نبودنت،

نبودنت،
پر کرده فضای اتاقم را
و از سقف جمجمه ام بالا زده

ندیدنت،
برده سوی چشمانم را
تا نبینم
عکسهای توی قاب روی میزم را

نداشتنت،
یخ زده در روح و تنم
چرا این بخاری گرم نمی کند
سوز نبودت را؟!......
دیدگاه ها (۳)

خوشبخت بودیماگر بجای دست تقدیردست هم را میگرفتیم

کسی روبه زورنمیشه عاشق کرد...یه وقتایییه چیزایی سهمت نیسبفهم...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۱۵: نجواهایِ دیوارهااتاق بعد از رف...

مرد بی رحم

# 🌑 رقصِ آخرین ماه (#Dance_of_the_Last_Moon)## فصل اول: سایه...

پارت ۲۹صدایِ تیک‌تیک ساعتِ دیواری، توی گوش‌های رزا مثل ضربه‌...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۱۳: آرامشِ سمیصدایِ بسته شدنِ در، ...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے¹¹آیلا د...

.🌑 رقص سایه‌ها | پارت اول: «در مرزِ خون و استیل»سئول، ساعت ۲...

007-پنهان در مه - پارت ۷۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط