قصه سوم: ابوموسی اشعری

قصه سوم: ابوموسی اشعری

ساده‌لوحی که مأمور مذاکره شد و بازی را باخت

بسم الله الرحمن الرحیم

قصه به اینجا رسید که مالک را از میدان بیرون کشیدند.
حالا نوبت انتخاب نماینده مذاکره بود.
امام علی (ع) چه کسی را می‌خواست؟ و چه کسی را بر او تحمیل کردند؟

دو گزینه روی میز

امام علی (ع) پیشنهاد داد: عبدالله بن عباس یا مالک اشتر.
هر دو، مردانی باهوش، زیرک، اهل تحلیل و وفادار به جبهه حق.

اما همان گروهی که اصرار بر مذاکره داشتند،
همان «قرّاء» که بعدها خوارج شدند،
دوباره سنگ‌اندازی کردند:
«نه! یا ابوموسی اشعری، یا هیچ!»

چرا ابوموسی؟
چون او آدمی ساده‌دل، زودباور، و بی‌تجربه در فریب‌های سیاسی بود.
کسی که فکر می‌کرد همه مثل خودش صادق‌اند.
و دشمن زیرک، دقیقاً چنین نماینده‌ای را برای طرف مقابل خودش می‌پسندد.

امام فرمود: «ابوموسی آدم ضعیفی است. او فریب خواهد خورد.»
اما آن‌ها قبول نکردند.
و ابوموسی، نماینده سپاه اسلام در بزرگ‌ترین مذاکره تاریخ شد.

رقیب کیست؟

طرف دیگر میز مذاکره، عمروعاص نشسته بود.
همان که امیرالمؤمنین درباره‌اش فرمود:
«فرزند نابغه (مادرش) نه از روی دینداری نماز می‌خواند، و نه از روی اخلاق کار خیر می‌کند. او حیله‌گری است که دین را سپر خود ساخته است.»

حالا تصور کن:
یک طرف میز، عمروعاصِ سیاست‌باز و کهنه‌کار،
طرف دیگر، ابوموسیِ ساده‌دل و بی‌تجربه.

نتیجه از پیش معلوم بود.

چه اتفاقی افتاد؟

ابوموسی و عمروعاص در محلی به نام دومة الجندل نشستند به مذاکره.

عمروعاص به ابوموسی گفت:
«بیا هر دو قبول کنیم که نه علی (ع) و نه معاویه، هیچ‌کدام خلیفه نباشند.
سپس مردم خودشان یک نفر را انتخاب کنند.»

ابوموسی فکر کرد این یک پیشنهاد عادلانه است.
پذیرفت.

حالا نوبت اعلام عمومی بود.

ابوموسی بالای منبر رفت و گفت:
«ای مردم! من خلع علی (ع) و معاویه را اعلام می‌کنم. هر دو از خلافت عزل‌اند.»

سپس عمروعاص بالای منبر رفت و گفت:
«این مرد (ابوموسی)، علی (ع) را خلع کرد. من هم علی را خلع می‌کنم...
اما معاویه را به خلافت می‌گمارم!»

ابوموسی از خشم منفجر شد: «تو مرا فریب دادی! تو مثل سگ بی‌وفایی!»
عمروعاص پاسخ داد: «و تو مثل الاغی که کتاب بر او حمل می‌کنند!»

نتیجه آن مذاکره چه شد؟

❌ جبهه حق، بدون خلیفه ماند.
❌ جبهه باطل، خلیفه پیدا کرد.
❌ امام علی (ع) مجبور شد با خوارج در نهروان بجنگد.
❌ معاویه فرصت یافت قدرت خود را تثبیت کند.
❌ و مسیر تاریخ اسلام برای همیشه تغییر کرد.

همه این‌ها،
چون یک نماینده ساده‌لوح پشت میز مذاکره نشست،
در مقابل یک دشمن زیرک و بی‌اخلاق.

چرا این قصه مهم است؟

چون امروز هم ابوموسی‌ها کم نیستند.
کسانی که فکر می‌کنند مذاکره یعنی «یک دیدار ساده با آدم‌های خوب» .
کسانی که نمی‌فهمند دشمن، مذاکره را نه برای صلح، که برای دام می‌خواهد.

امام علی (ع) فرمود:
«دشمن تو کسی نیست که با تو می‌جنگد،
دشمن تو کسی است که با تو مذاکره می‌کند، در حالی که خنجر پشتش پنهان است.»

درس این قصه

۱. هر کسی را نمی‌شود پشت میز مذاکره نشاند.
۲. نماینده مذاکره باید باهوش، باتجربه، و فتنه‌شناس باشد.
۳. اگر ابوموسی باشی، حتی اگر طرف تو حق باشد، بازی را می‌بازی.

می‌خوانیم:
«عمروعاص؛ کسی که دین را سپر کرد، مذاکره را تیغ، و حقیقت را قربانی.»

🕌 قرارگاه بصیرت «خَسف»
وعده‌گاه باطل با نابودی، و حق با پیروزی


#خسف #ابوموسی_اشعری #عمروعاص #حکمیت #صفین #مذاکره_فریب #نهج_البلاغه #فتنه_شناسی #بصیرت #نماینده_مذاکره #تاریخ_اسلام #عبرت_های_تاریخ #جنگ_نرم #حق_و_باطل #قرارگاه_بصیرت #ظهور
دیدگاه ها (۰)

قصه چهارم: عمروعاصکسی که دین را سپر کرد، مذاکره را تیغ، و حق...

قصه دوم: مالک اشترشیری که در میدان ماند، اما از میز کنارش گذ...

قصه اول: حکمیتآنجا که قرآن‌ها بر نیزه رفت و شمشیرها در غلاف ...

✅ حکمیت ؛ابوموسی اشعری ساده لوح ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط