نیکولاس درحالی که کت سفید امیلی را بیرون می آورد گفتاینطور که معلومه نه ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷⁷
......................................................
نیکولاس درحالی که کت سفید امیلی را بیرون می آورد گفت"اینطور که معلومه نه... ضمنا بعضی ها ممکنه جفتشون اصلا تو این پک یا این کشور نباشه.... بعضی هام.... ولش کن، مهم نیست... به هر حال ما خوش شانس بودیم، کوچولو..." و درحالی که کت امیلی در دستش بود به طرف امیلی رفت و بالای سرش ایستاد و گفت"حالا بلند شو کوچولو..." امیلی به آرامی بلند شد و کتش را پوشید. حالا سرما اصلا برایش مهم نبود و فقط در شوک صحنه ای بود که دیده بود. امیلی و نیکولاس به آرامی از رختکن خارج شدند اما اثری از لایرا و کارلو نبود. امیلی فکر می‌کرد که آنها به فضای اصلی برگشتند؛ اما اینطور نبود، وقتی وارد جمعیت شدند اثری از آنها نبود. وقتی سر میز نشستند، نیکولاس پوزخند شیطنت آمیزی زد و خطاب به امیلی گفت"میدونی چیه... کارلو همیشه دوست داشت بچه داشته باشه تا من الگوی بچه هاش باشم... از کجا معلوم شاید رویاش به واقعت پیوست!..." امیلی صورتش در هم رفت و ضربه ای به بازوی نیکولاس زد و گفت"دیگه نمیخوام چیزی بشنوم!... لعنتی... فکر کردن به بچه ی لایرا افتضاحه..." نیکولاس خندید و گفت"اگه کسی به غیر از تو الان به بازوی من ضربه زده بود الان گردنش شکسته بود، کوچولو..." و خندید. صحنه بوسه لایرا و کارلو مدام از جلوی چشمش می‌گذشت و لمس های بدن لایرا توسط کارلو باعث مور مور شدن بدنش می‌شد. بالاخره با صحبت با بقیه و آشنایی به آلفا های پک های دیگه و سعی در منحرف کردن ذهنش از لایرا مهمانی به پایان رسید. ساعت از نیمه شب گذشته بود که امیلی و نیکولاس به عمارت برگشتند. امیلی لباسش را عوض کرد و دوشی گرفت. وقتی از حمام خارج شد، حوله ای دورش پیچیده بود و از موهایش آب می‌چکید. نیکولاس جلویش با بالاتنه برهنه ایستاده بود و با لبخند امیلی را تماشا میکرد. امیلی هربار که نیکولاس را با بالاتنه برهنه میدید نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد که سرخ نشود و عضلات بدن نیکولاس را تحسین نکند. نیکولاس قدمی به امیلی نزدیک تر شد و با دستش گونه امیلی را لمس کرد و گفت"سرخ شدی... دوباره... و من دوباره دارم به زور خودمو کنترل میکنم...." اتاق تاریک بود اما در عوض نور مهتاب از بالکن به داخل می‌تابید. دست نیکولاس از گونه امیلی پایین آمد، از گردنش گذشت و به شانه اش رسید. موهای خیسش را لمس کرد و حوله را از روی شانه اش کنار زد. به چشمان امیلی نگاه کرد و بعد با یک حرکت کمر امیلی را گرفت و امیلی را زمین جدا کرد. امیلی هینی کشید. نیکولاس امیلی را روی تخت گذاشت. امیلی روی تخت نیم خیز بود و با آرنجش خودش را نگه داشته بود................
.........................................................
امروز بازم پارت داریم🤝🏻😁
تا آخر شب میزارم
دیدگاه ها (۴)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷⁸............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷⁹............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷⁶............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷⁵............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط