𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓


روزها به هفته ها و هفته ها به ماه‌ها کشیده شد. جونگ وو با دقت و آهسته به سوجین نزدیک میشد...اون میدونست که سوجین بر خلاف ظاهر سرکشش دختری دقیق و باهوشی هست... جونگ وو با سوجین در مورد موسیقی، هنر و حتی گاهی فلسفه صحبت می کرد. اون به سوجین کتابهایی معرفی میکرد که کمتر کسی اونارو میشناخت و تو بحثهای دانشگاهی با نظرهای عمیق و منطقیش سوجین رو به چالش میکشید


یه شب در حال مطالعه تو کتابخونه دانشگاه بودن که یهو برق رفت کتابخونه تو تاریکی فرو رفت و همهمه دانشجوها بلند شد. سوجین که تو موقعیت های خطرناک همیشه خونسردیش رو حفظ میکرد این بار هم آروم بود.

جونگ وو: نمیترسی؟
سوجین: از چی؟ تاریکی؟
جونگ وو: نه از این وضعیت..خیلی ها تو این موقعیت وحشت میکنن
سوجين لبخند تلخی میزنه...
سوجین: من به وحشت عادت دارم

تو اون فضای تاریک و پر از همهمه دانشجوها، لحظه ای سکوت بینشون حاکم شد...بوی کتابهای قدیمی و قهوه سرد تو هوا پیچیده بود..
جونگ وو بدون هیچ حرفی آروم تر به سوجین نزدیک شد دستشو به آرومی روی شونه اش گذاشت و بعد.. قبل از اینکه سوجین فرصت هر واکنشی رو پیدا کنه سرش رو خم کرد و به آرومی گردن سوجین رو بوسید.

سوجین از این حرکت غیر منتظره جا خورد... بدنش لحظه ای خشک شد...و انتظار چنین حرکتی رو نداشت

جونگ وو پس از بوسه کمی عقب کشید اما نگاه نافذش رو از سوجین برنداشت تو تاریکی صداش آروم و پر از احساس به گوش میرسید.

جونگ وو با صدایی بم گفت..
جونگ‌وو: سوجين... من.... من فکر کنم که دوستت دارم

این جمله مثل پتکی رو سر سوجین فرود اومد. برای لحظه ای تموم نقشه هاش تموم دیوارهایی که دور خود کشیده بود تو ذهنش فرو ریخت
اما به سرعت خودش رو جمع و جور کرد.

سوجین با صدایی که سعی میکرد لرزشش رو پنهون کنه،گفت..
سوجین: جونگ وو ... منم... منم همین حس رو دارم
این جمله دروغی بزرگ بود اما با یه مهارتی گفته شد که حتی جونگ وو هم که برای فریب دادن آموزش دیده بود اونو باور کرد..
لبخندی رضایت بخش رو لب جونگ وو نشست و فکر میکرد که ماموریتش رو با موفقیت انجام داده

___________

ساعتها بعد وقتی سوجین به مخفیگاه زیر زمینیش رسید... دیگه خبری از اون دختر عاشق پیشه نبود.
کت چرمیش رو درآورد و روی صندلی نشست دوست و همکارش تو کارهای خلاف "مینهو" با دیدن چهره خندون سوجين تعجب کرد..

مینهو : چی شده؟ امروز خیلی خوشحالی نکنه بالاخره تونستی اون معامله بزرگ رو جوش بدی؟

سوجین پوزخندی زد و گفت..
سوجین : معامله بزرگتر از اون چیزی که فکرشو کنی مینهو. امروز... یه احمق رو عاشق خودم کردم

مينهو ابروهاش رو بالا انداخت..
مینهو: کی؟ همون پسره دانشگاه؟ جونگ وو؟

سوجین با تمسخر گفت..
سوجین: آره همون ...فکر میکنه خیلی زرنگه.. فکر کرده میتونه مخ منو بزنه

و با خنده ادامه داد...

سوجین: امروز تو کتابخونه برق رفت تو اون تاریکی اومد اعتراف کرد که دوستم داره! حتی گردنمم بوسید. پسره احمق فکر کرده واقعا عاشقشم !منم مجبور شدم بگم همین حس رو دارم..

مينهو: پس داری باهاش بازی میکنی؟

سوجين: دقیقا.. این بهترین راهه که بفهمم از کجا اومده و چی میخواد اون یه چیزایی میدونه که بقیه نمیدونن یه جورایی... شبیه خودمه ولی باید بفهمم چرا اینقدر سمجه که به من نزدیک بشه کسی به این راحتی وارد دنیای من نمیشه

سوجین از روی صندلی بلند شد و به سمت نقشه هایی که روی دیوار نصب شده بود رفت نقشه هایی از عملیات های آینده اش...

سوجين: حالا که فکر میکنه عاشقشم میتونم ازش استفاده کنم...میتونم اطلاعاتی که میخوام رو ازش بگیرم...شاید حتی بتونم ازش برای کارهای خودمون استفاده کنم اون یه مهره خوبه فقط خودش خبر نداره

لبخند سوجین دیگه شیرین و معصومانه نبود. سرد و حسابگرانه بود... تو دنیای تاریک اون عشق تنها یه ابزار بود.. یه نقاب برای رسیدن به هدفش..حالا سوجین تصمیم گرفته بود که تو این بازی برنده بشه حتی اگه به قیمت شکستن قلب کسی باشه که فکر میکرد عاشقش شده.

نظرتون راجب فیک؟ تا اینجا چطور بوده؟
دیدگاه ها (۴۷)

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟔جونگکوک و جیمین تو مخفیگاه...

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟕تهیونگ صداش از خستگی گرفته...

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒جونگ وو، در ظاهر، پسری جذا...

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑اسلاید۲: جونگ وو(یعنی همون تائه ...

#theheartofsea #Twentyfirstpart#Minsung برای بوسه بعدی از هم...

فیک تهیونگ درخواستی لحظه ی دیدار با تو ایدیتورم : @karlykar...

dark life = 40

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت نهم: سوال‌های بی‌امان ⛓️❓[دیدگاه تهی...

P. 8𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊. "اون...

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

چندپارتی جونگ کوک

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط