تو هیچ وقت اضافه نبودی!
تو هیچ وقت اضافه نبودی!
هیونجین/ا.ت
P:3
ا.ت رفت تو اتاقش و بدون اینکه لباساش رو عوض کنه خودش رو انداخت رو تخت و صورتش رو فرو کرد تو بالش..
قطعا اگه هیونجین و هان خونه نبودن انقد جیغ میزد و گریه میکرد تا وقتی که خسته بشه و خوابش ببره، ولی الان؟ الان اصن شرایط گریه کردن رو نداشت..
درسته همه اون حرفا مثل خنجر رفته بود تو قلبش ولی نمیخواست گریه کنه..
نمیخواست بغضش رو بشکنه و توجه بقیه رو به خودش جلب کنه..!
عادت کرده بود..دیگه هروقت کسی ناراحتش میکرد چیزی به کسی نمیگفت چون کسی نبود که بخواد درکش کنه، کسی نبود که بغلش کنه و بزاره راحت تو بغلش گریه کنه، کسی نبود که بهش بگه اون حرفا همشون الکی بودن..
حرفای مغزش، احساساتش، بغضی که تو گلوش بود و مثل یه سنگ راه گلوش رو بسته بود و همه همه باعث شد برای یلحظه توان فکر کردن رو از دست بده..
از جاش بلند شد و بدو بدو از اتاقش بیرون رفت..
میدونست هیونجین رفته تو اتاقش برای همین رفت اتاق اون..
بقدری حالش بد بود که نمیتونست در بزنه، همونجوری در رو باز کرد و مستقیم رفت سمت هیونجین و خودش رو انداخت تو بغلش..
بلاخره اون بغضی که سال ها بود نگهش داشته بود رو شکست و گریه کرد..
از ته وجودش گریه میکرد و خودش رو خالی میکرد..
هیونجین که با اون حرکت یهویی شوک شده بود با درک موقعیت دستاشو محکم دور کمر ا.ت حلقه کرد و سعی کرد با نوازش های اروم، ارومش کنه..!
هیونجین: دختر کوچولوی من چرا گریه میکنه؟
-داداش کار بدی کرده؟
زمانی که هیچ جوابی ازش نشنید تصمیم گرفت دیگه جلوی گریه کردنش رو نگیره..
هیون جین: نمیدونم مشکل چیه ولی...ولی اگه اینجوری آروم میشی گریه کن
-هر چقدر که میخوای گریه کن تا حالت خوب بشه
-اما اینو هیچ وقت فراموش نکن..
-داداشت همیشه پیشت میمونم تو هر شرایطی
-و من بهت قول میدم...قول میدم که یه روزی همه مشکل هات تموم بشه(بغض)
تو نزدیک دو ساعت تمام تو بغل هیونجین گریه کردی و در آخر زمانی که چشمات دیگه هیچ اشکی نداشت خسته شدی و همونجا تو بغل هیونجین که حالا شده بود مکان امنت خوابت برد..
.....
چند ساعت بعد زمانی که بیدار شدی دیدی تو بغل هیونجینی سرت رو بالا آوردی و چهره غرق در خواب هیونجین مواجه شدی، اون پسر حتی توی خواب هم خیلی جذاب بود..!
سعی کردی بدون اینکه بیدارش کنی از بغلش بیرون بیای ولی نتونستی چون اون دستاشو خیلی محکم دور کمرت حلقه کرده بود..
بخاطر تلاش های ناموفق تو هیونجین هم از خواب بیدار شد و به صورت تو که حالا یکم رنگ پریده بود و چشمات هم قرمز شده بود نگاه کرد، از نظر هیونجین تو حتی تو این شرایط هم قشنگی..!
وقتی دیدی بیدار شده سریع از بغلش بیرون اومدی و رفتی تو اتاق خودت..
بخاطر کاری که کرده بودی خیلی خجالت میکشیدی و اصن نمیدونستی چیشد که یهو اونکارو کردی حتما خیلی تحت فشار بودی..
هیونجین قطعا بهت حق میداد هرچیم که بود هیونجین آدمی نبود که بخواد قضاوتت کنه..
سعی کردی با حموم رفتن از افکارت بیرون بیای و یکم به آرامش برسی اما خب زیاد کار ساز نبود..
هنوزم حرفایی که اون دختر زده بودن رو یادت نرفته بود برای همین یه تصمیمی گرفتی..
تصمیمی که معلوم نبود تهش چی میشه!
......
پسرا برگشته بودن و خوابگاه دوباره شلوغ شده بود..
ا.ت دلش نمیخواست از اتاق بره بیرون اما تا آخر عمرش هم که نمیتونست همون جا تو اتاقش بمونه که!
بلاخره بعد کلی سر و کله زدن با خودش از اتاق بیرون رفت..
رفت سمت پذیرایی و رو مبل جلوی تلویزیون نشست..
پسرا میرفتن و میومدن و باهم حرف میزدن اما ا.ت..؟ اون ساکت نشسته بود و برنامهش رو میدید!
زمانی که دید هیونجین داره میاد سمتش سریع از جاش بلند شد و به بهونه کمک کردن به مینهو رفت سمت آشپزخونه..
درسته..ا.ت تصمیم گرفته بود هرجوری که میتونه از اعضا و مخصوصا هیونجین دور بشه..
نمیخواست اذیتشون کنه..
دلش نمیومد پسرا بخاطر اون عذاب بکشن یا حرفای بد بشنون که باعث ناراحتیشون بشه..
هیونجین/ا.ت
P:3
ا.ت رفت تو اتاقش و بدون اینکه لباساش رو عوض کنه خودش رو انداخت رو تخت و صورتش رو فرو کرد تو بالش..
قطعا اگه هیونجین و هان خونه نبودن انقد جیغ میزد و گریه میکرد تا وقتی که خسته بشه و خوابش ببره، ولی الان؟ الان اصن شرایط گریه کردن رو نداشت..
درسته همه اون حرفا مثل خنجر رفته بود تو قلبش ولی نمیخواست گریه کنه..
نمیخواست بغضش رو بشکنه و توجه بقیه رو به خودش جلب کنه..!
عادت کرده بود..دیگه هروقت کسی ناراحتش میکرد چیزی به کسی نمیگفت چون کسی نبود که بخواد درکش کنه، کسی نبود که بغلش کنه و بزاره راحت تو بغلش گریه کنه، کسی نبود که بهش بگه اون حرفا همشون الکی بودن..
حرفای مغزش، احساساتش، بغضی که تو گلوش بود و مثل یه سنگ راه گلوش رو بسته بود و همه همه باعث شد برای یلحظه توان فکر کردن رو از دست بده..
از جاش بلند شد و بدو بدو از اتاقش بیرون رفت..
میدونست هیونجین رفته تو اتاقش برای همین رفت اتاق اون..
بقدری حالش بد بود که نمیتونست در بزنه، همونجوری در رو باز کرد و مستقیم رفت سمت هیونجین و خودش رو انداخت تو بغلش..
بلاخره اون بغضی که سال ها بود نگهش داشته بود رو شکست و گریه کرد..
از ته وجودش گریه میکرد و خودش رو خالی میکرد..
هیونجین که با اون حرکت یهویی شوک شده بود با درک موقعیت دستاشو محکم دور کمر ا.ت حلقه کرد و سعی کرد با نوازش های اروم، ارومش کنه..!
هیونجین: دختر کوچولوی من چرا گریه میکنه؟
-داداش کار بدی کرده؟
زمانی که هیچ جوابی ازش نشنید تصمیم گرفت دیگه جلوی گریه کردنش رو نگیره..
هیون جین: نمیدونم مشکل چیه ولی...ولی اگه اینجوری آروم میشی گریه کن
-هر چقدر که میخوای گریه کن تا حالت خوب بشه
-اما اینو هیچ وقت فراموش نکن..
-داداشت همیشه پیشت میمونم تو هر شرایطی
-و من بهت قول میدم...قول میدم که یه روزی همه مشکل هات تموم بشه(بغض)
تو نزدیک دو ساعت تمام تو بغل هیونجین گریه کردی و در آخر زمانی که چشمات دیگه هیچ اشکی نداشت خسته شدی و همونجا تو بغل هیونجین که حالا شده بود مکان امنت خوابت برد..
.....
چند ساعت بعد زمانی که بیدار شدی دیدی تو بغل هیونجینی سرت رو بالا آوردی و چهره غرق در خواب هیونجین مواجه شدی، اون پسر حتی توی خواب هم خیلی جذاب بود..!
سعی کردی بدون اینکه بیدارش کنی از بغلش بیرون بیای ولی نتونستی چون اون دستاشو خیلی محکم دور کمرت حلقه کرده بود..
بخاطر تلاش های ناموفق تو هیونجین هم از خواب بیدار شد و به صورت تو که حالا یکم رنگ پریده بود و چشمات هم قرمز شده بود نگاه کرد، از نظر هیونجین تو حتی تو این شرایط هم قشنگی..!
وقتی دیدی بیدار شده سریع از بغلش بیرون اومدی و رفتی تو اتاق خودت..
بخاطر کاری که کرده بودی خیلی خجالت میکشیدی و اصن نمیدونستی چیشد که یهو اونکارو کردی حتما خیلی تحت فشار بودی..
هیونجین قطعا بهت حق میداد هرچیم که بود هیونجین آدمی نبود که بخواد قضاوتت کنه..
سعی کردی با حموم رفتن از افکارت بیرون بیای و یکم به آرامش برسی اما خب زیاد کار ساز نبود..
هنوزم حرفایی که اون دختر زده بودن رو یادت نرفته بود برای همین یه تصمیمی گرفتی..
تصمیمی که معلوم نبود تهش چی میشه!
......
پسرا برگشته بودن و خوابگاه دوباره شلوغ شده بود..
ا.ت دلش نمیخواست از اتاق بره بیرون اما تا آخر عمرش هم که نمیتونست همون جا تو اتاقش بمونه که!
بلاخره بعد کلی سر و کله زدن با خودش از اتاق بیرون رفت..
رفت سمت پذیرایی و رو مبل جلوی تلویزیون نشست..
پسرا میرفتن و میومدن و باهم حرف میزدن اما ا.ت..؟ اون ساکت نشسته بود و برنامهش رو میدید!
زمانی که دید هیونجین داره میاد سمتش سریع از جاش بلند شد و به بهونه کمک کردن به مینهو رفت سمت آشپزخونه..
درسته..ا.ت تصمیم گرفته بود هرجوری که میتونه از اعضا و مخصوصا هیونجین دور بشه..
نمیخواست اذیتشون کنه..
دلش نمیومد پسرا بخاطر اون عذاب بکشن یا حرفای بد بشنون که باعث ناراحتیشون بشه..
- ۷.۸k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط