نرگس آتش پرستی داشت شبنم میفروخت

نرگس آتش پرستی داشت شبنم میفروخت
با همان چشمی که میزد زخم مرهم میفروخت
زندگی چون برده داری پیر در بازارعمر
داشت یوسف را به مشتی خاک عالم میفروخت
زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر
مرگ راهمچون شراب کهنه کم کم میفروخت
درتمام سالهای رفته برما روزگار، شادمانی میخرید ازما وماتم میفروخت
من گلی پژمرده بودم درکنار غنچه ها،گلفروش ای کاش با آنها مراهم می‌فروخت
ای که درفصل خزان بینی،مرا با پشت خم
این زمستانم نبین ما هم بهاری داشتیم
دیدگاه ها (۱)

برای رفتن چمدان میبندند.؟ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﻧﺪﻥ ...ﺩﻝ...ﻣﻦ ﮐﺪﺍﻡ ﺑﺒﻨﺪﻡ .....

میگن وقتی اسب بخواد از رودخونه یا رود رد بشه ...

زن گاهی سعی می کند،مردانه بازی کندمردانه کار کندمردانه قدم ب...

بوسید سرم را که بگوید نگران بوددنبال کسی بود که خود غافل از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط