𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁶
ویو جونگ کوک

چند ثانیه بعد از انفجار، همه‌جا پر از دود شده بود.

بادیگاردها سریع اطراف محل پخش شدن.
_همتون سالمین؟
بادیگارد: ارباب، همه سالمیم.

_ چیزی پیدا کردین؟

بادیگارد: هنوز چیزی پیدا نکردیم.

نگاهم روی ماشین سوخته موند.

چیزی ازش باقی نمونده بود.

_ اطراف رو کامل بگردید. هرچی پیدا کردید بیارید.

چند نفر شروع کردن اطراف جاده و زمین‌های کنار جاده رو گشتن.

من چند قدم جلوتر رفتم.

چند دقیقه گذشت.

یکی از بادیگاردها با عجله سمتم اومد.

بادیگارد: ارباب، اینو پیدا کردیم.

دستش رو جلو آورد.

ساعت ویکتور بود.

گرفتمش و چند لحظه بهش خیره شدم.

_ مطمئنی مال خودشه؟

بادیگارد: بله ارباب. قبلاً دیدمش.

اخمام توی هم رفت.

ولی هنوز نمی‌تونستم بفهمم ویکتور کجاست.

_ دوباره بگردید.

بادیگارد: چشم.

همون لحظه چشمم افتاد به زمین.

کمی دورتر از جایی که ماشین منفجر شده بود، رد لاستیک‌هایی روی خاک دیده می‌شد.

خم شدم و دقیق‌تر نگاه کردم.

این رد لاستیک‌ها برای ماشین ویکتور نبود.

بلند شدم.

_ اینجا فقط ماشین ویکتور نبوده.

بادیگارد: یعنی...

_ یکی دیگه هم اینجا بوده.

چند لحظه سکوت شد.

گوشیم رو درآوردم و با سه‌اون تماس گرفتم.

سه‌اون: بله ارباب؟

_ پیش ات بمون.

سه‌اون: چشم.

_ و چیزی درباره اینجا بهش نگو.

سه‌اون: متوجه شدم.

تماس رو قطع کردم.

دوباره به رد لاستیک‌ها نگاه کردم.

یه نفر ویکتور رو قبل از انفجار از اینجا برده بود...

اما سؤال این بود:

کی؟

#رمان#فیکشن#بی‌تی‌اس#فیک#رمان‌مافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jung‌kook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگ‌کوک
#بی‌تی‌ای#بنگتن#رمان‌جونگ‌کوک
دیدگاه ها (۳)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁸ویو: اتشب شده بود.بعد از اون تما...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁵ویو: جونگ‌کوکبا چند تا ماشین از ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁴ویو: اتچند دقیقه‌ای بود که کنار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط