I'm not jealous
I'm not jealous
part 56
دستمو پشت گردنش گذاشتم و عمیق و محکم بوسیدمش
چشماش از تعجب باز شده بودن
الان این من بودم که باید اینجوری میشدم
همه چیم هم ماشاالله بزنم به تخته برعکسه
آروم ازش جدا شدم و لبخندی ملیح زدم
البته خودم اینطور فکر میکنم
حاضرم شرط ببندم الان قیافه ام شبیه پسرای هیز شده بود
انگار تازه یادم اومد توی یک مکان عمومی هستیم
همه متعجب داشتن نگاهمون میکردن
از اون چند تا دختر گرفته تا اون بزینس منی که در حالی بستن قرار داشون بود
تازه یادم اومد که باید خجالت بکشم
ولی مثل همیشه هر کاری کردم نیومد
به جونگکوک خیره شده بودم
بالاخره بهم اعتراف کرد
این شیرین ترین لحظه ی زندگی مینجی شانزده ساله بود
لبخندی مهربون زد و به آرامی موهامو نوازش کرد
_ممنونم که من رو پذیرفتی
انگاری هیچ آدم دیگه ای دورمون نبود
توی اون لحظه انگار فقط من و جونگکوک بودیم
یهو یه جعبه ی مخملی از جیبش در آورد که متعجب نگاهش کردم
تک خنده ای کرد و گفت
_میخواستم اون موقع این رو در بیارم که فرصت ندادی و خودت من رو بوسیدی
جعبه رو باز کرد
با دیدن گردنبند طرح پروانه ای به وضوح چشمام درخشید
+جونگکوکی..من غلط کردم بیا دوباره بزنیم عقب من همون حرفا رو میزنم
به سمتم خم شد و گونه ام رو بوسید
_نگران نباش اون گردنبند مال خودته
با ذوق گفتم
+واقعا؟؟؟
_آره خوشگلم
دوباره نیشم باز شد
این بشر یک دقیقه به عضله های صورتم استراحت نمیده
اصلا به قلبم که با دونه دونه ی حرفاش سریع تر خون رو پمپاژ میکنه فکر نمیکنه
شاید سکته قلبی کردم بچم بی مینجی شد
اونوقت ویتامین مینجی خونش می افته بد بخت میشیم
به آرومی چند قدم برداشت و اومد پشتم ایستاد
موهامو بالا گرفت و گردنبند رو بست
+خیلی قشنگه
_نه به خوشگلی دنیای توی چشمات
part 56
دستمو پشت گردنش گذاشتم و عمیق و محکم بوسیدمش
چشماش از تعجب باز شده بودن
الان این من بودم که باید اینجوری میشدم
همه چیم هم ماشاالله بزنم به تخته برعکسه
آروم ازش جدا شدم و لبخندی ملیح زدم
البته خودم اینطور فکر میکنم
حاضرم شرط ببندم الان قیافه ام شبیه پسرای هیز شده بود
انگار تازه یادم اومد توی یک مکان عمومی هستیم
همه متعجب داشتن نگاهمون میکردن
از اون چند تا دختر گرفته تا اون بزینس منی که در حالی بستن قرار داشون بود
تازه یادم اومد که باید خجالت بکشم
ولی مثل همیشه هر کاری کردم نیومد
به جونگکوک خیره شده بودم
بالاخره بهم اعتراف کرد
این شیرین ترین لحظه ی زندگی مینجی شانزده ساله بود
لبخندی مهربون زد و به آرامی موهامو نوازش کرد
_ممنونم که من رو پذیرفتی
انگاری هیچ آدم دیگه ای دورمون نبود
توی اون لحظه انگار فقط من و جونگکوک بودیم
یهو یه جعبه ی مخملی از جیبش در آورد که متعجب نگاهش کردم
تک خنده ای کرد و گفت
_میخواستم اون موقع این رو در بیارم که فرصت ندادی و خودت من رو بوسیدی
جعبه رو باز کرد
با دیدن گردنبند طرح پروانه ای به وضوح چشمام درخشید
+جونگکوکی..من غلط کردم بیا دوباره بزنیم عقب من همون حرفا رو میزنم
به سمتم خم شد و گونه ام رو بوسید
_نگران نباش اون گردنبند مال خودته
با ذوق گفتم
+واقعا؟؟؟
_آره خوشگلم
دوباره نیشم باز شد
این بشر یک دقیقه به عضله های صورتم استراحت نمیده
اصلا به قلبم که با دونه دونه ی حرفاش سریع تر خون رو پمپاژ میکنه فکر نمیکنه
شاید سکته قلبی کردم بچم بی مینجی شد
اونوقت ویتامین مینجی خونش می افته بد بخت میشیم
به آرومی چند قدم برداشت و اومد پشتم ایستاد
موهامو بالا گرفت و گردنبند رو بست
+خیلی قشنگه
_نه به خوشگلی دنیای توی چشمات
- ۶.۵k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط