گیسوانت

گیسوانت
سیاهی شب چله است
باآن چشمان مرواریدت
چونان الماس
درشب شعرم میدرخشد
جان جانانم‌...
هوس درآغوش گرفتن
اندام لرزانت
درزیربرف وبوران
بردل هرعاشق فتاده
ای جان جانانم ...
بیا
زیرکرسی
برروی پاهایم بنشین
تاغرورآتش
ازگرمی آغوشت فروریزد.....
دیدگاه ها (۴)

از تمام این وسعت سبزدلم فقطیک ایستگاه قدیمی و متروک میخواهدو...

روزها رفتند و من دیگر ،خود نمیدانم کدامینمآن من سرسخت مغرورم...

یلــدای آدم ها همیشــــــه اولِ دی نیســـتهر کَس شبی بی یار ...

گفته بودیشعری برای تو بگویمچه بگویم؟!تو خودِ شعریشاعرتخداستو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط