𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❷
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❷
_بخش سوم_
ری *
میروم توی خوابگاه.همه جا ساکت است تا اینکه صدایی از پشت سر می شنوم"خوش گذشت خوشگله؟"
برمیگردم.ماریان،جولیت،اولیویا و سوفیا پشت سرم ایستاده اند.کارم درآمد!لبخند ساختگی میزنم"چطورین بچه ها؟"
جولیت شاکی میگوید"عالی!مخصوصاً بعد اینکه پیچوندیمون!"
ماریان اضافه میکند"تو پارتی ای که خودت چیده بودی!"
لبخندم عمیق تر میشود"میشه توضیح بدم؟"
اولیویا محکم میگوید"نه!"
سوفیا دستش را بالا میآورد و آرامشان می کند"زود.شمرده شمرده و مو به مو"
سر تکان میدهم"بریم سالن؟بچه ها بیدار میشن"
☆
الیویا دست به کمر زده و نگاهم میکند"تعریف کن"
آرام میگویم"الیو¹ آرومی؟"
اخمش عمیق تر میشود"من همیشه آرومم و به من نگو الیو!"
لبخند میزنم"حله"
روی زمین مینشینم"من یه دوست جدید دارم"
جولیت چوبدستی اش را به سمتم نشانه میگیرد"یه دلیل بیار که چرا نباید بکشمت؟"
"چون دوستم برادرته؟"
"سوروس؟!"
ماریان با صدای بلند میگوید"پناه بر خدا!با سوروس بودی؟"
جولیت میگوید"هی!مگه سوروس چشه؟!"
ماریان دوباره میگوید"اون از بعد از ظهر تا آخر شب با یه پسر جذاب بیرون بوده دخترا.متوجهین؟"
میخندم"نمیدونستم بنظرت جذابه!"
سوفیا رو به ماریان میگوید"میرم به تام زنگ بزنم و راپورت خیانتتو بدم"
ماریان بی خیال میگوید"اون تایپ من نیست.میدونی...سوروس به نظر من جذاب نیست.ولی تکنیکی جذابه.بیخیال بچه ها!بیاین یه لحظه اونو به چشم برادر نگاه نکنیم.اون قدبلنده صورت جذابی هم داره باهوشه وبا هیچکی گرم نمیگیره ولی حالا؛با ری رفته بیرون!"
اولیویا میگوید"به نظر منم یکم مشکوکه.فکر کنم پسره ازت خوشش میاد"
"اوه عزیزم ۹۰ درصد پسرا از من خوششون میاد"
جولیت میگوید"ولی اون از هیچکی خوشش نمیاد"
ماریان میگوید"الکسا بهم گفت سوروس تا حالا چندبار به خاطرت دعوا کرده"
با چشم های گرده شده نگاهش میکنم"اون از کجا میدونه؟"
ادامه میدهد"نمیدونم.اون همه چیزو میدونه.من شک کرده بودم که ازت خوشش میاد ولی...مطمئن نبودم.حالا مطمئنم"
سوفیا میگوید"یعنی طرف عاشقشه؟!"
نمایشی عق میزنم"بچه ها خیلی خاله زنکید.جدی میگم"
جولیت لبخند کجی میزند که پر از شیطنت است"یعنی تو از اون خوشت نمیاد؟"
"بیخیال...شاید فقط یکم"
ماریان لبخند میزند"من بردم!"
اولیویا که مشخصا کِنِف شده میگوید"حالا که چی؟!من پول ندارم"
ماریان شانه بالا میاندازد"از مامان بابات بگیر.از دوست پسرت.من پولمو میخوام"
"بچه ها شما سر من شرط بستین؟"
سوفیا میگوید"یکم.اصلا اونا بستن.نه ما"
جولیت میگوید"حالا تعریف کن"
پوفی میکشم"خیلی خب.من رفتم پیش سوروس و از خواستم باهام بیاد مهمونی چون تنها بودم و شما همه یکی رو داشتین.البته فقط گفتم بیاد.نگفتم که مهمونی کاپلیعه سوروس گفت نمیخواد بیاد و اگه بیاد بهم خوش نمیگذره منم همونجا نشستم.اون اصلا نگام نمیکرد پس...مجبورش کردم بریم برج نجوم کلی حرف زدیم رفتیم برف بازی و بعد کنار شومینه بازم حرف زدیم و تموم؟"
الیویا میگوید"چجور نگات میکرد؟"
"تا حالا هیچوقت تو چشمام نگاه نکرده بود ولی امروز...اولین بار بود."
جولیت لبخندی میزند که انگار چیزی فهمیده ولی دلیلش را نمیدانم.
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
¹Oliv
_بخش سوم_
ری *
میروم توی خوابگاه.همه جا ساکت است تا اینکه صدایی از پشت سر می شنوم"خوش گذشت خوشگله؟"
برمیگردم.ماریان،جولیت،اولیویا و سوفیا پشت سرم ایستاده اند.کارم درآمد!لبخند ساختگی میزنم"چطورین بچه ها؟"
جولیت شاکی میگوید"عالی!مخصوصاً بعد اینکه پیچوندیمون!"
ماریان اضافه میکند"تو پارتی ای که خودت چیده بودی!"
لبخندم عمیق تر میشود"میشه توضیح بدم؟"
اولیویا محکم میگوید"نه!"
سوفیا دستش را بالا میآورد و آرامشان می کند"زود.شمرده شمرده و مو به مو"
سر تکان میدهم"بریم سالن؟بچه ها بیدار میشن"
☆
الیویا دست به کمر زده و نگاهم میکند"تعریف کن"
آرام میگویم"الیو¹ آرومی؟"
اخمش عمیق تر میشود"من همیشه آرومم و به من نگو الیو!"
لبخند میزنم"حله"
روی زمین مینشینم"من یه دوست جدید دارم"
جولیت چوبدستی اش را به سمتم نشانه میگیرد"یه دلیل بیار که چرا نباید بکشمت؟"
"چون دوستم برادرته؟"
"سوروس؟!"
ماریان با صدای بلند میگوید"پناه بر خدا!با سوروس بودی؟"
جولیت میگوید"هی!مگه سوروس چشه؟!"
ماریان دوباره میگوید"اون از بعد از ظهر تا آخر شب با یه پسر جذاب بیرون بوده دخترا.متوجهین؟"
میخندم"نمیدونستم بنظرت جذابه!"
سوفیا رو به ماریان میگوید"میرم به تام زنگ بزنم و راپورت خیانتتو بدم"
ماریان بی خیال میگوید"اون تایپ من نیست.میدونی...سوروس به نظر من جذاب نیست.ولی تکنیکی جذابه.بیخیال بچه ها!بیاین یه لحظه اونو به چشم برادر نگاه نکنیم.اون قدبلنده صورت جذابی هم داره باهوشه وبا هیچکی گرم نمیگیره ولی حالا؛با ری رفته بیرون!"
اولیویا میگوید"به نظر منم یکم مشکوکه.فکر کنم پسره ازت خوشش میاد"
"اوه عزیزم ۹۰ درصد پسرا از من خوششون میاد"
جولیت میگوید"ولی اون از هیچکی خوشش نمیاد"
ماریان میگوید"الکسا بهم گفت سوروس تا حالا چندبار به خاطرت دعوا کرده"
با چشم های گرده شده نگاهش میکنم"اون از کجا میدونه؟"
ادامه میدهد"نمیدونم.اون همه چیزو میدونه.من شک کرده بودم که ازت خوشش میاد ولی...مطمئن نبودم.حالا مطمئنم"
سوفیا میگوید"یعنی طرف عاشقشه؟!"
نمایشی عق میزنم"بچه ها خیلی خاله زنکید.جدی میگم"
جولیت لبخند کجی میزند که پر از شیطنت است"یعنی تو از اون خوشت نمیاد؟"
"بیخیال...شاید فقط یکم"
ماریان لبخند میزند"من بردم!"
اولیویا که مشخصا کِنِف شده میگوید"حالا که چی؟!من پول ندارم"
ماریان شانه بالا میاندازد"از مامان بابات بگیر.از دوست پسرت.من پولمو میخوام"
"بچه ها شما سر من شرط بستین؟"
سوفیا میگوید"یکم.اصلا اونا بستن.نه ما"
جولیت میگوید"حالا تعریف کن"
پوفی میکشم"خیلی خب.من رفتم پیش سوروس و از خواستم باهام بیاد مهمونی چون تنها بودم و شما همه یکی رو داشتین.البته فقط گفتم بیاد.نگفتم که مهمونی کاپلیعه سوروس گفت نمیخواد بیاد و اگه بیاد بهم خوش نمیگذره منم همونجا نشستم.اون اصلا نگام نمیکرد پس...مجبورش کردم بریم برج نجوم کلی حرف زدیم رفتیم برف بازی و بعد کنار شومینه بازم حرف زدیم و تموم؟"
الیویا میگوید"چجور نگات میکرد؟"
"تا حالا هیچوقت تو چشمام نگاه نکرده بود ولی امروز...اولین بار بود."
جولیت لبخندی میزند که انگار چیزی فهمیده ولی دلیلش را نمیدانم.
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
¹Oliv
- ۸۵
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط