.
ـ شما دو نفر اولین کسانی بودید که پروژه روی آن‌ها جواب داد.
آریانا رنگش پرید.
ـ چه پروژه‌ای؟
مدیر گفت:
ـ پروژه‌ی پاک کردن و بازسازی حافظه.
تهیونگ فوراً گفت:
ـ دروغ می‌گه.
مدیر نگاهش کرد.
ـ تو بهتر از هرکسی می‌دونی که دروغ نمی‌گم.
تهیونگ ساکت شد.
جونگ‌کوک به او نگاه کرد.
ـ تو چی می‌دونی؟
تهیونگ جواب نداد.
مدیر لبخند زد.
ـ ازش بپرس چرا نجاتتون داد.
آریانا با تعجب گفت:
ـ چی؟
مدیر ادامه داد:
ـ تهیونگ فقط یه بچه‌ی بی‌گناه نبود.
تهیونگ با عصبانیت گفت:
ـ ساکت شو!
مدیر خندید.
ـ بالاخره وقتشه همه‌چیز رو بفهمن.
آریانا به تهیونگ نگاه کرد.
ـ چی رو از ما پنهان کردی؟
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ من...
صدای شکستن شیشه از طبقه‌ی پایین آمد.
همه برگشتند.
مدیر لبخند زد.
ـ دیر شد.
جونگ‌کوک پرسید:
ـ چی؟
مدیر به سمت پنجره اشاره کرد.
ـ اونا رسیدن.
جین پنجره را نگاه کرد.
چند ماشین سیاه جلوی خانه ایستاده بودند.
آریانا با ترس گفت:
ـ چه کسایی؟
مدیر آرام جواب داد:
ـ آدم‌های دو هیون.
جونگ‌کوک دست آریانا را گرفت.
ـ باید از اینجا بریم.
اما مدیر گفت:
ـ قبل از رفتن...
یک فلش مموری روی میز گذاشت.
ـ اینو بردارید.
جونگ‌کوک به آن نگاه کرد.
ـ چیه؟
ـ تمام فایل‌های اصلی پروژه.
آریانا فلش را برداشت.
ـ چرا به ما می‌دی؟
مدیر لبخند زد.
ـ چون من هم دیگه نمی‌خوام بازیچه‌ی دو هیون باشم.
صدای شکستن در از پایین آمد.
بـــــوم!
جین فریاد زد:
ـ وقت نداریم!
جونگ‌کوک دست آریانا را گرفت.
ـ بریم!
همه به سمت در پشتی دویدند.
اما درست قبل از خروج...
آریانا برگشت.
مدیر هنوز داخل اتاق ایستاده بود.
آریانا پرسید:
ـ چرا حافظه‌ی منو پاک کردید؟
مدیر چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ چون تو آخرین چیزی رو دیدی که هیچ‌کس نباید می‌دید.
آریانا با نگرانی پرسید:
ـ چی؟
مدیر فقط گفت:
ـ قاتل واقعی اون شب رو.
در همان لحظه صدای قدم‌ها نزدیک شد.
مدیر در را بست.
ـ فرار کنید!
آریانا همراه جونگ‌کوک دوید.
اما یک سؤال در ذهنش می‌چرخید:
قاتل واقعی چه کسی بود؟
پایان پارت ۵۹...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۰)

پارت ۶۰ صدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.جونگ‌کوک دست آریا...

پارت ۶۱ آریانا هنوز به صفحه‌ی لپ‌تاپ خیره بود.کیم سونگ‌هو.ای...

پارت ۵۸ صدای آژیر پلیس هنوز از دور شنیده می‌شد.آریانا همان‌ج...

پارت ۵۷ مرد چند قدم از تاریکی بیرون آمد.نور ضعیف چراغ خیابان...

پارت ۵۳ چراغ‌ها هنوز روشن بودند، اما هیچ‌کس جرئت حرکت نداشت....

پارت ۶۳ آریانا چند ثانیه فقط به مدیر خیره ماند.ـ خونه‌ی من؟م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط