•─┄─┄─┄─┄─┄─┄─┄─┄─•

•─┄─┄─┄─┄─┄─┄─┄─┄─•

نمیدونم چرا وقتی بارها اتفاقاتی میفته که ما متوجه چهره واقعی

مخاطبمون رو بشناسیم بازم احساسات بر فکرمون غالب میشه و طوری

وانمود میکنیم که اتفاقی نیفتاده و جالب اینکه مخاطبمون هم فکر میکنه

که چقدر باهوش هست که توانسته چهره واقیشو از ما پنهان کند

همه ماهر شده اند... یـک نفــــر هـزاران نفــــر را, با هــــم دوست

دارد...! امـــا مـــن ! نــــاشیانه به یک نفـــر دل میبندم هزاران بار !

•─┄─┄─┄─┄─┄─┄─┄─┄
دیدگاه ها (۱۷)

•─┄─┄─┄─┄─┄─┄─┄─┄─•نمیدونم چرا وقتی بارها اتفاقاتی میفته که ...

نمیدونم چرا وقتی بارها اتفاقاتی میفته که ما متوجه چهره واقعی...

نمیدونم چرا وقتی بارها اتفاقاتی میفته که ما متوجه چهره واقعی...

یک قدم مانده تا طلوع [بخش سوم]

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشقپارت دوازدهم | نقشه‌ی جولیاصبح رو...

رمان زیر نور خاموش سئول... ----پیشانی‌مان هنوز به هم تکیه دا...

سفیر کبیر Grand Ambassador

پارت ۹: یک سال بعد، زیر بارانی که بخشنده نبود---Meeting agai...

شرط من..[p1]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط