جادویی عشق part ۷۲

جادویی عشق part ۷۲

بهت زده و سنکوب کرده خیره بودم به عمه ماريا..

نفسم در نمیومد.

یه دفعه و با ذوق لبخند خيلي شادي رو لبم نشست..

عمه ماریا اینجا بود.

اومده بود دنبال من..منو میبرد خونه..

به زحمت دهن متعجبم رو باز کردم که صداي زنونه و زیباش توي ذهنم پیچیدهیسسس. به هیچ وجه به روي خودت نیار که منو میشناسی.. من و تو همدیگه رو نمیشناسیم.

تند زل زدم توي چشماش. با ذهنش باهام حرف زده بود.

تند دهنم رو بستم.

وی با احترام رفت کنارش و گفت خیلی خوش آمدين بانو ماريا..

ماريا.. خداي من.. اشتباهي در کار نیست.. این واقعاً عمه ماریاست...

بعد ۱۱سال همچنان جوان و دلفریب روبروي من ايستاده و ازم میخواد تو شکننده ترین حالت ممکنم وانمود کنم نمیشناسمش.

چرا؟

عمه ماريا لبخندي زد و گفت در خدمت شما بودن باعث افتخارمه كنت وی عزيز..

قوانین و آداب این دوره رو خيلي خوب میدونست.. وی با لبخند دستش رو گرفت و سمت ما و عمارت همراهیش کرد.

جلوي ما ايستاد و به اميلي اشاره زد و گفت:خواهرم اميلي.. و به من اشاره زد و با لحن جدی و شاید مشکوکی گفت و ایشون بانو

تایکا..دوست خواهرم..

قلبم تند تند میزد.

عمه ماريا خيلي عادي لبخند زد و گفت از اشنایی با جفتتون بسیار

خوشبختم

سعي کردم عادي باشم و اروم سر تکون دادم و گفتم همچنیـ

اما صدام از تشویش میلرزید

دعوتش کردن داخل.

با ضربان قلب خيلي تندي پشت سرش رفتم.

وی خیره و با شك نگاهم میکرد.

انگار میخواست بپرسه میشناسیش؟ کیه؟

همه توي سالن دور هم نشستیم. نگاه

به محض نشستنمون البرت از بالا اومد و با دیدن ماریا دهنش رو اندازه هندوانه باز کرد و فکش چسبید کف زمین و تند به من کرد و گفت: شما دوتا چقدر شبیه همین..

تند به عمه ماریا نگاه کردم و نگاه امیلی و وی هم بین من و ماريا به نوسان در اومد..

هر دو موهاي مشکي و چشماي سبز و پوست سفيد و قد متوسطي

داشتیم. بغض کردم واقعا شبیهش شده بودم..

قلبم تند تند خودشو به دیواره میکوبید. حس

کردم عمه هم مضطرب شده و دستش رو مشت کرد.

وی-بي ادبي برادر كوچك من رو ببخشين.

و صدا زد: آنا .. لطفا البرت رو ببر به اتاقش..

نگاهش رو به ماریا کشید و گفت: من شنیدم شما گمشده اي دارین... در واقع مقصودمون از این دعوت هم همین بود. گمشده ای که اي

امیدوار بودیم. نگاهش رو دوخت به من و خشک گفت: بانو تایکا باشن..با این شباهتی که واقعا بینتون هست..

عمه ماريا لبخندي زد و تند گفت: نمیدونستم شما هم کسی رو گم

کردین و جویاش هستین بانو تایکا عزیزم..اما..

قلبم ریخت.

به وی نگاه کرد و گفت نمیدونین چقدر خوشحال میشدم اگر گمشده ام رو توی خونه شما پیدا میکردم اما باید بگم خودمم از این شباهت کمی جا خوردم اما خوب پیش میاد دیگه... اتفاقیه... ایشون گمشده من نیستن..

حس کردم امیلی و وی هر دو همزمان نفس اسوده شدن

خیالشون رو بیرون دادن خشك زل زدم به ماريا..

چي تو سرشه؟ عمه ماریا-گمشده من یه دختر٤ ساله است..

نگاهش رو به من کشید و گفت برادرزاده ام

به زور لبامو به هم فشردم. اميلي خداي من..چطور گم شده؟

عمه ماريا سر بي احتياطي و شيطنت.. اصلا فکرشو نمیکردم این بچه چنین بلایی سر خودش بیاره..

سعي کردم لبخند نزنم و با بغض گفتم حتما خيلي ترسيده..شما نبايد از گشتن دست بردارین..باید پیداش کنین و برش گردونین خونه..

عمیق زل زد تو چشمام و محکم :گفت مطمین باشین اینکار رو میکنم. من پیداش میکنم و تنهاش نمیذارم. اونم توی این شهر غریب لبخند شادي زدم
دیدگاه ها (۲)

جادویی عشق part ۷۳دستم از بوسه داغش داشت آتیش میگرفت نرم منو...

جادویی عشق part ۷۱ضربه اي به در زدم و رفتم داخل کلافه و اشفت...

.جادویی عشق part ۷۰دست امیلی رو پشتش گرفت و كمك كرد پا روي پ...

ادامه پارت 3۴میشنید. با لبخند رفتم بیرون. اميلي اومد سمتم و ...

جادویی عشق part 4515. اروم چشمامو باز کردم خواب ارومي..داشتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط