غزل بهانه میشود , که با تو گفتگو کنم

غزل بهانه میشود , که با تو گفتگو کنم
برای درد دل فقط به شعر و واژه رو کنم

تمام لحظه ها شود پر از شمیم خاطرت
شبیه غنچه های گل تو را دوباره بو کنم

شکایتی ندارم و , گلایه هم نمیکنم
گلایه از تو یا خودم , زمانه یا از او کنم !!؟
نمانده راه و چاره ایی , برای دردهای من
بغیر از این که بغض را , شکسته در گلو کنم
هنوز آرزو بدل , نمانده ای و مانده ام
نگو که بی تو مرگ را , دوباره آرزو کنم

تمام روزگار من شبیه شب سیاه شد
چقدر شام تیره را , به گریه شُستشو کنم

به آسمان نمیرسد , دعا و ضجه های من
مگر نماز عشق را , به خون دل وضو کنم
دیدگاه ها (۳)

تو که مقصد بشوی، رنج سفر شیرین استطعم لبخند ملیحت چقدر شیرین...

برف باریده بر این جاده و جایت خالیستدست در دست من اما رد پای...

وقتی دو قلب برای یکدیگر بتپد ، هیچ فاصله ای دور نیست ،هیچ زم...

خطایت هر چه بود آدم...به جرم سیب دزدیدن، تو را از خویش پر دا...

هنر دروغ گفتن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط