🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۴۲
کل شبو توی حیاط نشسته بودم و سیگار میکشیدم... داشتم به این فکر میکردم که چکار کنم...؟
چجوری بهش بگم؟؟
پوک دیگه ای ب سیگارم زدم... گفت منو دوست داره... با خوشحالی خندیدم و دستمو روی صورتم گذاشتم...
_هنوز نخوابیدی!؟
یهو برگشتم... ا. ت بود!
+عاا... الان میرم!
ا. ت دستپاچه گفت: نه نهه... امشبو بمون!
لبمو کج کردم و بهش زل زدم: کجا بخوابم؟
ا. ت با لبخند گفت: میگم یک اتاق برات اماده کنن!
اتاق؟... چند لحظه بعد الکی گفتم : نه... تنهایی میترسم!
ا. ت نشست کنارم: واقعا میگیی؟؟؟
عین بچه ها سرمو گذاستم روی شونش: اره!
ا. ت لبخند زد: خیلی خب من پیشت میمونم!
بلند شدم و دستشو گرفتم: پس بلند شو بریم بخوابیم!
و... کل شب ا. ت رو مجبور کردم ک موهامو ناز کنه... بهترین شبم بود!
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۴۲
کل شبو توی حیاط نشسته بودم و سیگار میکشیدم... داشتم به این فکر میکردم که چکار کنم...؟
چجوری بهش بگم؟؟
پوک دیگه ای ب سیگارم زدم... گفت منو دوست داره... با خوشحالی خندیدم و دستمو روی صورتم گذاشتم...
_هنوز نخوابیدی!؟
یهو برگشتم... ا. ت بود!
+عاا... الان میرم!
ا. ت دستپاچه گفت: نه نهه... امشبو بمون!
لبمو کج کردم و بهش زل زدم: کجا بخوابم؟
ا. ت با لبخند گفت: میگم یک اتاق برات اماده کنن!
اتاق؟... چند لحظه بعد الکی گفتم : نه... تنهایی میترسم!
ا. ت نشست کنارم: واقعا میگیی؟؟؟
عین بچه ها سرمو گذاستم روی شونش: اره!
ا. ت لبخند زد: خیلی خب من پیشت میمونم!
بلند شدم و دستشو گرفتم: پس بلند شو بریم بخوابیم!
و... کل شب ا. ت رو مجبور کردم ک موهامو ناز کنه... بهترین شبم بود!
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۶۲۰
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط