«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

پارت : ۱۲

صدای خنده اعضا، فضای خانه را پر کرده بود.

میز شام پر از غذاهای کره‌ای بود و همه دور هم نشسته بودند.
جونگ‌هو از این دورهمی خانوادگی حسابی لذت می‌برد.
سو هی‌جو هم بعد از سال‌ها، با آرامش کنار دخترش لبخند می‌زد.

هایون هنوز باورش نمی‌شد.
صبح‌ها کنار جونگکوک در کمپانی کار می‌کرد...
و حالا شب‌ها روبه‌روی او سر یک میز شام نشسته بود.

جین با خنده تکه‌ای گوشت داخل بشقاب هایون گذاشت.
ـ «تا وقتی تو این خونه‌ای، قانون اول اینه که کم غذا نخوری!»

هوبی بلافاصله گفت:
ـ «قانون دوم هم اینه که اگه جین غذا درست کرد، باید تعریف کنی!»

همه با صدای بلند خندیدند.
جین با اخم مصنوعی گفت:
ـ «غذای من واقعاً خوشمزست!»

تهیونگ که کنار هایون نشسته بود، آرام پرسید:
ـ «جونگکوک سر کار اذیتت نکرده؟»

قبل از اینکه هایون جواب بده، جونگکوک گفت:
ـ «من؟ برعکس، خیلی هم همکاری می‌کنم.»

تهیونگ با شیطنت خندید.
ـ «وای... امروز خورشید از غرب طلوع کرده؟»

همه دوباره خندیدند.
هایون هم نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.

بعد از شام، اعضا به حیاط رفتند.
جیمین پیشنهاد داد بازی مافیا انجام بدهند.
کمتر از چند دقیقه بعد، همه دور میز حیاط جمع شده بودند.

هایون برای اولین بار با اعضا بازی می‌کرد.
هر بار که نوبتش می‌شد، آن‌قدر ناشیانه رفتار می‌کرد که همه از خنده ریسه می‌رفتند.

جین با خنده گفت:
ـ «هایون، اگه واقعاً مافیا باشی، خودت لو می‌ری!»

هایون با اخم ساختگی گفت:
ـ «من هنوز قوانین رو کامل بلد نیستم!»

جونگکوک که روبه‌رویش نشسته بود، آرام گفت:
ـ «اشکالی نداره... دفعه بعد من یادت می‌دم.»

هایون لبخند کوتاهی زد.
ـ «باشه... ولی اگه باختم، تقصیر شماست.»

بازی تا نیمه‌شب ادامه پیدا کرد.
خنده‌های بلند اعضا، سکوت شب را شکسته بود.
برای اولین بار، هایون احساس می‌کرد این جمع، کم‌کم دارد شبیه خانواده خودش می‌شود.

وقتی همه مشغول جمع کردن وسایل بودند، سو هی‌جو کنار جونگ‌هو ایستاد و گفت:
ـ «از اینکه هایون اینقدر راحت با پسرا کنار اومده، خوشحالم.»

جونگ‌هو هم با لبخند جواب داد:
ـ «از امروز، اون هم دختر این خونه‌ست.»

در همان لحظه...

جونگکوک که اتفاقی حرف پدرش را شنیده بود، برای چند ثانیه مکث کرد.

نگاهش بی‌اختیار به سمت هایون رفت...

و برای اولین بار، قلبش احساسی را تجربه کرد که خودش هم هنوز اسمش را نمی‌دانست.

ادامه دارد...

آیا این فقط یک احساس زودگذر بود... یا اولین جرقه عشقی که قرار بود زندگی هر دویشان را تغییر دهد؟

━━━━━━━━━━━━━━━

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡

همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارند. 🤍
دیدگاه ها (۳)

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۱۱ غروب روز بعد... ه...

https://wisgoon.com/ppr2ppr29بانو فالوشه🌿🌿🌿

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۹ صبح آن روز، برنامه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط