خسته بود به اندازه ای که نمیدانست خستگی را به چه زبان

خسته بود، به اندازه ای که نمیدانست "خستگی"  را به چه زبانی بنویسد تا خستگی معنا شود
دیدگاه ها (۰)

او نمیدانست، اما بازدیدش، دلیل شب بیداری های من بود

این عشق نبود، چیزی فراتر از عشق بود. پرستیده شدن توسط معشوق،...

میخندید، گمان میکرد هرچه میگویم یک شوخیست

میخندید، گمان میکرد هرچه میگویم یک شوخیست

اگه فقط نفس میکشی به این معنا نیست که زنده ای!!...

اندازه ای که من دوست دارم

من ازت دلخور میشم ولی نه به اندازه اشتباهاتت، به اندازه ای ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط