باید بگویم بر تبم باران ببارد نازنین
باید بگویم بر تبم باران ببارد نازنین
باید که فانوسم شوی در کوره راهی اینچنین
از هرطرف تزویرها, تردید در تقدیرها
من آرزویی پر تنش, همواره جوشان, پر طنین
پاییز در پاییز درد, پشمینه پوشی دوره گرد
تا قصه ام افسانه شد از هند تا آنسوی چین
بیداد از بیگانگان, این قوم آتش خوردگان
افسوس بر احساس من, بر قلب سوزان زمین
این قوم سیلی خورده را بی عشق هیچ امید نیست
انجام این بد کینه ها ... مردی کبیر در کنه فین
آنقدر جاری در منی, هر لحظه در روح و تنی
کز تو سراپا پر شدم, دیگر مرا تنها مبین
رفته ست... می آید بگو ! رفته ست او بی گفتگو
جامانده ام حیران, خموش ! دیوانه خویی آتشین
تا با کلامم سالها بر عشق مرهم می نهم
بر سطر سطر دفترم, ردی ز رویایش ببین
باز از کلامت آسمان لرزید, لبخندی بزن
تصنیف باران شو بر این خشکیده خاک, این سرزمین
حلاج را سودای عشقت تا حقیقت مست برد
مشتاق وار ایستاده ام در شام تاری اینچنین
در پست شهر مهرکش, زنجیر بدمستان شدم
باور نداری مهربان ... پایین بیا , حالم ببین !
باید که فانوسم شوی در کوره راهی اینچنین
از هرطرف تزویرها, تردید در تقدیرها
من آرزویی پر تنش, همواره جوشان, پر طنین
پاییز در پاییز درد, پشمینه پوشی دوره گرد
تا قصه ام افسانه شد از هند تا آنسوی چین
بیداد از بیگانگان, این قوم آتش خوردگان
افسوس بر احساس من, بر قلب سوزان زمین
این قوم سیلی خورده را بی عشق هیچ امید نیست
انجام این بد کینه ها ... مردی کبیر در کنه فین
آنقدر جاری در منی, هر لحظه در روح و تنی
کز تو سراپا پر شدم, دیگر مرا تنها مبین
رفته ست... می آید بگو ! رفته ست او بی گفتگو
جامانده ام حیران, خموش ! دیوانه خویی آتشین
تا با کلامم سالها بر عشق مرهم می نهم
بر سطر سطر دفترم, ردی ز رویایش ببین
باز از کلامت آسمان لرزید, لبخندی بزن
تصنیف باران شو بر این خشکیده خاک, این سرزمین
حلاج را سودای عشقت تا حقیقت مست برد
مشتاق وار ایستاده ام در شام تاری اینچنین
در پست شهر مهرکش, زنجیر بدمستان شدم
باور نداری مهربان ... پایین بیا , حالم ببین !
- ۱.۶k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط