رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۰۰
آروم لب زدم: نه، هیچ خبري ازش نیست.
با بغض گفت: داداشت داره داغون میشه.
اشک بیشتري چشمهامو پر کرد و بغض به گلوم چنگ انداخت.
با صداي آیفون سریع از هم فاصله گرفتیم.
بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم که پشت سرم اومد.
تند از پلهها پایین رفتم و صفحهی آیفونو نگاه کردم.
با دیدن حمید سریع در رو باز کردم.
محدثه: یعنی خبري از مطهره داره؟
با امید گفتم: شاید.
همین که وارد خونه شد بدون مقدمه گفتم: سلام، خبري شده؟
از نگاهش نمیتونستم تشخیص بدم که چی میخواد
بگه.
-سلام، مهرداد کجاست؟
-توي اتاقه، فعلا بیهوشه سرم بهش وصله.
آروم آهانی گفت.
محدثه: آقا حمید از مطهره خبري نشد؟
نگاهش بینمون چرخید.
قلبم روي هزار میزد و این سکوتش میترسوندم.
عصبی و با ترس گفتم: د حرف بزن!
نفس عمیقی کشید و بهمون نزدیکتر شد.
هی دهنشو باز میکرد که یه چیزي بگه اما نمی گفت.
محدثه دستمو گرفت که دیدم یه تیکهی یخه.
بهش نگاه کردم که با ترس نگاهم کرد.
آروم گفتم: چیزي نیست، آروم باش.
اما خودمم به این حرفم اطمینان نداشتم.
حمید کیف دستیشو روي میز گذاشت و یه سري پلاستیکهایی رو بیرون آورد.
یکیشو به طرفمون گرفت.
-این واسه مطهرهست؟
محدثه ازش گرفت که دیدم یه ساعته اما نصفیش سوخته.
محدثه سریع گفت: آره خودشه.
نگاه حمید رنگ عوض کرد.
یکی دیگشو به محدثه داد.
-این چطور؟
چقدر گردنبندش آشناست؟
محدثه با ترس گفت: آقا مهرداد بهش داده بود.
مضطرب گفتم: اینها رو از کجا آوردي؟
همه چیو توي کیف گذاشت.
اشک توي چشمهاش وجودمو میلرزوند.
درست و حسابی نمیتونستم نفس بکشم.
-امروز گزارشی به دستمون رسید، یه ماشین از دره پرت شده بود پایین...
نفس تو سینم حبس شد و محدثه به بازوم چنگ زد.
-وقتی رفتیم گفتند که یه دختر توي ماشین بوده، انگار قبل از اینکه پرت بشه کشته شده بوده و از عمد توي ماشین گذاشته بودنش و از دره به پایین پرتش کردند تا اثري ازش نباشه، مامورا این وسایلو تونستند ازش پیدا کنند.
با غم ادامه داد: تسلیت میگم بچهها.
چنان شکی بهم وارد شد که فقط بیحرکت به حمید
چشم دوختم و واسه یه لحظه حس کردم که دیگه
قلبم نزد.
یه دفعه دست محدثه از دور بازوم باز شد و روي
زمین افتاد که حمید سریع کنارش نشست و نگران
گفت: محدثه خانم؟
نمیفهمیدم داره چه اتفاقی میوفته.
انگار کل ذهنم قفل کرده بود جوري که حتی نمیتونستم نگاهمو بچرخونم.
حمید تند گفت: ماهان محدثه خانم بیهوش شدند باید ببریمشون بیمارستان.
اما بازم فقط بیحرکت به جلو خیره شدم و تنها جوشش اشکو توي چشمهام حس کردم.
دنیا دور سرم میچرخید و تموم تنم یخ کرده بود.
حمید با ترس سریع رو به روم وایساد که فقط زیرلب زمزمه کردم: مهرداد میمیره!
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۱دستشو بالا برد تا سیلیاي بهم بزنه...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۲-باشه.یه دفعه موهاي پشت سرمو تو م...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۹۹مچمو گرفت و به طرفی کشوندم که با ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۹۸سکوت کردم و چیزي نگفتم.حس میکردم ...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟐𝟔همین که ماشین وایساد سمت من برگشت.. دستا...

#قمار_سرنوشت پارت¹²ویو لونا از ماشین پیاده شدم و رفتم تو عما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط