حکایت آن مرد را شنیده ای؟ که نزد روانپزشک رفت، و از غم بز

حکایت آن مرد را شنیده ای؟ که نزد روانپزشک رفت، و از غم بزرگی که در دل داشت گفت، دکتر گفت :به فلان سیرک برو آنجا دلقکی هست، آنقدر میخنداندت تا غمت را فراموش کنی. مرد لبخند تلخی زد و گفت :من همان دلقکم‎
دیدگاه ها (۴)

ا🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۶«پدر»ات هنوز به درِ سیاه خیره مانده...

داستان عاشقانه جدید

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 10فضای رستوران در سکوت فرو رفت.سه مرد با قدم‌...

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

🦢 پارت هفتم | مرد غریبهظهر، زنگ آخر مهدکودک خورد.بچه‌ها یکی‌...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت چــهــاردهــم 𓆪 🖤🥀اسما ماتش برده بود.«دلیل زن...

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝ܔ "فرمانروای دریا" 𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟏𝟏。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط