Part
Part¹⁷
#عشق_سایه_ای
ویو فلیکس
نفس عمیقی کشیدم. لباس مشکی مخصوص نفوذو پوشیده بودم، نقشه رو تو ذهنم بارها مرور کرده بودم.
هیونجین بند دستکشهامو سفت کرد.
+یادت نره، مسیر اصلی از راهرو جنوبی میگذره. اونجا کمتر دوربین داره.
_فقط... حواست به خودت باشه. قول بده اگه اتفاقی افتاد، فرار کنی.
لبخند تلخی زد.
+نه. اینبار نمیذارم کسی تنها بمونه.
از پنجرهی شکسته، وارد پایگاه شدم. تاریکی همهجا پخش بود، فقط نور قرمز آژیرها گوشهگوشه چشمک میزد. صدا فقط صدای قلبم بود که انگار داشت از سینهم بیرون میزد.
ویو هیونجین
از دور، با دوربین مخصوص حرکت فلیکس رو دنبال میکردم.
نفس تو سینم حبس شده بود. هر قدمی که برمیداشت، انگار خودم تو دل آتیش بودم.
ویو فلیکس
از راهرو جنوبی رد شدم، چند تا مانعو رد کردم تا رسیدم به درِ اصلی بخش اطلاعات.
صفحهکلید جلوی در بود. انگشتمو گذاشتم روی حسگر.
در کمال تعجب... باز شد.
نگام افتاد به نمایشگر کناری. اسم من، دقیقاً اونجا ثبت شده بود.
"Felix L. Han – Access Level: MAX"
نفس تو گلوم موند.
_چی؟ چرا من... اجازهی کامل دارم؟
وارد اتاق شدم. توی اتاق یه سیستم مرکزی بود. صفحهی اصلی بالا اومد و تصویر یه سند بزرگ باز شد.
"PROJECT: LUMINA – Subject 01: Felix"
شروع کردم به خوندن. متنها مبهم ولی واضح بودن.
«نمونهی اصلی با DNA تغییر یافته، توانایی بازسازی حافظه و کنترل هوشیاری جمعی.»
«موضوع ۰۱ – فراری از پروژه، خطرناک، نابودگر اطلاعات.»
_من... من یه پروژهم؟ یه آزمایش؟
پاهام سست شد. ولی همون لحظه، صدایی توی بلندگو پیچید.
×خوش اومدی، فلیکس. بالاخره برگشتی...
صدام در نمیومد. فقط تونستم بگم:
_تو... کی هستی؟
×من کسیام که سازندهت بود. و حالا... قراره برگردی سر جای اصلیت.
درها پشت سرم قفل شدن.
#huynlix
#عشق_سایه_ای
ویو فلیکس
نفس عمیقی کشیدم. لباس مشکی مخصوص نفوذو پوشیده بودم، نقشه رو تو ذهنم بارها مرور کرده بودم.
هیونجین بند دستکشهامو سفت کرد.
+یادت نره، مسیر اصلی از راهرو جنوبی میگذره. اونجا کمتر دوربین داره.
_فقط... حواست به خودت باشه. قول بده اگه اتفاقی افتاد، فرار کنی.
لبخند تلخی زد.
+نه. اینبار نمیذارم کسی تنها بمونه.
از پنجرهی شکسته، وارد پایگاه شدم. تاریکی همهجا پخش بود، فقط نور قرمز آژیرها گوشهگوشه چشمک میزد. صدا فقط صدای قلبم بود که انگار داشت از سینهم بیرون میزد.
ویو هیونجین
از دور، با دوربین مخصوص حرکت فلیکس رو دنبال میکردم.
نفس تو سینم حبس شده بود. هر قدمی که برمیداشت، انگار خودم تو دل آتیش بودم.
ویو فلیکس
از راهرو جنوبی رد شدم، چند تا مانعو رد کردم تا رسیدم به درِ اصلی بخش اطلاعات.
صفحهکلید جلوی در بود. انگشتمو گذاشتم روی حسگر.
در کمال تعجب... باز شد.
نگام افتاد به نمایشگر کناری. اسم من، دقیقاً اونجا ثبت شده بود.
"Felix L. Han – Access Level: MAX"
نفس تو گلوم موند.
_چی؟ چرا من... اجازهی کامل دارم؟
وارد اتاق شدم. توی اتاق یه سیستم مرکزی بود. صفحهی اصلی بالا اومد و تصویر یه سند بزرگ باز شد.
"PROJECT: LUMINA – Subject 01: Felix"
شروع کردم به خوندن. متنها مبهم ولی واضح بودن.
«نمونهی اصلی با DNA تغییر یافته، توانایی بازسازی حافظه و کنترل هوشیاری جمعی.»
«موضوع ۰۱ – فراری از پروژه، خطرناک، نابودگر اطلاعات.»
_من... من یه پروژهم؟ یه آزمایش؟
پاهام سست شد. ولی همون لحظه، صدایی توی بلندگو پیچید.
×خوش اومدی، فلیکس. بالاخره برگشتی...
صدام در نمیومد. فقط تونستم بگم:
_تو... کی هستی؟
×من کسیام که سازندهت بود. و حالا... قراره برگردی سر جای اصلیت.
درها پشت سرم قفل شدن.
#huynlix
- ۱۴۵
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط