فیک یونمین p
فیک یونمین (p8)
از کجا به کجا...؟
ملودی مشترکی که یونگی و جیمین ساخته بودند، رفته رفته به "رمز" بینشان تبدیل شد. دیگر نیازی به کلمات نبود؛ یک نت، یک ضرب، یا حتی یک نگاه کافی بود تا منظور طرف مقابل را بفهمند. این همکاری موسیقایی، راهی بود برای خروج از دیوارهای تنهایی که هر کدام برای خود ساخته بودند. استودیو دیگر فقط مکانی برای تمرین نبود، بلکه به آزمایشگاهی تبدیل شده بود که در آن احساسات، افکار و رویاهایشان را به نتها و آکوردها تبدیل میکردند.
یک بعد از ظهر، جیمین با هیجان خاصی وارد استودیو شد. در دستش یک بسته بود. "یونگی! یه چیزی برات آوردم."
یونگی که مشغول تنظیم یکی از ملودیهای قدیمیاش بود، با کنجکاوی سرش را بلند کرد. "چیه؟"
جیمین بسته را روی میز گذاشت و شروع به باز کردنش کرد. یک قاب عکس بود. داخل قاب، عکسی از خودش و یونگی بود که در آن روز شلوغی دوستان یونگی گرفته شده بود. در عکس، جیمین با خنده به دوربین نگاه میکرد و یونگی، با لبخندی که به ندرت دیده میشد، کنارش ایستاده بود.
یونگی با دیدن عکس، لحظهای خیره ماند. چهرهاش آرام شد و حالتی از رضایت در چشمانش موج زد. "این... این رو کی گرفته؟"
"سارا. گفت وقتی حواستون نبود، یه عکس خوشگل ازتون گرفتم." جیمین گفت و قاب عکس را روی میز کنار پیانو گذاشت. "حس کردم... این لحظه خیلی خوب بود. حس کردم... ما واقعا داریم با هم یه چیزی میسازیم."
یونگی به عکس نگاه کرد، سپس به جیمین. "آره. حس خوبیه."
جیمین نفس عمیقی کشید. "یونگی... من میخوام واقعاً یه آهنگساز بشم. نه فقط برای دل خودم، نه فقط برای اینکه تو رو راضی کنم. میخوام بتونم آهنگهای خودم رو بسازم که مردم بشنون و حس کنن. میخوام... میخوام تو من رو واقعاً راهنمایی کنی. یعنی... شاگردت باشم. واقعاً."
چشمان یونگی برق زد. او همیشه جیمین را با استعداد میدید، اما این اراده و تصمیم جدی جیمین، چیز دیگری بود. "قبول. ولی یه شرط جدید دارم."
جیمین با دقت گوش میداد. "هر شرطی."
"هر وقت حس کردی توی خودت گم شدی، یا دنیا برات تاریک شد، باید بیای همین استودیو. همینجا. چون همونطور که گفتم... دو تا صدا، بهتر از یه دونه صداست. و وقتی با هم باشیم، میتونیم یه راهی پیدا کنیم." یونگی با جدیت گفت.
جیمین با تمام وجودش پذیرفت. "قبول. با تمام وجودم قبول میکنم."
در همان لحظه، انگار که آسمان سئول هم جوابشان را داد. ابری که شاید چند روزی بود بر فراز شهر سایه انداخته بود، کنار رفت و آسمان صاف و آبی شد. انگار که این، شروعی دوباره بود. شروعی برای جیمین، شروعی برای یونگی، و شروعی برای موسیقی مشترکشان.
یونگی حس کرد که آن دیواری که سالها دور خود کشیده بود، نه تنها ترک برداشته، بلکه حالا در حال فرو ریختن بود و جایش را به نور و حضور کس دیگری میداد. دیگر آن حس تنهاییِ خفقانآور را نداشت؛ بلکه حس میکرد در کنار جیمین، یک همراه پیدا کرده است.
از کجا به کجا...؟
ملودی مشترکی که یونگی و جیمین ساخته بودند، رفته رفته به "رمز" بینشان تبدیل شد. دیگر نیازی به کلمات نبود؛ یک نت، یک ضرب، یا حتی یک نگاه کافی بود تا منظور طرف مقابل را بفهمند. این همکاری موسیقایی، راهی بود برای خروج از دیوارهای تنهایی که هر کدام برای خود ساخته بودند. استودیو دیگر فقط مکانی برای تمرین نبود، بلکه به آزمایشگاهی تبدیل شده بود که در آن احساسات، افکار و رویاهایشان را به نتها و آکوردها تبدیل میکردند.
یک بعد از ظهر، جیمین با هیجان خاصی وارد استودیو شد. در دستش یک بسته بود. "یونگی! یه چیزی برات آوردم."
یونگی که مشغول تنظیم یکی از ملودیهای قدیمیاش بود، با کنجکاوی سرش را بلند کرد. "چیه؟"
جیمین بسته را روی میز گذاشت و شروع به باز کردنش کرد. یک قاب عکس بود. داخل قاب، عکسی از خودش و یونگی بود که در آن روز شلوغی دوستان یونگی گرفته شده بود. در عکس، جیمین با خنده به دوربین نگاه میکرد و یونگی، با لبخندی که به ندرت دیده میشد، کنارش ایستاده بود.
یونگی با دیدن عکس، لحظهای خیره ماند. چهرهاش آرام شد و حالتی از رضایت در چشمانش موج زد. "این... این رو کی گرفته؟"
"سارا. گفت وقتی حواستون نبود، یه عکس خوشگل ازتون گرفتم." جیمین گفت و قاب عکس را روی میز کنار پیانو گذاشت. "حس کردم... این لحظه خیلی خوب بود. حس کردم... ما واقعا داریم با هم یه چیزی میسازیم."
یونگی به عکس نگاه کرد، سپس به جیمین. "آره. حس خوبیه."
جیمین نفس عمیقی کشید. "یونگی... من میخوام واقعاً یه آهنگساز بشم. نه فقط برای دل خودم، نه فقط برای اینکه تو رو راضی کنم. میخوام بتونم آهنگهای خودم رو بسازم که مردم بشنون و حس کنن. میخوام... میخوام تو من رو واقعاً راهنمایی کنی. یعنی... شاگردت باشم. واقعاً."
چشمان یونگی برق زد. او همیشه جیمین را با استعداد میدید، اما این اراده و تصمیم جدی جیمین، چیز دیگری بود. "قبول. ولی یه شرط جدید دارم."
جیمین با دقت گوش میداد. "هر شرطی."
"هر وقت حس کردی توی خودت گم شدی، یا دنیا برات تاریک شد، باید بیای همین استودیو. همینجا. چون همونطور که گفتم... دو تا صدا، بهتر از یه دونه صداست. و وقتی با هم باشیم، میتونیم یه راهی پیدا کنیم." یونگی با جدیت گفت.
جیمین با تمام وجودش پذیرفت. "قبول. با تمام وجودم قبول میکنم."
در همان لحظه، انگار که آسمان سئول هم جوابشان را داد. ابری که شاید چند روزی بود بر فراز شهر سایه انداخته بود، کنار رفت و آسمان صاف و آبی شد. انگار که این، شروعی دوباره بود. شروعی برای جیمین، شروعی برای یونگی، و شروعی برای موسیقی مشترکشان.
یونگی حس کرد که آن دیواری که سالها دور خود کشیده بود، نه تنها ترک برداشته، بلکه حالا در حال فرو ریختن بود و جایش را به نور و حضور کس دیگری میداد. دیگر آن حس تنهاییِ خفقانآور را نداشت؛ بلکه حس میکرد در کنار جیمین، یک همراه پیدا کرده است.
- ۶۵۷
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط