وقتی پریود بودی💙
وقتی پریود بودی💙
پارت ۱
روایت از زبان ماکیلا:
با درد شدیدی توی شکمم از خواب بیدار شدم..
بدون توجه به هیچی اول گوشیم رو از بغل تختم برداشتم و به تاریخ نگاه کردم...
۲۳ فوریه
و بله...امروز تاریخ پریودم بود
هرطور شد پاشدم...رفتم دوش گرفتم..اومدم...و لباس راحتی تیره پوشیدم و موهامو بستم و رفتم پایین...
توی راه پله بوی پنکیک پیچیده بود
کوک رو دیدم که مثل یه جنتلمن وایستاده بود... پیشبند بسته بود...و داشت خیلی حرفه ای جهت پنکیک رو توی ماهیتابه عوض میکرد...
برگشت و منو دید
_بیدار شدی ملکه؟
همینطور که چشمامو میمیمالوندم گفتم
+اوهوم...هااوم...صبح بخیر کوکیا
_صبحت بخیر پرنسسم
_بیا بشین امروز هیچ کاری نکن
صندلی رو برام عقب کشید و وقتی نشستم دستی به موهام کشید
+ممنونم جونگکوکی
_چرا تشکر میکنی؟وظیفمه وقتی خیلی سرحال نیستی مراقبت باشم
+خیلی دوستت دارم..
_من عاشقتم...بیا صبحونه رو بخور تا سرد نشده...همون پنکیکی که دوست داری رو برات پختم...
دوریاکی..پنکیک مورد علاقه منه..با فیلینگ شکلات تلخ...
بعد از چند دقیقه با دوتا ظرف پنکیک و دوتا لیوان هات چاکلت برگشت سمتم
یه لیوان و یه بشقاب رو گذاشت جلوم
_بفرمایید بآنو
+ممنونم آقای جنتلمن
لبخند شیطونی زد
_چی گفتی؟
+آقای جنتلمن
خندید و بوسه ای به لبم زد
نشست و صبحونه رو خوردیم
نتونستم کامل بخورم ولی تا جایی که اشتها داشتم خوردم
+اخ..کوکی خیلی خوشمزه بود قربون دستت
نگاهی به بشقابم انداخت...
اخم ریزی کرد..
_چرا کامل نخوردی؟
+سیر شدم بخدا
_ولی این هفته بدنت خیلی ضعیفه...نمیتونی گشنه بمونی..یکم دیگه بخور...
+ولی...
_جون جونگکوک بخور..
وقتی اسم خودش میاد وسط نمیتونم بی تفاوت بمونم...
خندیدم...
+باشه جونگکوکم...چون تو گفتی میخورم..
_افرین دختر قشنگم..
بالاخره تموم کردم
+راضی شدی پسر؟
_اره..حالا خیالم راحت شد
_ولی هنوز باید یه کاری بکنی
+چ...
قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم منو بلند کرد و برد سمت اتاق...دستامو در گردنش حلقه کردم
+چیکار میکنی جونگکوکا؟؟
_امروز نباید خسته بشی...
رسید به اتاقم
منو گذاشت رو تخت و پتو رو تا شونه ام کشید بالا...
رفت پایین و ۲ دقیقه بعد با یه پارچ اب و مسکن های مخصوصم برگشت..
_اینهارو میزارم اینجا
_قبل از اینکه بخوابی بخورشون..
_بعدش با خیال راحت بخواب..من میرم بیرون یه کاری انجام میدم تا وقتی بیدار بشی منم برگشتم...باشه؟
+باشه
داشت میرفت که دوباره صداش زدم
+کوکی؟
برگشت سمتم
_جانم زندگیم؟
+ممنونم که امروز انقدر حواست بهم هست
خندید و دستمو بوسید..
_امروز؟من تا اخر عمر مثل پروانه دورت میگردم
_حالا استراحت کن
باشه ای گفتم و رفت و قبل از اینکه کامل از اتاق خارج بشه نگاهی بهم کرد و رفت
منم اب و مسکن رو خوردم و خوابیدم
ادامه دارد....
حمایت کنید ملکه هام💙
پارت ۱
روایت از زبان ماکیلا:
با درد شدیدی توی شکمم از خواب بیدار شدم..
بدون توجه به هیچی اول گوشیم رو از بغل تختم برداشتم و به تاریخ نگاه کردم...
۲۳ فوریه
و بله...امروز تاریخ پریودم بود
هرطور شد پاشدم...رفتم دوش گرفتم..اومدم...و لباس راحتی تیره پوشیدم و موهامو بستم و رفتم پایین...
توی راه پله بوی پنکیک پیچیده بود
کوک رو دیدم که مثل یه جنتلمن وایستاده بود... پیشبند بسته بود...و داشت خیلی حرفه ای جهت پنکیک رو توی ماهیتابه عوض میکرد...
برگشت و منو دید
_بیدار شدی ملکه؟
همینطور که چشمامو میمیمالوندم گفتم
+اوهوم...هااوم...صبح بخیر کوکیا
_صبحت بخیر پرنسسم
_بیا بشین امروز هیچ کاری نکن
صندلی رو برام عقب کشید و وقتی نشستم دستی به موهام کشید
+ممنونم جونگکوکی
_چرا تشکر میکنی؟وظیفمه وقتی خیلی سرحال نیستی مراقبت باشم
+خیلی دوستت دارم..
_من عاشقتم...بیا صبحونه رو بخور تا سرد نشده...همون پنکیکی که دوست داری رو برات پختم...
دوریاکی..پنکیک مورد علاقه منه..با فیلینگ شکلات تلخ...
بعد از چند دقیقه با دوتا ظرف پنکیک و دوتا لیوان هات چاکلت برگشت سمتم
یه لیوان و یه بشقاب رو گذاشت جلوم
_بفرمایید بآنو
+ممنونم آقای جنتلمن
لبخند شیطونی زد
_چی گفتی؟
+آقای جنتلمن
خندید و بوسه ای به لبم زد
نشست و صبحونه رو خوردیم
نتونستم کامل بخورم ولی تا جایی که اشتها داشتم خوردم
+اخ..کوکی خیلی خوشمزه بود قربون دستت
نگاهی به بشقابم انداخت...
اخم ریزی کرد..
_چرا کامل نخوردی؟
+سیر شدم بخدا
_ولی این هفته بدنت خیلی ضعیفه...نمیتونی گشنه بمونی..یکم دیگه بخور...
+ولی...
_جون جونگکوک بخور..
وقتی اسم خودش میاد وسط نمیتونم بی تفاوت بمونم...
خندیدم...
+باشه جونگکوکم...چون تو گفتی میخورم..
_افرین دختر قشنگم..
بالاخره تموم کردم
+راضی شدی پسر؟
_اره..حالا خیالم راحت شد
_ولی هنوز باید یه کاری بکنی
+چ...
قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم منو بلند کرد و برد سمت اتاق...دستامو در گردنش حلقه کردم
+چیکار میکنی جونگکوکا؟؟
_امروز نباید خسته بشی...
رسید به اتاقم
منو گذاشت رو تخت و پتو رو تا شونه ام کشید بالا...
رفت پایین و ۲ دقیقه بعد با یه پارچ اب و مسکن های مخصوصم برگشت..
_اینهارو میزارم اینجا
_قبل از اینکه بخوابی بخورشون..
_بعدش با خیال راحت بخواب..من میرم بیرون یه کاری انجام میدم تا وقتی بیدار بشی منم برگشتم...باشه؟
+باشه
داشت میرفت که دوباره صداش زدم
+کوکی؟
برگشت سمتم
_جانم زندگیم؟
+ممنونم که امروز انقدر حواست بهم هست
خندید و دستمو بوسید..
_امروز؟من تا اخر عمر مثل پروانه دورت میگردم
_حالا استراحت کن
باشه ای گفتم و رفت و قبل از اینکه کامل از اتاق خارج بشه نگاهی بهم کرد و رفت
منم اب و مسکن رو خوردم و خوابیدم
ادامه دارد....
حمایت کنید ملکه هام💙
- ۱.۳k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط