«زندگی، آن تابلویِ بینقصی نشد که در کودکی با مدادرنگیها
«زندگی، آن تابلویِ بینقصی نشد که در کودکی با مدادرنگیهایِ پر از امید، در ذهنمان ترسیم میکردیم. جادهای که گمان میبردیم هموار و مزیّن به شکوفههاست، مسیرِ سنگلاخی شد پُر از دو راهیهایِ بیرحم، رفتنهایِ ناگهانی و سکوتهایِ طولانی.
ما در میانهیِ این شاهراهِ مهآلود ایستادهایم و به آرزوهایِ به گِل نشستهای مینگریم که روزگاری تمامِ داراییمان بودند. باد، برگهایِ تقویم را میبرد و ما هر روز با نسخهای از خودمان روبرو میشویم که هرگز گمان نمیکردیم به آن بدل شویم.
با این حال، شاید عمیقترین بخشِ زیستن همین پذیرش باشد؛ پذیرشِ اینکه زندگی همواره طرحِ خود را بر جانِ ما میکشد، نه نقشهیِ ما را بر تنِ خویش. ما در میانهیِ این "نشدنها"، صبورتر، عمیقتر و شاید کمی خستهتر، اما در نهایت، "انسانتر" شدیم. ما یاد گرفتیم که حتی با رویاهایِ شکسته نیز میتوان به راه ادامه داد.»
ما در میانهیِ این شاهراهِ مهآلود ایستادهایم و به آرزوهایِ به گِل نشستهای مینگریم که روزگاری تمامِ داراییمان بودند. باد، برگهایِ تقویم را میبرد و ما هر روز با نسخهای از خودمان روبرو میشویم که هرگز گمان نمیکردیم به آن بدل شویم.
با این حال، شاید عمیقترین بخشِ زیستن همین پذیرش باشد؛ پذیرشِ اینکه زندگی همواره طرحِ خود را بر جانِ ما میکشد، نه نقشهیِ ما را بر تنِ خویش. ما در میانهیِ این "نشدنها"، صبورتر، عمیقتر و شاید کمی خستهتر، اما در نهایت، "انسانتر" شدیم. ما یاد گرفتیم که حتی با رویاهایِ شکسته نیز میتوان به راه ادامه داد.»
- ۲.۶k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط