𝓈𝓂𝒾ℓℯ
𝓈𝓂𝒾ℓℯ
Part "46"
☆ویو هانا☆
بعد از اینکه صدای ماشین از حیاط اومد، سریع تیکه های کاغذ رو داخل جیبم گذاشتم و خودم رو مشغول آب دادن گل ها نشون دادم.
چند ثانیه بعد در عمارت باز شد.
ماریا با لبخند وارد شد و آروم دستش رو روی شکمش گذاشته بود.
تهیونگ هم پشت سرش وارد شد.
کتش رو درآورد و روی مبل گذاشت.
آنا با ذوق جلو رفت.
آنا: خب؟ دکتر چی گفت؟
ماریا خندید.
ماریا: معلوم شده... ولی من هنوز نمیدونم دختره یا پسره.
همه با تعجب نگاهش کردن.
یکی از خدمتکارها گفت:
ـ یعنی چی؟
ماریا با ذوق خندید.
ماریا: فقط دوست صمیمیم نتیجه رو میدونه. قرار شده فردا شب توی جشن بهمون بگه.
آنا لبخند زد.
آنا: پس باید یه جشن حسابی بگیریم.
ماریا: دقیقا... میخوام همه چیز قشنگ باشه.
بعد رو به خدمتکارها کرد.
ماریا: از همین امروز آماده بشید. فردا شب مهمون های زیادی میان.
همه مشغول صحبت درباره جشن شدن.
من هم سینی خالی رو برداشتم و رفتم سمت آشپزخونه.
تمام راه فقط به یه چیز فکر میکردم...
فردا شب...
وقتی همه سرگرم جشن باشن، شاید بهترین فرصت باشه که دوباره دنبال سرنخ بگردم.
...
تا عصر همه داخل عمارت مشغول آماده کردن وسایل جشن بودن.
یکی گل سفارش میداد.
یکی میزها رو جابه جا میکرد.
یکی درباره لباس ها حرف میزد.
من هم همراه مونا مشغول تمیز کردن سالن بزرگ بودم.
همین موقع تهیونگ از پله ها پایین اومد.
لباسش رو عوض کرده بود و انگار میخواست از عمارت بیرون بره.
وقتی از کنارم رد شد، یه لحظه ایستاد.
تهیونگ: خیلی خسته شدی؟
سرمو بلند کردم.
هانا: نه آقا... خوبم.
تهیونگ چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد بطری آب خنکی که دستش بود سمتم گرفت.
تهیونگ: از صبح داری کار میکنی... اول یه کم استراحت کن.
با تعجب بطری رو گرفتم.
هانا: ممنونم...
لبخند خیلی آرومی زد.
تهیونگ: زیاد به خودت سخت نگیر.
بعد از کنارم رد شد و از عمارت بیرون رفت.
چند لحظه به بطری آب توی دستم خیره موندم.
نمیدونستم چرا...
اما هر بار که باهام مهربون رفتار میکرد، یه حس عجیبی توی دلم به وجود میومد.
زود سرم رو پایین انداختم و دوباره مشغول کار شدم.
فردا شب...
شبی بود که هم جشن بزرگی توی عمارت برگزار میشد...
و هم شاید من یه قدم دیگه به حقیقت مرگ پدرم نزدیک میشدم...
ادامه دارد...
Part "46"
☆ویو هانا☆
بعد از اینکه صدای ماشین از حیاط اومد، سریع تیکه های کاغذ رو داخل جیبم گذاشتم و خودم رو مشغول آب دادن گل ها نشون دادم.
چند ثانیه بعد در عمارت باز شد.
ماریا با لبخند وارد شد و آروم دستش رو روی شکمش گذاشته بود.
تهیونگ هم پشت سرش وارد شد.
کتش رو درآورد و روی مبل گذاشت.
آنا با ذوق جلو رفت.
آنا: خب؟ دکتر چی گفت؟
ماریا خندید.
ماریا: معلوم شده... ولی من هنوز نمیدونم دختره یا پسره.
همه با تعجب نگاهش کردن.
یکی از خدمتکارها گفت:
ـ یعنی چی؟
ماریا با ذوق خندید.
ماریا: فقط دوست صمیمیم نتیجه رو میدونه. قرار شده فردا شب توی جشن بهمون بگه.
آنا لبخند زد.
آنا: پس باید یه جشن حسابی بگیریم.
ماریا: دقیقا... میخوام همه چیز قشنگ باشه.
بعد رو به خدمتکارها کرد.
ماریا: از همین امروز آماده بشید. فردا شب مهمون های زیادی میان.
همه مشغول صحبت درباره جشن شدن.
من هم سینی خالی رو برداشتم و رفتم سمت آشپزخونه.
تمام راه فقط به یه چیز فکر میکردم...
فردا شب...
وقتی همه سرگرم جشن باشن، شاید بهترین فرصت باشه که دوباره دنبال سرنخ بگردم.
...
تا عصر همه داخل عمارت مشغول آماده کردن وسایل جشن بودن.
یکی گل سفارش میداد.
یکی میزها رو جابه جا میکرد.
یکی درباره لباس ها حرف میزد.
من هم همراه مونا مشغول تمیز کردن سالن بزرگ بودم.
همین موقع تهیونگ از پله ها پایین اومد.
لباسش رو عوض کرده بود و انگار میخواست از عمارت بیرون بره.
وقتی از کنارم رد شد، یه لحظه ایستاد.
تهیونگ: خیلی خسته شدی؟
سرمو بلند کردم.
هانا: نه آقا... خوبم.
تهیونگ چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد بطری آب خنکی که دستش بود سمتم گرفت.
تهیونگ: از صبح داری کار میکنی... اول یه کم استراحت کن.
با تعجب بطری رو گرفتم.
هانا: ممنونم...
لبخند خیلی آرومی زد.
تهیونگ: زیاد به خودت سخت نگیر.
بعد از کنارم رد شد و از عمارت بیرون رفت.
چند لحظه به بطری آب توی دستم خیره موندم.
نمیدونستم چرا...
اما هر بار که باهام مهربون رفتار میکرد، یه حس عجیبی توی دلم به وجود میومد.
زود سرم رو پایین انداختم و دوباره مشغول کار شدم.
فردا شب...
شبی بود که هم جشن بزرگی توی عمارت برگزار میشد...
و هم شاید من یه قدم دیگه به حقیقت مرگ پدرم نزدیک میشدم...
ادامه دارد...
- ۲۵۳
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط