CHAPTER MY LITTLE DEER

CHAPTER ۵ ☆MY LITTLE DEER☆
_ویو مایکی
تقریبا هرجا که ممکن بود مین بره رو گشتیم اما نبود. انگار آب شده بود رفته بود تو زمین. تعدادمون هم خیلی کم بود.سه نفر نمیتونن توکیو به این بزرگی رو بگردن.
مایکی:ایزانا. نظرته گنگ هامون رو جمع کنیم و بهشون بگیم که دنبال مین بگردن؟
ایزانا:بنظرت قبول میکنن؟
مایکی:بنظرت جرات مخالفت دارن؟
ایزانا:راست میگی. بزار به کاکوچو بگم اعضای تنجیکو رو جمع کنه.
مایکی:بزار منم به کنچین بگم
یک ساعت بعد اعضای همه گروه ها جمع شده بودن و متعجب بودن که چرا این ساعت شب اینجا جمع شده بودن.
ایزانا با صدای بلند رسا میگه:ببخشید که مجبور شدیم این ساعت اینجا بکشونیمتون. اما ازتون یک درخواستی دارم. همتون خواهر من رو میشناسید. سانو مینجیرو. باید بگم که از ظهره که خبری ازش نیست. و... ازتون خواهش میکنم که بهمون کمک کنید که دنبالش بگردیم.ظاهرا خواهرم گم شده.
همه ناگهان پچ پچ میکنن و میگن:مینجیرو سان گم شده؟همچین دختر قوی ای هم گم میشه؟
_ویو سانزو
سانزو وقتی این خبر رو میشنوه چشماش از نگرانی گشاد میشه. باورش نمیشد عشق بچگیاش گمشده. استرس وحشتناکی گرفته بود. حتی برادر های مین هم مثل او این شدت استرس نداشتن.
_ویو ران و ریندو
ریندو خمیازه میکشه و میگه:خدای من چه دردسری.
ران:حالا باید دنبال شازده خانم بگردیم؟اصلا چطور گم شد؟مگه نمیگن که دختره خیلی قویه؟
ریندو:آره مثلا بهش میگن آهوی وحشی. آهوی وحشیمون چه راحت گم و گور شد
ران:فردا دنبالش بگردیم؟
ریندو:اهوم. الان بریم بخوابیم. خستم
و فردا همه رفتن تا دنبال مین بگردن.
_ویو مین
بعد از تقریبا دو ساعت پیاده روی بلاخره به جاده رسیدم. اما نمیدونستم که کدوم سمت برم.چپ یا راست. یکم به جاده نگاه کردم و دیدم انگار یکم سر بالاییه. پس من باید سر پایینی برم تا به شهر برسم. شروع کردم به راه رفتن. خیلی گشنم بود. دلم دانگو میخواست.
ده ساعت بعد
خیلی وقت بود که هوا تاریک شده بود. پاهام هم خیلی درد میکرد.زخمی هم شده بودم و گشنمم بود.وقتی رسیدم به توکیو کمی خوشحال شدم و به مسیرم ادامه دادم. وقتی داشتم به سمت خانه میرفتم دوتا پسر دیدم که لباس تنجیکو تنشون بود. اما سیاه بود. رنگ لباسشون با بقیه اعضا فرق می‌کرد. آهان تازه یادم اومد فکر کنم اسمشون ران و ریندو عه. همون دوتا برادر که وقتی خواستن وارد گنگ ایزانا بشن خواستن یونیفرمشون با بقیه فرق داشته باشه. رفتم سمتشون و لباس یکیشون که موهای بلند داشت رو کشیدم.
مین:عمو منو ببر خونمون حالم بده
ران و ریندو با تعجب بهم نگاه کردن
ریندو:عمو؟
مین صداش رو کمی بلند کرد:عمو تو رو خدا منو ببر خونمون. حالم خوب نیست. پاهام درد میکنه. داداشام نگرانمن. گرسنمه. الان همه بدبختی‌های جهانو دارم.
ران با تعجب و کمی پوزخند:پس آهو کوچولو شمایی.
خم میشه تا مین رو کول کنه:بپر بالا.
مین با کمی خجالت به ران تکیه میده و ران بلند میشه و به سمت خانه سانو ها حرکت میکنن
ریندو:این مدت کجا بودی؟
مین:وقتی داشتم از خونه دوستم برمیگشتم یکی زد تو سرم و بیهوش شدم. وقتی بهشون اومدم بهم گفتن که میخوان اعضای بدنمون در بیارن
ران:بعد تو چیکار کردی؟
مین:زدمشون و فرار کردم.
ریندو:زدیشون؟تو؟
مین:آره مگه چیه؟
ران:تو خیلی کوچولویی. الان که بغلت کردم احساس میکنم یه پر تو دستامه.
مین با کمی خجالت سرش رو تو گودی گردن ران فرو میکنه و چیزی نمیگه. اما ران و ریندو با پوزخند بهم دیگه نگاه میکنن
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
اینم پارت بعدیییی
شرط پارت شیش ده تا لایکه
دیدگاه ها (۶)

CHAPTER 6 ☆MY LITTLE DEER☆_ویو راندختر خیلی بامزه ایه. ازش خ...

CHAPTER 4 ☆MY LITTLE DEER☆_ویو مینبا سردرد وحشتناکی از خواب ...

CHAPTER 3 ☆MY LITTLE DEER☆همان روز در زنگ شیمی یکی از پسر ها...

♡ پارت۴ ♡#عمارت_بونتن_با_حضور_دو_سانو_ی_اعظم••••••••••••••••...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط