part2

part2
+: وارد آشپز خونه شدم، همه برقا خاموش بود..
اولش ترسیدم..
همکارا مو صدا زدم..
بیخیال شدم و امدم که برق رو روشن کنم..
صدا جیق و هورا امد وایییی خدا برام کیک خریده بودند، سالگرد دومین سالی بود که امده بودم داخل این کافه کار میکردم 🫠
امروز بهترین روز کاریم و بدترین بود ولی خب خوشحال بودم چون به فکرم بودند..
ساعت 2 کمی نودل به عنوان نهار خوردم و شروع به کار کردن و تمیز کاری گاز کردم.، یه عالمه ظرف شستم و تقریبا کاری نمونده بود.
ساعت 5:30 بود ساعت 6 شیفتم تموم میشد
لباسام رو داراوردم.کارامو کردم و از بچه ها خدافحافظی کردم و از کافه درامدم..
تو راه به این فکر میکردم که امروز به خیر گذشت، یه بار دیگه اگ دیگر بیام مطمئنم اخراجم.. به خونه رسیدم و وارد خونه شدم و رفتم پیش مامانم سلام کردم و بوسیدمش
رفتم تو اتاق و لباسامو دراوردم و رفتم که داخل غذای امشب کمک کنم.. 🥰
(تهیونگ)-: از صب دارم به این کارگر های بیمارستان سر و کله میزنم خسته ام😓..
....
الو، دارو هایی که لازم رو لیست کن و سفارش بده که بیارن...
سوار ماشین شدم و به خونه رفتم.. انقدر خسته بود رو کاناپه لم دادم و خوابم برد ""

ادامه دارد..
(حمایت بشه پارت بعدی جذاب تره..)
دیدگاه ها (۰)

"Part1" علامت ها: ات=(+) تهیونگ=(-) یونجین=(*) یونگ هو...

سلام عشق های من میخوام اولین فیک درباره ی تهیــ❤ونگ بزارم.. ...

پارت اول

شیلام عسلیاساعت ده کلاس ریاضی دارم بعد خیلی رندوم ساعت ۵ صبح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط