P29

P29
F2
فردا
دامیان:انیا پاشو بریم مدرسه
انیا:نه می خوام به خوابم😪
دامیان:یا پا میشی یا می پا شونمت😂
انیا:بپاشون.م ببینم😪😴
و دامیان رفت برا پاشوند.ن انیا(کرم)
انیا:نکن،دامیان،نکن(داد+درد)😣
دامیان:به نظره من هروز خودم بیام بیدارت کنم😈
این جوری به نفع منم میشه😚

بعد از ی نیم ساعت دامیان انیا رو ول کرد و رفتن مدرسه

ویو ناهار خوری:

دامیان:انیا من کار دارم باید برم خدافظ
انیا:بای بای

اندر داشت بایکی از بچه های کلاس.ش حرف میزد
یکی(اسم به ذهنم نمیرسه):واقا خواهرت،هرچی بگی گوش میده؟
اندر:اره وایسا
انیا،انیا بیا این جا کارت دارم
انیا:بله داداشی؟
+میشه بریم طبقه ۵ برام از تو کمد کتاب فیزیک رو بیاری من کار دارم😁😔

انیا رفت و اومد
انیا:(خسته خسته)بیا....داداش.....این....بود...(نفس نفس)
+نه برای درس ۱۱ رو بیار😅
انیا دوباره رفت و اومد
دوباره رفت و اومد
هی میومد و اندر می کفت این نی و انیا میرفت و میومد و بازم اندر میگفت این نی

بعد از ۶ بار رفتن و اومدن
هه=نفس نفس
انیا:ههههه....بیا.ههههه..این ههههه...درست.هههههه اوردم؟هههه.
اندر:اره مرسی ابجی😅😁

بعد از این ماجرا انیا اومد خونه
ویو خونه ساعت۸:۴۵

انیا خسته کوفته اومد خونه وقتی رسید خونه لباس عوض کرد و دراز کشید رو تخت(رو سورت دراز کشید=یعنی،کمرش رو تخت نبود شکمش رو تخت بود)
ساعت۹:۳۰شد و دامیان اومد دید انیا دراز کشید رفت نشست پیشش و شروع کرد به ماساژ دادن انیا
انیا تو خواب بود😴
انیا:کرم...نریز(خواب الود)
دامیان هنوز داشت ماساژ میداد
دامیان:دارم ماساژ میدن،ولی گه خیلی دلت می خواد؟،چرا که نه!😈
و دامیان گردن انیا رو گاز زد و...............کلی چیز دیگه
رعشه بدی به جون انیا اوفتاد بود
ولی کام دامیان شیرین بود😈
انیا:ب..س...ه...نکن.....درد....م....میاد..😖(با ترس)
دامیان:بزار کارم رو بکنم دیگه😈
انیا:اییییی(داد)
تا شب
که...........................(بابای😈)

****
دیدگاه ها (۵)

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

تو منو دوست داری؟پارت ادامه ۳۰انیا: اما من فقط یک تخت دارم ...

عشقی حقیقی

P18انیا:نه بابا هوا گرمه فقط🍅دامیان:خوب ما الان نامزدیم دیگه...

عشقی حقیقی

عشق پنهان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط