وقتی مرا در آغوش می گرفت...

وقتی مرا در آغوش می گرفت...
چشمانش را می بست...
نمی دانم از احساس زیادش بود...
یا خود را در آغوش دیگری تصور می کرد...؟؟
دیدگاه ها (۱۰)

❗❕زنـــــــدگــــــــــــی❕❗↩خــــــــیلـــــــــی بــــــــ...

ﺗــــــــﻮ ﺑﻪ ﻣــــــﻦ ﻫﯿــــــــــــــﭻ ﺩِﯾﻨﯽ ﻧﺪﺍﺭﯼ …ﻫﯿــــ...

"دِلـــــــــــــــــــــــــــم"بــاران می خواهــــد..........

مـیگن تو جهــنم چهــل تا پسر میارن میچینن جلوت.بعد تـو بایـد...

تلافی کن تمام نبودنت راوقتی تمام راه‌هابن بست بودمرا به خیاب...

نمی‌دانم با تو چه کرده‌ام که این‌گونه به تو وابسته‌ام… فقط م...

و او نیز چشمانش را بست وخاطراتی را مرور کرد که روزیاز یاد بر...

خدایا…صبر را به دلم هدیه کن،که حتی وقتی کسی مرا نمی‌فهمد، یا...

می‌دانم که بهت نمی‌رسم 😭

اینگونه که مرا صدا میزنی درختِ پیر حیاط را هم صدا کن ، شکوفه...

واقعا نمی دانم چرا...خجالت نمی کشید می آید اوسی های بقیه رو ...

می دانم دیگر نمی آییاما هنوز چشم به راهم...💔

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط