خون آشام تشنه به خون
خون آشام تشنه به خون
پارت دوازدهم
ته یونگ رفت سمت کوک و دستش رو دور کمر باریک کوک حلقه کرد و چسبوندش به خودش
ته یونگ : که اینطور پس عاقبتش برات مهم نیست ؟ ( نیشخند )
کوک : آ..اره ( ترس و لجبازی )
ته یونگ کوک رو ول کرد و ادامه حرفش رو زد
ته یونگ : باشه ، بزار بریم خونه میدونی چه عاقبتی داره ( نیشخند )
بعد از این حرفش از پشت بوم بیرون اومد و به طرف دفتر معلم ها رفت ، کوک هم از پشت بوم بیرون اومد و رفت داخل حیاط پیش سوهو ، سوهو تا کوک رو دید
سوهو : کوک امروز میای بار ؟
کوک : نه خوشم نمیاد ، چرا مگه تو می خوای بری ؟
سوهو : اره من با چندتا از دوستای جدیدم می خوام برم
کوک : خیلی ممنون آقای سوهو منو فروختی ( با خنده و مسخره کردن )
سوهو دستش و دور گردن کوک انداختن و بردش به سمت کلاس
سوهو : نه داش تو بهترین رفیق منی ( خنده )
با این حرف سوهو هردو با هم خندیدن
فلش بک به بعد از مدرسه ¥¥
کوک وسایلش رو جمع کرد و رفت سمت در که تهیونگ در رو بست و کوک رو چسبوند به دیوار
تهیونگ : بیب یادت باشه نمیتونی از من فرار کنی ( نیشخند ترسناک)
کوک : ب...ب...باشه ( ترس )
ته یونگ ، کوک رو ول کرد که کوک سریع از کلاس بیرون اومد و به سمت ماشین ته یونگ و با پا به ضربه بهش زد و پیاده راه افتاد به سمت عمارت کیم در همین حال سه پسر قلدر اومدن جلوی کوک که کوک هم میشناختشون
یکی از پسرا : هوی جئون پولات رو بده سریع
کوک ترسیده بود و داشت عقب میرفت که میخواست برگرده که به ینفر برخورد کرد بله تهیونگ بود داشت با یه اخم غلیز به پسره نگاه میکرد
پسره : ب..ببخشید ( ترس)
و هر سه اونا فرار کردن که تهیونگ به کوک نگاه کرد
کوک : چیه تقصیر من نیست که ( لجباز )
ته یونگ : کوک برو سوار ماشین شو سریع ( اروم گفت و عصبی بود )
کوک : نمیخوام با تو بیام ( لجباز )
ته یونگ با یک حرکت کوک رو انداخت روی شونه اش و به سمت ماشین رفت
کوک : ولم کن مردیکه گنده ( داد و مشت زدن به کمر تهیونگ )
ته یونگ : کوک مشتات اثری نداره فقط داری خودت رو خسته میکنی
وقتی رسیدن به ماشین کوک رو گذاشت روی صندلی شاگرد و خودش رفت و نشست پشت فرمون و راه افتاد به سمت عمارتش وقتی رسیدن دوباره کوک رو انداخت روی شونه اش
کوک : هوی مگه من کیسه برنجم ، بزارم پایین ( داد و سروصدا )
ته یونگ به حرف کوک توجه نکرد و به آجوما سلام کرد و کوک رو برد داخل اتاق و انداختش روی تخت
کوک : ته چت شده چرا اینجوری می کنی ؟ ( بغض )
ته یونگ : کوک ، یعنی واقعا نمیدونی چرا ؟ ( عصبی )
کوک : نه چون مگه جناب وقت میدی فکر کنم ( بغض )
ته یونگ یه نفس عمیق کشید و حرف زد
ته یونگ : کوک ، عصبی هم بخاطر اینکه میگم کاغذی که دختره بهم داد رو پاره کردم و انداختم سطل زباله ولی تو دوباره ناراحتی
کوک : باشه ولی من هنوز باهات قهرم ( بغض )
تهیونگ رفت سمت کوک و یه بوسه گذاشت روی لبش
ته یونگ : الان چی ؟ ( لبخند )
کوک : هنوز هم قهرم ( بغض و دست به سینه نشسته )
ته یونگ : جونکوکی ؟ ( لبخند )
ته یونگ یهو کوک رو بلند کرد و خودش نشست ، کوک رو گذاشت روی پاش
کوک : ته ولم کن ( بغض و کیوت )
ته یونگ : تا وقتی که آشتی نکردی نمیتونی بلند بشی ( نیشخند )
لبش رو برد کنار گوش کوک و زمزمه کرد :
وگرنه اگه زیاد حرکت کنی همینجا به فاک میری ( نیشخند )
کوک هم ترسیده بود و هم ناراحت بود ، خودش رو روی پای ته یونگ جمع کرد و اشکاش ریخت کوک آروم گریه میکرد
ته یونگ : کوک داری گریه میکنی ؟ ( نگران )
کوک : .....
ته یونگ با دستش صورت سرخ از اشک جونکوکیش رو آورد بالا و تا صورت کوک رو دید یه بوسه روی چشماش گذاشت
ته یونگ : کوک گریه نکن ، ببخشید ، لطفا کوک گریه نکن اینجوری قلبم درد میاد ( نگران )
کوک : هق ته تو هق هق منو ناراحت کردی هق هق بخاطر کارهات ( گریه شدید )
ته یونگ کوک رو بیشتر بغل کرد
ته یونگ : باشه باشه میدونم بخاطر کارهای من ناراحت شدی لطفا ببخشم ولی گریه نکن خواهش میکنم کوک ( نگران )
کوک اشکاش رو پاک کرد و لبخند زد
کوک : باشه ولی ته لطفا دیگه به اون دخترا محل نده دیگه ( درحال پاک کردن اشکاش )
ته یونگ : باشه ، باشه ببخشید دیگه اینکار رو نمیکنم ( لبخند )
کوک ته یونگ رو بغل کرد و تهیونگ هم کوکیش رو بغل کرد ....
-------------------------------------------------------------------------------
امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید 💕✨
پارت دوازدهم
ته یونگ رفت سمت کوک و دستش رو دور کمر باریک کوک حلقه کرد و چسبوندش به خودش
ته یونگ : که اینطور پس عاقبتش برات مهم نیست ؟ ( نیشخند )
کوک : آ..اره ( ترس و لجبازی )
ته یونگ کوک رو ول کرد و ادامه حرفش رو زد
ته یونگ : باشه ، بزار بریم خونه میدونی چه عاقبتی داره ( نیشخند )
بعد از این حرفش از پشت بوم بیرون اومد و به طرف دفتر معلم ها رفت ، کوک هم از پشت بوم بیرون اومد و رفت داخل حیاط پیش سوهو ، سوهو تا کوک رو دید
سوهو : کوک امروز میای بار ؟
کوک : نه خوشم نمیاد ، چرا مگه تو می خوای بری ؟
سوهو : اره من با چندتا از دوستای جدیدم می خوام برم
کوک : خیلی ممنون آقای سوهو منو فروختی ( با خنده و مسخره کردن )
سوهو دستش و دور گردن کوک انداختن و بردش به سمت کلاس
سوهو : نه داش تو بهترین رفیق منی ( خنده )
با این حرف سوهو هردو با هم خندیدن
فلش بک به بعد از مدرسه ¥¥
کوک وسایلش رو جمع کرد و رفت سمت در که تهیونگ در رو بست و کوک رو چسبوند به دیوار
تهیونگ : بیب یادت باشه نمیتونی از من فرار کنی ( نیشخند ترسناک)
کوک : ب...ب...باشه ( ترس )
ته یونگ ، کوک رو ول کرد که کوک سریع از کلاس بیرون اومد و به سمت ماشین ته یونگ و با پا به ضربه بهش زد و پیاده راه افتاد به سمت عمارت کیم در همین حال سه پسر قلدر اومدن جلوی کوک که کوک هم میشناختشون
یکی از پسرا : هوی جئون پولات رو بده سریع
کوک ترسیده بود و داشت عقب میرفت که میخواست برگرده که به ینفر برخورد کرد بله تهیونگ بود داشت با یه اخم غلیز به پسره نگاه میکرد
پسره : ب..ببخشید ( ترس)
و هر سه اونا فرار کردن که تهیونگ به کوک نگاه کرد
کوک : چیه تقصیر من نیست که ( لجباز )
ته یونگ : کوک برو سوار ماشین شو سریع ( اروم گفت و عصبی بود )
کوک : نمیخوام با تو بیام ( لجباز )
ته یونگ با یک حرکت کوک رو انداخت روی شونه اش و به سمت ماشین رفت
کوک : ولم کن مردیکه گنده ( داد و مشت زدن به کمر تهیونگ )
ته یونگ : کوک مشتات اثری نداره فقط داری خودت رو خسته میکنی
وقتی رسیدن به ماشین کوک رو گذاشت روی صندلی شاگرد و خودش رفت و نشست پشت فرمون و راه افتاد به سمت عمارتش وقتی رسیدن دوباره کوک رو انداخت روی شونه اش
کوک : هوی مگه من کیسه برنجم ، بزارم پایین ( داد و سروصدا )
ته یونگ به حرف کوک توجه نکرد و به آجوما سلام کرد و کوک رو برد داخل اتاق و انداختش روی تخت
کوک : ته چت شده چرا اینجوری می کنی ؟ ( بغض )
ته یونگ : کوک ، یعنی واقعا نمیدونی چرا ؟ ( عصبی )
کوک : نه چون مگه جناب وقت میدی فکر کنم ( بغض )
ته یونگ یه نفس عمیق کشید و حرف زد
ته یونگ : کوک ، عصبی هم بخاطر اینکه میگم کاغذی که دختره بهم داد رو پاره کردم و انداختم سطل زباله ولی تو دوباره ناراحتی
کوک : باشه ولی من هنوز باهات قهرم ( بغض )
تهیونگ رفت سمت کوک و یه بوسه گذاشت روی لبش
ته یونگ : الان چی ؟ ( لبخند )
کوک : هنوز هم قهرم ( بغض و دست به سینه نشسته )
ته یونگ : جونکوکی ؟ ( لبخند )
ته یونگ یهو کوک رو بلند کرد و خودش نشست ، کوک رو گذاشت روی پاش
کوک : ته ولم کن ( بغض و کیوت )
ته یونگ : تا وقتی که آشتی نکردی نمیتونی بلند بشی ( نیشخند )
لبش رو برد کنار گوش کوک و زمزمه کرد :
وگرنه اگه زیاد حرکت کنی همینجا به فاک میری ( نیشخند )
کوک هم ترسیده بود و هم ناراحت بود ، خودش رو روی پای ته یونگ جمع کرد و اشکاش ریخت کوک آروم گریه میکرد
ته یونگ : کوک داری گریه میکنی ؟ ( نگران )
کوک : .....
ته یونگ با دستش صورت سرخ از اشک جونکوکیش رو آورد بالا و تا صورت کوک رو دید یه بوسه روی چشماش گذاشت
ته یونگ : کوک گریه نکن ، ببخشید ، لطفا کوک گریه نکن اینجوری قلبم درد میاد ( نگران )
کوک : هق ته تو هق هق منو ناراحت کردی هق هق بخاطر کارهات ( گریه شدید )
ته یونگ کوک رو بیشتر بغل کرد
ته یونگ : باشه باشه میدونم بخاطر کارهای من ناراحت شدی لطفا ببخشم ولی گریه نکن خواهش میکنم کوک ( نگران )
کوک اشکاش رو پاک کرد و لبخند زد
کوک : باشه ولی ته لطفا دیگه به اون دخترا محل نده دیگه ( درحال پاک کردن اشکاش )
ته یونگ : باشه ، باشه ببخشید دیگه اینکار رو نمیکنم ( لبخند )
کوک ته یونگ رو بغل کرد و تهیونگ هم کوکیش رو بغل کرد ....
-------------------------------------------------------------------------------
امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید 💕✨
- ۳۸.۷k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط